Skip to content

خاطره نویسى غیر معمول

 

– دل بایست بزرگ باشه مادر، اگه دردت نگرفت، خون هم به پشه بده. روزى ه اون بیچاره تو رگ تو مى چرخه.. مى فهمى؟! دل کوچیک خونه ى دلگیره! حسادت مى آره، چشم تنگى مى آره! هر کى بهت بدى کرد، تو خوبى نکن! ولى بدى هم نکن، بالاخره تو بایست یه فرقى با اون داشته باشى…مادر، آدم کوچیک لقمه ى دهن مورچه رو هم مى شمره. خیلى زشت تو بخواى مثه اون باشى..دنیا برا همه جا گذاشته! دعواى آدمیزاد سر حرص زیاده، سر چشم حسود و نظر تنگ… دلت و بزرگ کن و سعى کن از روزگار هر چى مى‌کشى، ناراحتت نکنه…اما، اما فراموش هم نکن! چون آدمى از یه سوراخ دو بار گزیده نمى شه!

و مادر بزرگ ش را دوست داشت و گوش کرد! خونش را به پشه ها نداد چون دردش مى گرفت. به دهان مورچه ها نگاه نکرد. و مدام به دلش فشار داد تا بزرگتر شود! حرص روزى نزد و بد نکرد… اما، اما فراموش هم نکرد!

 

منتشر شده درروزنگاريصفحه نخستکودکانه