Skip to content

تداوم چند خط خون/نگاهی به مجموعه داستان رگبار/به قلم:زری نعیمی

 

“تکان تکان خوردن زبان کوچک آدم را چه طور باید بنویسم” …”لااقل برای من که تازه کارم، توصیف آن کوچه پر از امعا و احشا، با آن همه جوی پر از خونابه خیلی کار سختی است!…این چند خط را هم به زور می شود این لابه لا جا داد”.  بوی خون می‌آید و جنون. بوی تکه های گوشت. بوی بدن های لهیده وخونابه هایی که از آن می چکد.از زیر پای نویسنده، برخاسته از چیزی به نام عینیت زندگی و شاید در جریان کلمات، لا به لای خطوط کاغذ و در ذهن نویسنده. ادامه جنون شهریاران در روایتی دیگر از شهرزاد. زن، خیانت یا توهم خیانت و باز تداوم خط خون. مرد مدام سرامیک ها را با وایتکس می شوید،اما رد خون پاک نمی شود. یا در ذهن ودر جریان کلمات و لا به لای درزها وخط های کاغذ یا لابه لای درزهای سرامیک. صبر کن، شاید اینجاست.در کشوهای فریزر:”خوب وارسی کردم ناخن ها سر جای شان باشد.” در فریزر یا توی صفحه بیست ویکم . جریان ممتد خون و تکه پاره‌های تن زن مدام از سرامیک ها و کشوهای فریزر به کاغذ و صفحات می روند و باز می‌گردند:”همه جا خوب پاک وتمیز شده است،همه جا :سنگ ها را ده باری سنگ شور وتاید کشیده‌ام.هر چند هنوز احساس می کنم بند های سنگ فرش از خونابه کمی رنگشان عوض شده… همه جا برق می زند…خم می شوم و زیر مبل را می بینم. یک تکه گوشت خون آلود پشت پایه جلویی مانده است.” زیبایی عمیق و چند بعدی شدن موقعیت داستان اول به رفت وبرگشت ذهن نویسنده میان بند های سرامیک و بند های کاغذ برمی گردد.

خط خون وجنون دامنه اش به داستان دوم کشیده می شود.جوی خون سرازیر می شود به “برد کلاغی”راوی عکاس است.عکاسی که به خاطر زیباترین عکس اش مدال گرفته، و حالا در برابر عکس و رولور پدر بزرگ نشسته و:”تکه های سرخ مغزش از روی دیوارتوی سرش جمع شدند و دلمه های خون از روی قاب عکس وکاغذ های روی میزبه هم رسیدند.”و او بوی باروت رانفس می‌کشد.کمی فرصت پیدا میکنی تا نفس بکشی بعد از مغز متلاشی شده راوی در ذهن او یا در متن زندگی. کافه ای در داستان درهایش باز می شود.از انجا مستقیم وارد مستراح می شوی و تمام جذابیت هایی که درآن به کمین نشسته اند:”جلوی در کافه سحر، دوباره یاد مستراحی که دو ساعت پیش مرا به وجد آورده بود افتادم…که حالا لحظه به لحظه اش را یادم باشد.دری که پر بود از شماره و آدرس.” این فقط یک زنگ تفریح کوتاه است.به اندازه ای که راوی توسط بانوان کافه نشین ویزیت شود. پایت را که از کافه بیرون می گذاری نفس بکش. باز هم بوی باروت می اید و ژ-سه،متلاشی شدن پیکرها وخون در “بیسکویت لجنی”. می خواست آغاز یک گفتگو باشد،سربازی آن بالا،دختری این پایین،نشد. جای گفت وگو را شلیک گرفت وباروت و خون وخط ممتد کشته شدن. و نمیدانی برای چی کشته شدآن گربه سیاه روی لبه دیوار،یا آن آدم دو پای روی زمین. یک حجم سیاه،صدای شلیک وخون وبعد صدای آن سرباز دیگرکه:”مگه کربه بود که کشتیش…”و خط سرخ مثل یک تاریخ بلند ادامه دارد. می‌پنداشتیم خط خون وجنون شهر یاران را شهرزاد از تاریخ پاک کرده است،شهرزاد که می میرد،لابد بعد از هزار ویک شب،شهریاران دوباره به خود باز می گردند.به آن خویشتن تاریخی خود که در هزار ویک شب شهرزاد گم شده بود. شهریاران همچنان هستند تا این رسالت تاریخی خود را به شکل‌های مختلف باز تولید کنند. در تمام صحنه ها و در”تمام شب های من”باز دست سربازی همراه با دوستانش می پیچد به دور سلاحی که زیرخاک است، در توهم دشمنی که عراقی است و بعد از تن های خونین آویزان‌اند از همه جا:”دو جوی باریک خون راه افتاده بود زیر لباس خاکیش.” و “صدای توپ که در سر او می پیچید و….طعم خون می آید زیر زبان ات”.همه چیز طعم خون گرفته، حتی “طعم کال”. این‌بار پارک است و دختری جوان با کاپشن صورتی و دو پسری که می خواهند او را از دست جنس فروش ها نجات بدهند. و او می گوید خودش صاحب اجناس اصیل است. زیپ کاپشنش را باز می کند تا به آنها نشان بدهد. در پارک روی نیمکت نمی مانی،این جایی. بر فراز ساختمان های بلند. باز جنازه و صدای با کاپشن صورتی که می گفت:”دیروز دنبال یه جایی می گشتم تا از شر خودم خلاص بشم، اسمش رو هر چی می‌خواید بذارید، فرار، خود کشی،می خواستم یه جایی راحت بمیرم.” کنار گوشم بیرون از داستان دختری با ضجه هایش مرگ را می خواهد. وآن دیگری می خواهد در کنار دختر سال بد،سال بغض،سال اشک،سال مرگ…از زندگی مرگ می روید و داستان به مرگ ختم می شود. در داستان “عکس”مرگ می آید برهنه ای مادرزاد با عکسی در دست که انگار خودش است. مرده ای که از گور گریخته و عکس به دست راهی خیابان های شهر شده تا در گریز هایش، جایش را با پیر مردی که خواهان مرگ است عوض کند. یکی لباس می پوشد به زندگی برمی گردد و یکی برهنه می شود مادرزاد و به مرگ باز می گردد و تمام نمی شود چون یک “اتفاق هر روزی” است. در این داستان مسافر ها سوار تاکسی می شوند تا هر کدام با فریاد و پریشانی بگویند:”زنم؟” و او بپرسد:”زنت چی؟” و این بگوید:”زنم خودشو از پنجره پرت کرد پایین…”و باز مسافر بعدی همین ها را بگوید سراسیمه ونالان :زنم…و مردی در خیابان می دود و داد میزند:آی به دادم برسید،زنم از دستم رفت.

می رسیم به نیمه های پایانی رگبار.صفحه۷۴ را تمام کرده‌ایم.صفحه ۷۵ جلویت پهن شده است.راستی” رگبار” کجاست؟ خبری از” رگبار” نیست. داستانی به نام رگبار ندارداین مجموعه. صبر کن هست.همه‌ی داستان‌ها را که کنار هم بچینی و بخوانی، رگبار را پیدا می کنی. بیا و بخوان تا ببینی چه طوری رگباری که از اول داستان شروع شده تا آخرین لحظه ادامه دارد.این داستان “ریسه های خرمایی ریشه های سرخ”است. روایت جنون روزبه. جنونی که ریشه در خاک دارد.یک دختر،از وقتی که او ده ساله بوده، خودش می گوید”۳۷ ساله که با منه” دختری با موهای خرمایی رنگ که جسدش زیر درخت انار دفن شده و موهای گره خورده در آن ریشه های سرخ. دختری که در بیداری روزبه ،به او انار می دهد و غیب می شود، مثل روزبه، که غیبش می زند از همه جا….بعد از داستان موسرخه که روایتی است کاملا تازه و متفاوت از آن زن سرخ مو و ماجرای عاشقانه او و معشوقی که رفته بود تا یک لحظه دیگر برگردد و هرگز برنگشته بود، می رسی به خط پایان مجموعه با داستانی به نام “از بالا به پایین”. راوی آن بالاست و ازدحام مردم این پایین.راه بسته شده و مردم تقریبا همه به بالا نگاه می‌کنند. بالا کجاست؟او می گوید:”گفته بودند سر ظهر.” زیر پایش یک پارک کوچک است.می گوید:”لرزی میان استخوان انگشت هایم افتاده که تا ساق پاهایم می رود وباز می گردد…نمی توانم سرم راپایین تر ببرم…چیز سفتی چانه ام را فشار می‌دهد…آن لنگه دمپایی هم افتاد.”

صدای راوی از آن بالا می آید این پایین. می شنوی؟ همان خط است. خط خون که مثل رگبار بر سرت فرود می آید. رگباری از خون و مرگ. مجموعه ای زیبا ،یک دست و عمیق چیده است کنار هم،نویسنده ای که میثم کیانی باشد. رگباری تکان دهنده و پر هراس از مرگ و خون و جنون که ما به صورت روزمره در آن نفس می‌کشیم. تمام لحظه ها با هر کدام از داستان هایش در ذهنت حک میشود. او مجموعه اش رابا طناب یک اعدامی بر بالای دار و لحظات جان کندن او می بندد و تو آخرین درخواست او را می شنوی:

“می خواهم چشم هایم باز باشند…سیم بکسل زیر چانه ام…اذیت می کند…صلات ظهر…صدای خفه مردم دارد توی سرم تیر می کشد،طوری که با تمام قوا حرصم را سر پاهایم خالی می‌کنم…تکان تکان می‌خورند و حین دویدن یک باره می‌افتند…مثل دمپایی ها ق ق ق….”

 پ.ن:

یک:  عنوان این مطلب از داخل متن برگرفته شده.

دو:  منبع از مجله جهان کتاب شماره ۲۵۶-۲۵۷  می باشد.

منتشر شده درداستانرگبارصفحه نخست

یک نظر

  1. حسینی زاد حسینی زاد

    جهان کتاب کلا صفحه نقد داسان های فارسیش خیلی دقیقه. با حوصله می نویسن. موفق باشی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *