Skip to content

ساکنین محترم کوچه ی باریکِ ادبیات

چه عیبی دارد که ما عاشق پیش درآمدیم، هنری و غیر هنری،نوشتاری و موسیقایی اش هم که البته مهم نیست… اول گرم میکنیم و بعد روضه را به کربلا ختم… پس این اولین قرارداد این دست نوشته باشد. دوم اینکه چه عیبی داشت قدیم ترها بچه ها از جیب پُر پول یا خالی پدرشان بی خبر بودند!… هنوز شفاف سازی آنقدرها رواج نداشت که جیبِ محوریترین فرد خانواده در انظار رونمایی شود و همه بفهمند پدر آهی در بساط ندارد. سوم اینکه چرا مخاطب امروز هنر باید عاشق حواشی و کنجکاوی و سرک کشیدن به اسرار زندگی هنرمند یا مخلوق هنری او باشد… مگر نه اینکه زندگی خصوصی هنرمند و سوژه های هنری که به او الهام       می شود شاید در مکانی نامناسب و زمانی نامناسب تر(شما بگیرید مثلا حمام یا رختخواب) به سر خالق آن اثر هنری رسیده و اتفاقاً خلق آن اثری که مورد علاقه ی ماست هم در چنین حال و احولی شکل گرفته است… دانستن این موضوع چه مشکلی از مخاطب حل می کند؟ و درآخر و خوان چهارم؛ مگر نه اینکه ما همیشه ضربه های مهلک را از ندانسته هامان یا کم دانسته هامان می خوریم؟! نمونه هایش از قبل کودتای بیست و هشت مرداد تا همین امروز که یا کورکورانه تاخته ایم یا سبک سرانه تکذیب کرده ایم.

اخذ و توافق این قرداد چهار بندی به عنوان پیش در آمد این مقال، سه گوشه ی وجه ساختاری این مثلث را به هم مربوط میکند:  اقتصاد، فرهنگ، و البته سیاست. شان و شخصیت آن پدری که دستش رو شده، یا دانستن خیلی از خصوصی ترین امور هنرمند یا پی بردن  به دروغ یک سیاست مدار، چیزی نیست که به طور مستقیم مورد بحث ما باشد. منتهی برای پیش برد روند درک مشکلی که امروز خرخرۀ ما را گرفته و فردا شاید گلوی نسل بعد را هم بدرد، ملزممان می کند که از این پیش درآمد به جای دیگری کوچ کنیم. و اما روضۀ کربلا؛ به نوعی شاید روزگاری که سپری می کنیم غمگین ترین و فاجعه بار ترین روزگار برای اهل هنر باشد، تمام مشکلات معیشتی و حواشی خبر ساز و بیهوده گویی های بعضی از اشخاص و سیاست های اشتباه و البته حضور موثر جناب عزرائیل و سایه اش بر سر این اهالی، توامان باید همه را بر دوش کشید. زاری کردن بر بالین این پیکر نیمه جان و بلا دیده، و ناظرانی که دورش را گرفته اند و منتظرند تا نفس آخر را بکشد و خلاص… شاید بهترین خبر برای دشمنی مشترک که آگاهانه و با غرض از مرگ این پیکر سود خواهد برد، همین باشد. بر کسی پوشیده نیست که تئوری تخریب این دستاوردهای ادبی از سالها پیش کلید خورده… منتهی  تاب و توان این پیکر رو به احتضار،اگر تا به امروز جانی در تنش باقی مانده مدیون معدود نفراتی است که گاهی عاقلانه و گاهی عاشقانه برای حفظ این پیکره از جانشان مایه گذاشته اند. تا اینجا می شد بحث را در تمامی وادی هنر عمومیت داد … ولی از اینجا تمام این گفته ها مربوط می شود به ساکنین محترم کوچه ی باریک ادبیات. سر اینهم اگر توافق کنیم؛ می ماند شور حسینی، که البته عرض می کنم. از این منظر که خودمان مقصریم و گاهی آب به آسیاب دشمنی ریخته ایم که خوشحال است از هتاکی و دروغ و تهمتی که این ساکنین به هم روا می دارند، شکی نیست!…یادمان دادند که چگونه قلم به دست بگیریم، ولی یادمان ندادند که قلمهایمان را در چشم هم فرو نکنیم! به تعبیری دیگر ما با تمثال های شکسته به انتقام چیزی که یا هست یا نیست، گاهی دل دیگران را می‌شکنیم. اگر در روایت این گفته ها صادق باشیم، این هست یا نیست، گاهی آنقدرها هم دندان گیر نبوده که بهای‌اش هتک حرمت و ناسزا باشد… صدقه سر نیاکان فهیم مان سرزمینی برهوت به ارث مانده که آنقدر جای بکر دارد که هر کسی راهی برای خودش انتخاب کند و پیش برود…گاهی هم البته به بی راه رفته ایم!…منتهی تکرار این بی راه رفتن ها امروز دارد آخرین نفسهای این پیکر نیمه جان را می گیرد… گفتیم که شرایط سخت شده…گفتیم که قدرتها بدشان نمی آید از خاموش شدن این کورسویِ چشمک زن…گفتیم که پرده ها افتاده و حریم های نامرئی تا خطر سقوط پیش رفته اند اما تا به حال نگفته ایم که میراث ادبیاتی مدرن، تعاملی روشنفکرانه که بدعتش را هدایت ها  گذاشتند و تا گلشیری ها پیش راندند را چکار کرده ایم؟!…نسلی که قرار بود آن مقال و  فوت های کوزه گری را به عنوان نسل واسط، به نسلهای بعدی منتقل کند آیا به درستی به وظیفه اش عمل کرد؟… آیا نه اینکه ویروس یک بیماری دارد نسل به نسل به آیندگان منتقل می شود؟…حاشیه سازی ها و در حاشیه حرف زدن ها و در حاشیه کار کردن ها و در حاشیه سکوت کردن ها، نتیجه اش شد به حاشیه رفتن ادبیات… محض رضای خدا حتی یک برنامه باکیفیت تلویزیونی برای شناخت ومعرفی آثار و دستاورد های ادبی، که دارد در مرز صدمین سال ظهورمتفاوتش پیش می رود، نداریم. پرداختن به موضوعات جدی و درخور برای ثبت و ایجاد رزومه ای درخور که از امروز به فردا صادر شود و حامل پیامی صحیح باشد، نداریم… یک تشکل صنفی مستقل برای نویسندگان موخر، و یا حتی نسل امروز، که به یادگار بگذاریم تا پدر بیامرزی اش از آیندگان برایمان برسد،نداریم… اگر خط قرمز جولان دادن هایمان در روزنامه ها نبود که فحشنامه هم چاپ می کردیم!… هر کسی هر کار که می توانست برای تخریب بکند کوتاهی نکرده و انگار قرار هم نیست بکند…آدمهای متوسط و دل کوچکی شدند دایه مهربان تر از مادر و ادبیات شد شرح احوال و ناله های به هم نامربوط… یار کشی کردیم و در صفحات وب لغز خواندیم. نه اینکه تمام تقصیرات از نسل واسط باشد…نه… همه به نوعی مقصریم، چه آنکه بیهوده گفت ،چه آنکه بیهوده سکوت کرد…منتهی نسل پیش به نظرم بیشتر مقصرند… چون دیدند و دامن زدند، سکوت کردند و در حاشیه فحش دادند، و در روبه رو همه خندیدند… ادبیات شد دستمایه انتقام گیری های شخصی و روابط شخصی…خواستند بکوبند، رو کردند. خواستند حال بدهند، سکوت کردند… مرز کشیدند بین فرهنگها و ادبیاتی که عمومی ترین راه ارتباطش کلمه است. و با خط کش های کجشان ادبیات را به شهری و روستایی تقسیم کردند… آب ریختند به آسیاب کسانی که چشم دیدن این پیکر نیمه جان را ندارند… این‌همه ناشر درگیر، این‌همه استعداد منتظر، این‌همه نویسنده سرخورده… ما نشسته ایم سر باخت هایمان و مدام دیگری را مقصر می کنیم. کسی هم اگر صدایش دربیاید حتماً از جبهه دشمن است و ما خود حجاب خود نیستیم که بخواهیم برخیزیم و هر آنچه واقعا دستاورد این ادبیات است، عیان شود. بازی های کهنه و پرونده های از دیروز باز مانده، رسید به نسل امروز و ما که می توانستیم دوست و هم شانۀ هم باشیم یادمان رفت وظیفه اصلی مان چیست… شدیم آدم حاشیه، در پستو طرح ریختیم  و در انظار جار زدیم… دل دادیم و جایزه طلب کردیم… دندانگیر بود سکوت کردیم و تا بازی راهمان ندادند، کولی بازی درآوردیم. مگر نه اینکه این سرزمین تا جوایزی مثل بوکر و بعدتر نوبل راه درازی دارد، مگر غیر این است که اگر امروز هم همه چیز را از نو بنا کنیم باز هم راه داریم، تا قلب کس یا کسانی چون هوشنگ گلشیری از دیدن تنها چند جلد کتاب ترجمه در یک کشور دیگر بدرد نیاید و ساعدی ها در تنهایی و تلخی، دق نکنند. مگر نه اینکه اگر بروکراسی خوبی در روابطمان حاکم باشد می توانیم راه را هم برای خود، هم برای دیگری مسطح کنیم. پس چه جای این حرفهاست که دل بدهیم به دل چند نفر بدخواه و کوچک مغز، و به بیراه برویم و با تیشه به جان خانه بیفتیم که هم تن گذشتگان در گور بلرزد و هم تف و لعن آیندگان نثار ارواحمان گردد. اگر هنوز دیر نشده باشد و آن پرده ها آنقدر نامرئی نشده باشند و آدمهای پشت پرده آنقدر گستاخ نشده باشند که احساس مالکیت بر تمامی ادبیات این سرزمین، تنها حق مسلمشان باشد، هنوز هم می شود از مرحله ی حرف، وارد مرحله ی عمل شد. هنوز میشود قضاوت را به مخاطب سپرد و سر تسلیم فرود آورد به ساحتی که دیگرانی در گذشته با خون دل و جان کندن تا به اینجایش رساندند… می شود هنوز طلبکار نبود و همه را از بالا ندید… همین امروز هم اگر شروع کنیم حداقل نیم قرن فاصله داریم تا جهانی شدن. اگر بند چهارم قرارداد بالا که گوشه سوم مثلث ما هم بود، سیاست با اقتصاد زیر بغل  این پیکر نیمه جان را بگیرند که دیگر می شود نورعلی‌نور!… منتهی عجالتا کس یا کسانی به اشتباه، بالشی بر دهان این پیکر مغموم قرار داده اند که همینجا از طرف جماعتی دلسوز و نگران، خواهان برخاستن ایشان و برداشتن این بالش از دهان این بیچارۀ بینوا را دارم… تا دیر نشده، تنها و تنها به حرمت کلمه و احترام مخاطب و ساحت دوستی هایمان که هنوز در چشمانمان می تپد، از جای برخیزیم و کاری دیگر بکنیم. بگذاریم این کوچه دوباره برو و بیایی پیدا کند و این جاده های زمخت جای تک تک پیچ وواپیچ های عشوه گر این کوچه و اهالی اش را نگیرند.

پنجم اسفند نود

میثم کیانی

 در همین باره این یادداشت را  با عنوان : و جز آن، باد هواست …در ناتور بخوانید

منتشر شده درروزنگاريصفحه نخست

۱۱ نظر

  1. حسینی زاد حسینی زاد

    یک چیزی رو مطمئن باش و بابتش خوشحال: کسایی که از چپ و راست این باز ی ها رو راه انداختن و ادامه می دن، مثل گاز معده ادبیاتن که باید بیرون بره تا سر دل اذبیات باز بشه! این که چقدر هم کتابشون بفروشه یا نه، جایزه می برن یا می دن، اصلا فرقی نمی کنه. بذار باده بیاد بیرون . تو فوقش دماغت رو بگیر، تا بو بره!

    • میثم میثم

      امید وارم اینطوری که شما می گید باشه

  2. رامبد خانلري رامبد خانلري

    در خفا فحش‌نامه هم چاپ کردیم
    از بند بند نوشته‌ات بند دلی لرزید؟ ارتش سایه‌ها قواعد بازی را می‌داند، آن‌جا که صحبت از افترا باشد، عناصر داستانی را آن‌چنان می‌سازد و موتیف می‌کند که فانتزی جادویی را با زندگی نامه اشتباه می‌گیری. که به جان کسی می‌افتی که چند وچون معاشش نه به من ربطی دارد و نه به تو، اما می‌گویی چون فلانی، فلان عزیز و فلان دوست داشتنی را در یک قاب دیده است. که نفت پای ریشه می‌ریزد و نمی‌بیند این همه آدم را که با قلم‌های آخته می‌توانند جماعتی را برگردانند. یا آن‌ها درست فکر می‌کنند یا خیلی‌ها محتاج باورند. خیلی‌ها که دغدغه‌ها نوشته اند هنوز بزرگ‌ترین دغدغه‌ی معیشت خود را باور نکرده‌اند. باشد که رستگار شویم.

  3. آیت آیت

    گل گفتی میثم جان. روزهای هتری در راهه رفیق

    • میثم میثم

      زنده باشی آیت

  4. فرهاد بابایی فرهاد بابایی

    درود بر تو میثم
    لذت بردم از این معرفتت.

    • میثم میثم

      ممنون فرهاد

  5. خوابگرد خوابگرد

    نور علی نور

    • میثم میثم

      ممنون از یادآوری اصلاح شد

  6. دست مریزاد میثم جان.

    نمک ملایمی بود که بعضی زخما رو تا ته می‌سوزوند.
    یعنی اونقدر وخیمیم که سوزنی نمک هم خون رو پوستمون میاره.
    امید که نسیمی به پرچم ادبیات شعورمند بوزه.

    • میثم میثم

      چی می شه کرد… وای به روزی که بگندد نمک!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *