RSS
 

خواستم بگویم مگر می شود؟!

۰۴ بهمن

IMG_20150123_002736

مگر می شود روزی تمام خاک بشود فروغ؟!… خواستم بگو این تابوت که سینه به سینه ی قبرستان می رود مگر تمام شاعر ها ست که اینچنین سنگین همه را جمع کرده پیش خودش؟! خیلی چیز ها خواستم بگویم که نشد… سبقه ی نامهربانی زیاد است میان این قوم، تاریخ می گوید که هست. نطفه اش شاید به مرگ سهراب برسد. آن هنگام که به سیاس بودن رستم جنگ برده را باخت. خواستم بگویم روایت است گلستان در مراسم تدفین سرد فروغ حضور نداشت. اهل چسناله و برگرداندن آب رفته به جوی نبود. جماعت را هم خوب می شناخت.
خواستم بگویم تدبیر “یحیی” کارگر شد.جوانک ی که برای اولین بار دوربین به دست گرفت و میان جمعیت عزاداری که نمی شناخت رفت و تا ظهیر الدوله شاتر دوربین رهایش نکرد…شاید چون بکر و بی غرض عکس گرفت همه هستند , یکجا، توی این مکان، لای تمام متن ها و سطر به سطر اشعار فروغ. از شاملو و جلال تا اسماعیل شاهرودی و کسرایی.
امروز بعد از چهل و هشت سال این کتاب و عکس های ” یحیی دهقانپور” است که مرگ فروغ را روایت می کند… به هنگام بهمن ماه سال چهل و پنج. خواستید کتاب را بگیرد و تاریخ تکرار  یک مرگ را به دست خود ورق بزنید.

* این متن را یکباره و بعد از جلسه رونمایی این کتاب(آنروز اورا در باغچه کاشتند/ نشر مانوش) و دیدن عکس ها نوشتم.

 

کسی داخل این کشو ها نفس می کشد

۲۸ دی
  • IMG_94104310192889
  • صدای ابراهیم گلستان، ابتدای فیلم “خانه سیاه است” فروغ فرخزاد اینگونه می‌گفت: “دنیا زشتی کم ندارد، زشتی‌های دنیا بیشتر بود، اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود. امّا آدمی چاره‌ساز است…” بله، دقیقا نکته گاهی همین‌جاست، آدمی چاره‌ساز است. آدمی… آدمی، هی می‌شود تکرار کرد و هی می‌شود برگشت به جمله ی قبل. براستی این آدمی با خودش و پیرامونش چه کرده که از یکی از بزرگترین مباحث اخلاق به راحتی عبور می‌کند؟!… گاهی از بی‌مصرف ترین اشیاء نمی‌گذرد، تحت هر عنوانی، شما می‌توانید بخوانید؛ دور‌اندیشی یا مثلا روز مبادا، نمی‌گذرد و گاهی تا سال‌ها آن اشیاء متروک را در کشوی میز خانه، خاک گرفته و بی‌جهت نگه می‌دارد. چه می‌شود که این ” آدمی”  دقیقا با هم‌نوع خودش، حتی شبیه همین اشیاء در کشو مانده رفتار نمی‌کند؟! از هم‌نوع و گاهی از نزدیکترین خویشاوند خود براحتی عبور می‌کند. نمونه‌ی درست تجربه‌ی زیستی یا حتی تماشای روزمرگی رفتار آدم‌هایی که سرد و یخ زده و متروک کنج کشویی متمول، زیباتر و البته در ابعاد وسیع و جادار زیست می‌کنند. با این تفاوت که همان آدمی از خاطر برده که کسی یا کسانی پیرامونش هستند که نیاز به حضور و دلگرمی او دارند. آیا این رفتار، نشان از دنیای تاریک و عبور از تمامی آنچه در بالا چاره‌ی آدمی‌ می‌خوانیم‌ نیست؟!
  • البته که اگر درست دقت کنیم لابه‌لای غم و حزن مانده در روزگار این آدم‌ها، دل‌هایی گرم از امید می‌تپند. امید‌ی که یا از باریک نور منتظر از لایِ پرده‌یِ کدرِ اتاقی، با پنج شش تخت موازی می‌گذرد و روی سنگ سفید کف می‌ریزد، یا از نی‌نی چشم زنی که می‌تواند از بزرگترین و قطورترین لنزهای دوربین بگذرد و به تمام پیرامون و آدمیان  اخطار دهد که هنوز زنده است. زندگی را می‌بیند و عمیقا دوستش دارد. میان دیگر آدم‌هایی که سال‌هاست به خاطر شرایط جسمانی‌شان، بستگان و خانواده ی خود را ندیده‌اند و دنیای بیرون برای آنها جهانی قابل کشف است و بحری طویل. این مرثیه ایی بر زندگی انسان سیاه و سیاره زمین امروز نیست… نه. آنچه قطعا قابل روئیت است امید زندگی و عصیان انسان محکوم به تنهایی‌ست، مصداق باز آفرینی مفهوم کلمه‌ای تحت عنوان “بخشش” است.  بخشش زمین و آدم‌های گاهی نامهربان اش. تمام این مصائب، واکنشی طبیعی ست در مقابل رفتار ناگهان یک بدن که امتناع ورزیده از ادامه‌ی اعمال ارگانیک خودش. و یا  بدن سلامتی که به خاطر کهولت سن، دیگران برای راحتی خویش، از خواستن اش سربازمی‌زنند. 
  • آدمی می داند که حادثه اخطار نمی دهد. چون در دل خود عنصر نامشروع “ناگهان” را همراه دارد. در کمین هر کدام از ما که بر مسند دنیای فوق مدرن امروز جولان می‌دهیم و از انباشت اجزای زنده‌ی داخل این کشو غافل مانده‌ایم، نشسته است. باید گاهی رنگ خاکستری را برای اذهان جامانده یادآور شد، و با صدای بلند فریاد زد: کسی دارد درون این کشو نفس می کشد. یک نفر عمیقا توی این عکس‌ها غمگین است.
  • میثم کیانی
  • زمستان نود و سه
  • * این نوشته مربوط به پرونده ی تصویری “آسایشگاه کهریزک” است با همین عنوان /عکس ها را در گالری روزبه روزبهانی ببینید.
 

باید تفنگ را از کشو بر دارم.

۱۵ دی
  • یک داستانک
  •  
  • صدایش ضعیف تر از همیشه همانجاست.از پشت گوشی هم انگار ماتیک سرخش معلوم است: خونه ای؟
  • -          موبایلم روگرفتی مگه…
  • -          پس خونه ای؟
  • -          خونه ام.
  • سکوت می کند، انگار بعد سالی آهسته می پرسد: نرفتی سراغش؟
  • -          چرا رفتم.
  • -          خوب بود؟
  • -          نه…
  • -          چرا؟!…
  • -          هنوز جون داره.
  • -          باید خلاصش می کردی.
  • -          خواستم. نشد. تفنگ و گرفتم رو سرش …دوباره  نگاه کرد.
  • -          دل رحم شدی.
  • -          نه… خودش می میره. امروز نه ، فردا.
  • -          عذاب می کشه ولی…
  • -          همه می کشند.
  • -          می دونم.
  • -          نمی دونی… کاری نداری؟
  • -          خسته ای؟
  • -          نه… دلم سکوت می خواد و پیاده روی.. نه اینهمه سوال.
  • -          هووم… این سری رفتی بکشش.
  • -          نمی شه… هر بار که می رم و ناله شو می شنوم  بیشتر از این شهر و سیاهی ش می ترسم.
  • -          بکشش..از اون فقط یه کوچه با چند تا سایه مونده.
  • -          اون عین خودته …عین یه توده ی بی شکل توی سر.
  • -          عین من باشه که دیگه کارش تمومه…زودتر کارش رو بساز.
  • -          همون چشمها همون ناله…
  • -          بکشش…
  • -          عین ماتیک سرخ روی لبت.
  • -          تو هنوز شاعری  پسر… ببین که داره می میره…دیگه فراموشش کن… ماشه رو بکش.
  • -          کاش می شد.
  • -          هنوزمی شه.
  • -          هنوز جون داره… زیر تک تک درختاش ایستادیم.
  • -          اون فقط یه لاشه ی…
  • -          می دونم… کاری نداری؟
  • سکوت می کند، انگار بعد سالی آهسته می گوید: برو سراغش.
  •  
  • خونسرد می نشینم روی چارپایه چوبی توی بالکن و زل می زنم به شهر. حالا تاریکی ریخته لابه لای تمام برجها و آسمان خراشهایش… کسی چیزی نمی گوید. یعنی این ساعت، درست سه نصف شب، اصولا کسی چیزی ندارد که بگوید. تمام سرگردانیهای بزرگ این شهر نیمه شبها به واحد های کوچک تقسیم می شوند. آدم هایش تقسیم می شوند. معتادها توی پارک ش، بی خانه مانهای زیر پل، تن فروشهای کنار بزرگراه یا حتی همین رفتگری که هر چه پارو می زد  این کوچه ها را، هیچ وقت خدا به هیچ کجا نمی رسد، همه وهمه به خرد ترین شکل ممکن تقسیم می شوند…  این شهر خالی می شود مثل من.مثل این بالکن.  تلفن دوباره زنگ می زند. حتما خودش است. باید تفنگ را از کشو بر دارم.
  •  
  •  
  • میثم کیانی/زمستان نود و سه
  • عکس: میثم کیانی

 

اینبار با سکوت خوشحالتان نخواهم کرد؛

۱۳ دی
  • این بار با سکوت خوشحالتان نخواهم کرد؛
  • ۱. من نظرم را راجع به این ادبیات و جوایز و آدمهایش بارها گفته ام… این متن حدود یک ماه پیش نوشته شده و دوستانی خوانده اند:

    ۲.چندی پیش در صحبت های تلفنی یکی از مقامات مسئول “جایزه هفت اقلیم” که زنگ زده بود دلداری ام بدهد سر کاندید شدن کتابم در جایزه ی جلال آل احمد و تبریکی بگوید… از کتاب ی شنیدم که آورده اند یکهو هوایش کنند…” نام کتاب را نمی گویم چون نه نویسنده اش را می شناسم نه کاری در خور که تبلیغ ش بشود, از این دست کتابها هم کم نیستند در این بازار مکاره ”
    آن مقام مسئول با طرح لبخندی از متوسط بودن کتاب و نمره معمولی گرفتن از اکثر آرا داروان حرف می زد. کاملا معمولی…  و خب از نمره ی کامل گرفتن کتابهای دیگر. که  سندش هم موجود است و غیره. بماند.

    ۳.یادم می آید وقتی سر جایزه ی جلال همه ی تکه ها کلفت انداخته شد و همه ی خبرگزاری های تندرو حسابشان را با ما صاف کردند. به خیالش “کورلئونه” ای نسبتا جدید، در ادبیات دوید وسط و روی صفحه اش نوشت؛ آی ایها الناس ,حقی خورده شد و کتابی روی زمین ماند. که بهترین است در بازار,  تازه از راه رسیدها و نوچه های متروک اسبق تیم های لیگ سوم و خود سانسور کن های فعلی برای گرفتن مجوز هم دویدند و زیرش نوشتند :” وااسفا, آری کورلئونه نو پای ما… براستی چنین است.”

    ۴.خلاصه کلام با مخاطبان و اهالی و دوست دار ادبیات و کتاب

    ۵. یک عده نویسنده متوسط و معلوم الحال که علاقه زیادی به خریدن لامبورگینی و دیده شدن به هر قیمتی , طی زمان کوتاه مدت را دارند… از نوشتن برای حوزه معارف و اصول فقهی اهل شیعه و سنی” در تهران و حومه  و اروپای مرکزی, آلمان و توابع نازی” بگیر تا نوشتن برای بلندترین برج تهران با نرخ مصوب، شما را با تولیدات متوسط خود دوره کرده اند و از دلالان بازار فردوسی هم نرخ شان بالا تر است. پس هر جا اسمی را مدام شنید و به دلتان نچسبید بدانید یکجای کار حتما می لنگد.

    ۶.هوشنگ گلشیری، جایی نقل می کرد که: وقتی بهم می گویند آن جیب ت را ببین, می دانم می خواهند جیب دیگرم را بزنند!!

    پس حواستان باشد جیب تان را نزنند. هوا از کرانه های ساحل خزر تا اصفهان و شیراز و سواحل جنوب کشور با حضور حضرات تا اطلاع ثانوی یک تکه ابریست و راه برای بارش مشتقات کربنی هموار… بدانید و مطلع باشید. خود کرده را هم تدبیر نیست.

    ۷.حرف آخر…
    سکوت و دوستی با این عزیزان, معرفت و حیا و سواد می خواهد که هیچکدامش را در آنها ندیدم. من می نویسم و می خوانم, هنوز اخته نشده این قلم که به هر تهمتی بلرزم و با هر لبخندی سواری بدهم. یا دوره بیفتم برای جلب ترحم یارکشی کنم که فلانی فلانی با من هستند و دیگران نه, و ای مردم بیایید دلداریم بدهید و بازی راهم دهید.

    و اما حالا, روی صحبت هم به روی همین جماعتی که یا با لبخند و پنبه سر می برند یا با هارش بودن خود و مدام نویسنده داریم نداریم هایشان گوش فلک را کر کرده اند , خبر سفارشی دو نبش از حضورشان در محافل ادبی و اوردر دادن به خبر گزاری ها بابت حضور پرنگ شان در فلان نشست و فلان گذر آمده و آنقدر زنگ تلفنها را سوراخ کردند تا برایشان مصاحبه ای یا پرونده ای در مجله ای بیاید روی دکه!

    کاری که مافیای “شریفی نیا” و امثال ایشان در سینما کرد,  را حالا حضرات قصد دارند اینجا و با ادبیات بکنند. و البته می دانم سابق بر این حضرات و اساتیدشان کرده اند… بارها, بارها بارها.

    ۸.از زبان شاملو بزرگ که خوب نامرد پیران و تازه سر از تخم در آوردها را در نسلهای ایران  می شناخت:
    ” دربانانِ روسپی خانه ی مجلاتی که من به سردرِشان تُف کرده ام،
    فریادِ این نوزادِ زنازاده ی شعر مصلوبِتان خواهد کرد:
    طرفِ همه ی شما منم
    من نه یک جنده بازِ متفنن!
    و من
    نه بازمی گردم نه می میرم
    وداع کنید با نامِ بی نامیِ تان
    چرا که من نه فریدون ام
    نه ولادیمیرم!”

    ۹. طبیعت این گونه پستها این است که اگر بخواهید حرفی زیرش بزنید باید منطقی پشتش حاکم باشد و من از تمام حساب کتابهایتان باخبرم,  پس ریسک ش هم مایه دردسر خودتان است…

    ” من نه باجی داده ام, نه باجی می پذیرم” چون مستقل م و حساب و کتابم روشن. والبته بی طمع به هیچ.  کارم با داستان است و کلمه… پس مجبورید تحملم کنید.

    ۱۰. تمام

 
 

شخصیت در موقعیت

۰۷ دی
  • نقدی که در پایین به روی “دوربرگردان” میخوانید، خودم برای اولین بار و همین هفته گذشته در اولین سال  انتشار کتاب در سفری به اصفهان و شهرکرد شنیدم و خواندم و البته با نویسنده و نوشته هایش روبرو شدم. به نظرم نگاه جالب و ارجاعات جالبتری به خارج از متن کتاب دارد. خواستم اینجا منتشرش کنم تا بخوانید:
  • ———————————–
  • مقدمه:
  • خلق یک موقعیت ممتاز و ایجاد یک لحظه استثناء در جهان داستان از اهمیت والایی برخوردار است. این که نویسنده بتواند با ایجاد یک بستری دراماتیک شخصیت­های داستانش را به عکس العمل وا دارد و خودش چون ناظری بی­طرف به ثبت و ضبط و روانکاوی آدم­های قصه­اش بپردازد می­تواند به درجه اعتبار قصه و ایضا نویسنده کمک شایانی بکند.
  • در این یاداشت سعی شده است که مجموعه داستان ” دوربرگردان” نوشته آقای میثم کیانی و نامزد چند جایزه در بخش مجموعه داستان را به لحاظ شخصیت و موقعیت و عملکرد شخصیت در موقعیت مورد بررسی قرار دهیم. تا در آخر بتوانیم به این سوال جواب بدهیم که آیا مجموعه دوربرگردان شامل داستانهای موقعیت می­باشد و اصولا نسبت داستانهای کیانی با داستانهای موقعیت کافکایی تا چه حدی می­باشد.
  • الف) تعاریف
  • ۱)موقعیت(situation)
  • در ضمیمه کتاب ادبیات چیست اثر سارتر مترجم کتاب در ذیل مدخل موقعیت تعریفی را از موقعیت اراءیه می دهد که عینا اینجا ذکر می­کنیم. موقعیت به مجموع اوضاع و احوال عینی می­گویند که موجود بشری در آن قرار می­گیرد و شخصیت هر کس در وهله نخست تابع موقعیت او می ­باشد. مترجم در ادامه بحث دیگری را به نام ” در موقعیت بودن” یا “وجود حصولی””existence” مطرح می­کند و در موقعیت بودن را این جور تعریف می کند: حالتی را که شخص در حال تعامل و تحت تاثیر قرار دادن یا گرفتن اطراف خودش را شامل می شود.
  • ۲) شخصیت:
  • حسین پاینده در جلد دوم داستان کوتاه در ایران و در ذیل صفحه۱۱۳ شخصیت”character” را از شخص “person” جدا می­کند و این طور تعریف می­کند که شخصیت داستانی بازنمود یک ایده یا شیوهای از تفکر ،روشی در زندگی،شکلی در گفتار یا نوعی گفتمان می باشد.
  • ۳)داستان موقعیت(story of circumstance)
  • جریان داستان موقعیت که شاید با فرانتس کافکا شروع شده است یا به وسیله او بسط و عمق یافته است از جریانهای نوپا در داستان­نویسی در ایران است. از نمونه داستانهای موقعیت را می­توان به قصر، محاکمه، و مسخ اثر کافکا و کوری اثر ساراماگو و فقط آمده بودم یک تلفن کنم اثر مارکز اشاره کرد.
  • حسین سناپور در کتاب جادو­های داستان فصلی را به بررسی داستان موقعیت می­پردازد و در آنجا خصوصیاتی را برای داستان موقعیت بیان می­کند که به طور خلاصه به آنها اشاره می­ کنیم.
  • ۱)بی­ ربطی به زندگی شخصیت ها.
  • سناپور از این حالت با عنوان گیرافتادگی یاد می­کند. در داستان فقط آمده بودم یک تلفن کنم ، شخصیت زن داستان به دلیل خرابی ماشینش در شبی بارانی سوار اتوبوس حامل بیماران روانی می­شود و دیگر نمی­تواند از آن محیط خارج شود. این موقعیت یک موقعیت کاملا ناگهانی است که خروج از آن میسر نمی­ باشد.
  • ۲)هر اتفاقی یک موقعیت نیست.
  • اتفاقهایی مانند تصادف ،پیدا کردن پول، یافتن یک رفیق قدیمی نمی­تواننئد تولید داستان موقعیت کنند. و ما اصولا اتفاقهایی را از نوع موقعیت می­دانیم که از یک طرف ناخواسته و نادانسته باشد و از یک طرف دیگر تمام ارکان زندگی شخص را زیر سلطه خود قرار دهند به طوری که خروج از موقعیت امکان پذیر نبوده و شخص تسلیم موقعیت شود.
  • ۳) بی علتی بودن یا غیر قابل فهم بودن
  • مثلا برای کور شدن در داستان ساراماگو که هیچ دلیل یا علتی وجود ندارد.
  • ب) کنکاش در دوربرگردان
  • با مقدمه بالا و تعاریفی که به دنبال آن آمد به سراغ دوربرگردان می­آییم. در پالایش اولیه دو داستان از این مجموعه را که دارای موقعیت­های ناب تر و جذاب تری هستند انتخاب و به بررسی و بحث در مورد آنها می­پردازیم
  • ۱)فال فسیل
  • در داستان فال فسیل میثم کیانی استادانه دست به آفرینش لحظه­ای استثنا زده است. چند سالی است که کت و شلوار دامادی در قامت مانکنی با اندازه غیرطبیعی در ویترین خیاطی محله چشم­نوازی می­کند. این کت و شلوار را سالها پیش جوانی تنومند به خیاط سفارش داده است و همان موقع هم پولش پرداخت شده است. اما بعد از آن جوان هرگز برای گرفتن لباس بر نمی­گردد. حالا سالها گذشته و طی خاکبرداری در محل جسدی با اندازه غیر طبیعی پیدا می­شود. جسدی که مشخصه دیگری دارد ، پاهایش قلم شده است. پای پلیس به ماجرا کشیده میشود و بقیه قصه…
  • آیا فال فسیل یک داستان موقعیت است؟
  • با توجه به آنچه در تعریف داستان موقعیت آوردیم و با توسل به همان اصل اول ” بی ربطی به زنگی شخصیت­ها” جواب مشخص است و این داستان نمی­تواند در ذیل داستانهای موقعیت یا با کلام محدوتر داستانهای کافکایی قرار بگیرد.
  • ۲) داستان بهمن برای مرده
  • میثم کیانی در این داستان موقعیتی نفس گیر را با تمپویی بالا ارایه می کند. داستانی که ماهرانه نوشته شده است. انگار نویسنده خود چنین موقعیتی را تجربه کرده است. راننده نعش کشی در شبی که مثل همیشه کار خودش را انجام می­دهد با موقعیت خاصی روبرو می­شود. هر چند در این داستان لایه­های از سورئالیسم چاشنی کار شده است ولی داستان کاملا به سمت تولید یک موقعیت ممتاز حرکت می­کند.
  • قضاوت در مورد این داستان و این که آیا این داستان نمونه­ای از داستانهایی موقعیت کافکایی است کمی مشکل به نظر می­رسد. ولی با توجه به حرکت شخصیت و خروج از موقعیت ، می توان با توجه به اصل ” سلطه تام الاختیار موقعیت بر شخصیت” این داستان را هم در زمره موقعیت­های کافکایی قرار ندهیم.
  • ج) پاسخ به سوال یا نتیجه گیری
  • براستی چه چیزی باعث می­شود که داستانهای موقعیت “نه لزوما کافکایی ” میثم کیانی را داستانهایی خاص با درجه اعتبار بالا لحاظ کنیم؟
  • نگارنده روزها به دنبال لغتی متناسب با عکس­العمل شخصیت­های دوربرگردان بود. شاید لغتی که بتواند بار این تناسب را بدوش بکشد واژه “شورش” می­باشد. آنچه به نظر نویسنده موقعیت­های دوربرگردان را حتی بالاتر از موقعیت­های کافکایی قرار می­دهد حرکت و شورش شخصیت­ها در مقابل موقعیت به وجودآمده است. شخصیت­های کیانی دیگر منتظر مرگ نمی­مانند یا سوسک شدن را نمی­پذیرند. یا محاکمه را حق طبیعی خود نمی دانند و در مقابل ابزار مدرنیته سر خم ­نمی­کنند. شخصیت­های کیانی قیام می­کنند. حسین گونی به دست به سراغ خیاط می­رود و اظهار می­کند :”قبلا تذکر داده بودم که اگر دوباره بیاید پاهایش را قلم می کنم” یا جوان نعش کش اسیر موقعیت نمی­شود ، حرکت می­کند و برای خروج از موقعیت تلاش می­کند. این­جا با شخصیت های افسرده و تسلیم مدرنیته روبرو نیستیم. اینها شخصیتهایی هستند کاملا عملگرا نه منزوی و توی سری خور.
  • مسعود سلطانی

 

به وقت مهتاب

۰۶ دی

  • خبر همین بود:
  • همراهم. همراه مجله تصویری” به وقت مهتاب،که از  آیتم‌های متعددی همچون استوریبرد، نمایش، فتو رمان، داستان و… تشکیل شده و در اصل یک برنامه ترکیبی به شمار می‌رود و قرار است از امشب شش دی ماه از شبکه چهار پخش آن آغاز شود، از شنبه تا سه شنبه هر شب ساعت ۱۰ روی آنتن است.
  • من هر هفته با یک داستان همراه دوستان علاقه مند به ادبیات و داستان خواهم بود… اخبار بیشتر را هم می توانید از لینک های خبرگزاری زیر بخوانید، دوستان و همراهان دیگرم اما بدون تقدم و تاخر:شرمین نادری،آیدا عزتی، هدی یزدانی، بها مرشدی، و دیگرانی که یار و مهمانان برنامه اند. به کارگردانی علی میرمیرانی… همراهیم. تا کجا کسی نمی داند، اینکه چه پیش بیاید را هم کسی نمی داند. خبر همین بود منتهی…
  • لینک خبر در ایلنا 
  • لینک خبر در خبر آنلاین

 

جهل مرکب

۱۵ آذر

یادم نمی آید کدام خبرنگار بود. یادم نمی آید چند سال پیش… تنها یادم است وقتی که پرسید: چرا اینقدر تاریک و تلخ می نویسی؟! جواب دادم: چون زیبایی دنیا اونقدر چشمگیر و جذاب نبود که ازش چیزی بنویسم.
آدمیزاد در دلهره هایش هم تنها و سرگردان است. ابن سینا جایی از “جهل مرکب” گفته ، انسانی که از ندانستن خود دفاع می کند, من اما در مقابل هیچ دانسته ای کلمه ای حتی برای دفاع ندارم. چون شک دارم به همه چیز… از کودکی بی گناه که به بیمارستان نمی رسد برای عمل، و پول جمع شده از فقر هم نجاتش نمی دهد… از جوان های سرزمینم که از بیکار ی و اعتیاد و فقر در حال جان کندن اند… از سیرمانی نیافتن و چاک حماقت بی انتهای آدم های که خود را محق می دانند حتی به مرگ هم نوع… طرف من آن کودنی نیست که توهم دارد هر روز در سراشیبی محبوبیت هورا کشانش غرق بوسه و تبریک شده و نان را به قیمت روز می خورد, کلمه را تنور کرده و دل خوش فردای قشنگ است آنهم با حرف مفت!
من میان درد زندگی می کنم. میان اینهمه خودخواهی. چه اینجا, چه هر سرزمین دیگری طرف من “طاها” پسر بچه ایست در این سرزمین که جانش را سر فقر پدر و مادرش می دهد. طرف من آن سیاه پوست بدبختی ست که زیر دست و پای پلیس های پفیوز صاحب دموکراسی، فریاد خاموش می زند: “نمی تونم نفس بکشم.”
مملکتی که سرانه چند میلیون دلار خرج تبلیغات بهشت بی حدش می کند, تا گروه گروه جوان خسته از مملکت های دیگر را به بهانه ی لاتاری و صد جور حقه ی دیگر به سمت خودش بکشد. رسیدن به سرزمینی دیگر که تا قیامت در آن به عنوان خارجی زیست کنی, دست نیافتنی ست. مفت چنگ هر کسی که این دنیا را میراث خود و تخم و ترکه اش می داند. هر چند حال و روز خودمان هم بهتر نبوده! هنوز مادران سر از سجاده بر نگرفته و از چشم هاشان خونابه روان است. جای گلایه نیست. تنها می شود هشدار داد که دنیای بی “عاطفه” جای خوبی نیست… دنیای با “جهل مرکب” تولیدش دموکراسی چماق است و زور… بهشت ی که امثال جرج بوش, بن لادن, و ابوبکر بغدادی و چه چه نوید می دهند… ترسناک است.

 
 

در باب فرهنگ و عرضه ی محصولات آن…

۱۳ آذر
    • یادم می آید اواخر دهه ی هفتاد و اوایل دهه ی هشتاد, هر وقت جایی برای پناه گرفتن از شهر و تنهایی ش نبود راه را کج می کردی سمت یک کتابفروشی و می نشستی به خواندن و گپ گفت با فروشنده های آن… پاییز و زمستان بود بیشتر می چسبید، اگر از یک جایی دور صدای نواختن پیانو از  ضبط صوتی بین حرف ها و سطرهای کتاب می نشست که دیگر نور علی نور…
    • من الان بیشتر از یکی دو کتاب فروشی و کتاب فروش سراغ ندارم که حوصله و سواد گفتگو در باب کالای فرهنگی و پرستیژ هنری خود در مقابل محصول و مشتری آمده به قلمروشان را داشته باشد… به شکل افراطی جای اینکه دیگرانی کم سواد و البته بیشتر پر افاده و ادعا, به طرف ما و این مکان ها بیایند… ما به سمت آنها حرکت کرده ایم و از آن هم مهمتر اینکه صاحب فروشگاه و دکانهای فرهنگی واقعا امر برشان مشتبه شده که هر آنچه می فروشند از سر سلامتی خود و جیب مبارکشان است و باقی خلق خدا هم جز قاذورات و رعیت بی سواد ندید بدید؛ که فرق زیر گلدانی و کتاب را نمی دانند. واقعا ما چند فروشگاه فرهنگی داریم که غیر پرستیژ و ملک چند صد متری و نمایندگی های دوربین کانن تا کیف و کفش لوییویتون در چهار گوش آنها, تو را به یک لبخند آرامش بخش و کمی سواد برای مصاحبت با فروش اجناس فرهنگی مهمان کنند؟! براستی چقدر جای غر زدن داریم… حیف نیست مدام غر نزنیم از اینهمه موهبت بی حد و حصر؟!

    خب انگار قاعده این است که علی رغم تلاش ها و آدم های که مثل همیشه رو به انقراض یکباره اند… اشیا و اماکن تاریخی هم از بین بروند و متلاشی شوند. حالا چه کاخ ورسای جردن باشد, چه قدیمی ترین ماشین بافت فرش در آذربایجان, چه مجسمه ی آریوبرزن در یاسوج و چه مردان نمکی در زنجان و چه و چه… ای کاش جای همه اینها طاق بعضی از ساختمان های که هیچ کارکرد درست و منطقی ندارند می ریخت. منظورم اصلا اهرام ایلومیناتی بزرگ و کوچک واقع در جای جای این شهر نیست! وقتی کتابها و مولف هایشان مهجور می شوند و سانسور،آنطرف فیلم هایی ممنوع… آنکس که نشان می گیرد محکوم می شود و آنکه رد می کند انگار محبوب!  اینها همینجا بماند…همینطور  اینکه چرا بانیان عرضه محصولات فرهنگی هم کلا فکر تجارتند و جیب پر پول را ترجیح می دهند به هر چیز دیگری…بالاخره زندگی خرج دارد.

 

هفت

۰۷ آذر

به خرچنگ گفتند: چرا از دو سوی روی؟

گفت: پیشرفتم در این است.

” امثال و حکم”

خواسته اینکه چون این کلام بدانی و بخوانی پس نظرت محفوظ بماند میان خود و خدای خویش،… اما روی من در این مقال یارانیست که چون من در سال های پیش، دور از بلوا و در تنهایی و خستگی تام و تمام فقط و فقط به نوشتن می اندیشند، بی هیاهو و تیغ تیزکردن و سپر آراستن، که خلق خدا را نفهم بدانی و خود را عالم دهر، که ما چونین هستیم و دیگران چونان… پس به ساعتی که یار این کلام شدی بدان که نگارنده این چند خط نه قصد تعلیم دارد نه تادیب… چند جلد کتاب را منباب یادآوری و درست دانستن گویم و ریشه یابی دانسته ها که به سبک علم داستان نویسی, جهانی از علت و معلول برایت روشن کند, ولا غیر:

۱. داستان نویسی، لئونارد بیشاپ، ترجمه محسن سلیمانی

۲. درباره داستان و رمان، سامرست موام، ترجمه کاوه دهگان

۳.چرا ادبیات، بارگاس یوسا، ترجمه عبدالله کوثری

۴.نظریه ادبی، تری ایگلتون، ترجمه عباس مخبر

۵. درباره ادبیات، جان آپداک,مالکوم کاولی…، ترجمه دکتر احمد میراعلایی

۶. غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی

۷.شیوه نگارش، مرتضی کاخی

بدیهیست بعضی از این کتب به راحتی در کتاب فروشی ها یافت نشود و کفش آهنین بخواهد و اراده ی پولادین. منتهی این هفت اثر مشتی باشد از انبار،که به حفظ نام و ادعای نقد نیرزد, مگر خوانش مدام و کوشش بسیار برای گسترش ظرفی که دیگران تو را “عالم” خوانند و صاحب این کلام تو را “نویسنده” داند.

تا بعد که باز هم در این باب و کتاب های دیگری کنار هم بنویسیم…

 
دیدگاه‌ها خاموش

نوشته شده در دسته رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

مصاحبه با خبرگزاری ایلنا

۰۱ آذر

متن کامل مصاحبه را اینجا می توانید بخوانید: 

 

دومین کتاب میثم کیانی «دوربرگردان» نام دارد. این مجموعه از ۱۰ داستان با نام‌های فال فسیل، خزیده تا آن گوشه حال، بهمن برای مرده، دیوارهای دوار، شبی‌خون، سهم پاییز، خواب انار، نت‌های خیس، چاقوی دسته زنجان کوهن و چتر پایتخت تشکیل شده است.

کیانی به عقیده برخی کارشناسان، تکنیکی‌ترین نویسنده بین نامزدهای نهایی بخش مجموعه داستان جایزه جلال است. وی مجموعه داستان «رگبار« را که نخستین کتابش است، بستر دوربرگردان می‌داند و درباره مقایسه این دو کتاب با هم می‌گوید: رگبار و دوربرگردان از نظر زبان راوی‌ها شباهت زیادی به هم دارند.

تیر نخست یک کماندار کمک زیادی برای قلق تیراندازی به او می‌کند. رگبار هم نقش این تیر را برای من بازی کرد. کیانی فرم روایت رگبار را متمرکزتر از دوربرگردان می‌داند و ادامه می‌دهد: داستان‌های دوربرگردان یک ساکن زمانی دارند که از تفاوت‌های آن‌ها با کتاب نخستم به حساب می‌آید.

این نویسنده همچنین می‌گوید: داستان‌های رگبار را از میان بیش از ۴۰ داستان انتخاب کرده‌ام اما آثاری که در دوربرگردان منتشر شده‌اند، منتخبی از ۱۷ داستان‌اند. این نشان می‌دهد رگبار قربانی بیشتری گرفته است!

کیانی درباره جایزه جلال، می‌گوید: با شنیدن انتخاب کتابم به عنوان یکی از پنج نامزد نهایی بخش مجموعه داستان جایزه جلال،‌ متعجب شدم. باید ببینیم که طی این سال‌ها چه همکاری‌‎هایی با داستان‌نویسان مستقل شده است. حالا که در جوایز خصوصی ادبی یکی پس از دیگری بسته می‌شوند،‌ اینکه نویسندگان با دیگر جوایز ادبی هم قهر کنند،‌ به سود ادبیات داستانی ایران نیست.

ایلنا