RSS
 

نقد و بررسی “دوربرگردان” در خانه اندیشمندان

۱۶ خرداد

IMG_20150604_110805

  • به واقع این اولین جلسه نقد و بررسی “دوربرگردان” در تهران است، بعد از حدود چهارده ماه از انتشارش. و خب لطف دوستان زیادی که خوانده‌اند و شهر‌های دیگری را که دیده،  و تا  اینجا مشخصا دعوت‌ است از شما خوبان برای حضور؛
  • نشست نقدوبررسی مجموعه داستان “دوربرگردان” نوشته میثم کیانی.
    با حضور فرشته نوبخت،مهدی اسدزاده، مصطفی علیزاده و نویسنده اثر / زمان:سه شنبه ۱۹ خرداد، ساعت ۱۷
    خیابان ویلا« نجات الهی»، نبش تقاطع خیابان ورشو، خانه اندیشمندان علوم انسانی.
  • لینک خبر در سایت نشر چشمه
 

عشق همیشه در مراجعه است

۱۲ خرداد

unnamed

  • صبح. می‌آی پشت میز کارت و ناخودآگاه چشم‌ت می‌افتد به دوستی که سراسر سرخ پوشیده. عجیب است که ربط سرخ با عشق این‌گونه در ذهن آدم چفت شده باشد، همان‌اندازه که خون… گاهی  می‌بردت تا ناکجای زمان پشت‌سر و گاهی پرت‌ت می‌کند تا کنج میدان فردوسی و لابه‌لای ماشین‌ها و کلمه‌های‌ت. یاد «یاقوت» می‌افتی و داستانی که بر آن زن سرخ‌پوش رفت. پشت میزت می‌نشینی و چند کلمه از داستانی که روزگاری تمام زندگی‌ و درک‌‌ت از تجربه‌ای عجیب بود برای خودت یادداشت می‌کنی.خوب یا بد، آن حال، حال تو ست. دستت می‌رود عکسی بگیری و با چند خط بگذاریش این طرف و آنطرف تا همه همراه‌ت شوند.
  • ظهر. می‌روی سراغ تلفن و با صدای دوستی که قرار است بعد از ظهر ملاقات‌ش کنی و با بازی در کار جدیدش همراه‌ شوی، به این فکر می‌کنی که… ناگهان دستت می‌رود سمت عکس و کلمه‌هایی که گذاشته‌ایی و نظرات و آدم‌هایی که یاد یاقوت و زن سرخپوش گوشه‌ی میدان کرده‌اند.
  • عصر. می‌‌رسی به محل اجرا و قرار ملاقات و دوست مثل همیشه خندان و پر انرژی می‌رسد و همراه‌می‌شوی برای اجرا؛ انگار  در چشم‌های تو… حالا دیگر صحنه‌ی تاتر است و سهم تو از صحنه یک صندلی لهستانی کنج تاریکی و نزدیک‌ترین نقطه به اجراست. دوست حالا قسمتی از یک ماجرا شده، از یک تراژدی که تو از آنچه بر او می‌گذرد مبهوتی، از آنجا دیگر او دوست تو نیست.حالا دیگر او خودش هم نیست… او دارد به شکل غم‌انگیزی شبیه یاقوت می‌شود جایی نزدیک میدان فردوسی. تراژدی عشق و خون. هر‌جا و هر لحظه که باشد سهم کوچکی از گیج‌ی و شوک آن لحظه است که مواجه می‌خوانند… در تاریکی چند قطره اشک‌از‌گوشه‌ی چشم‌ت راه می‌افتد و هبوط یک ماجرا چنگ می‌اندازد به گلویت… از صبح تا همین لحظه. مگر می‌شود. تصادف چقدر میتواند در زندگی هر کدام نقش اساسی ایفا کند. احتمالا درست است: عشق همیشه در حال مراجعه است.  تشویق حضار . می‌ایستی. دست می‌زنند و دست می‌زنی و چراغ‌ها روشن می‌شود…مدام زیر لب می‌گویی مگر می‌شود.
  • شب. برای تو نقش اول امروز یاقوت، زن اثیری داستان و خیابان فردوسی‌ست.  بعد آن دوست مهربان و بازی‌ عالی‌ش در تاتر؛ بهاره‌رهنما… بعد آقای نویسنده و بعد آقای کارگردان: سهراب حسینی و طاها ذاکر… و صدای فرخ نعمتی و تا آخر سروش صحت و سیامک صفری… از تمام آنهایی که دیده‌اند تا آنها که ندیده‌اند.این شکل معرفی و دعوت به تماشا شاید مرسوم نیست. عین واقعیت بود. آنچه از تنهایی و حس مشترک فقدان و عشق است که می‌شود از نزدیک امتحان‌ش کرد یا انگار در چشم‌های کسی اسب می‌دود… همین.
  • میثم‌کیانی‌
  • بهار نود وچهار
 
Comments Off

نوشته شده در دسته رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

فلوبر خوانی در نشست ادبیات ملل

۲۹ اردیبهشت

image-037427bbca9e149461e94d30f0c409e6e40731f8a892b7dba7d4cc1b48f04e8d-V

 

 

نشست بررسی رمان”مادام بواری”، ازسلسله نشستهای ادبیات ملل باحضور میثم کیانی و همراهی علیرضارحیمی وآزاده حسینی، پنجشنبه ۳۱ام ، ساعت۱۶ در خانه اندیشمندان برگزار می گردد.
این بیست و یکمین جلسه از سلسله جلسات بازخوانی ادبیات ملل است.
جلسات ادبیات ملل با هدف بازخوانی متون داستانی ماندگار سایر ملل و ترویج فرهنگ کتابخوانی برگزار می گردد و ورود برای عموم علاقمندان آزاد است.
آدرس:
خیابان ویلا، پایین‌تر از کریمخان، نبش خیابان ورشو، خانه اندیشمندان علوم انسانی،تالار حافظ

 
Comments Off

نوشته شده در دسته رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

آلزایمر

۲۲ اردیبهشت

آلزایمر…  شیوع پیدا کرده است. دیشب مرگ، غیر یک شاعر، حافظه ی  این شهر را بلعید.

 

محمدعلی سپانلو رفت.

 
Comments Off

نوشته شده در دسته رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

دیدار

۱۷ اردیبهشت

unnamed (2)

می خواستم چند خطی از نمایشگاه کتاب و مردم کتاب خوان و البته بیشتر کتاب نخوان بنویسم که عجالتا وقتش نیست. دوست دارم ولو نمایشی هم شده کتاب ها را دوست بداریم اگر بخوانیمشان که دیگر نورعلی نور است.الغرض  “رگبار” و “دوربرگردان” امسال بعد از چند سال همراه ناشرشان “چشمه” در نمایشگاه کتاب تهران هستند. من هم هستم… عمری باشد سال بعد با “۸پا” و باقی خدمت می‌رسیم.

ارادت

 

آمدم… نبودی

۰۶ اردیبهشت

unnamed (1)

می گفتی: تنها مرگ است که دروغ نمی گوید… حکم خواندن کلمه‌هایت یحتمل پوچی بود و افسردگی… نسل‌ی که پدر و مادر ما شد از تو هراس داشت، مبادا که دُردانه‌هایشان یک‌هو جوگیر شوند و هوس مرگ آنها را به گورستان ببرد. باورت می‌شود اکثر کتاب‌هایت را مخفیانه خواندیم؟! خود من… بوف‌کور را برای بار سوم تو کشوی میز، سگ‌ولگرد را توی خیابان،حاجی آقا را پشت‌در پشت‌بام پناه گرفتم و خواندم… سایه‌ی مغول و مازیار را به خانه‌ی مجردی و دانشجویی بردم که بغض‌اش رهایم نکرد. گریه بود و حس درکی که چرا همه از سوره‌ای که خواندی فقط قُل قُل شنیده بودند و بس. آشنایی با تو به قلم فرزانه شد مهر تایید آنچه در موردت فکر می‌کردم. وطن‌پرستی و خرافه‌گریزی، احترام به زنان و حذر داشتن از میراث‌خوار و کاسه لیس جماعت… ارادت نبود تنها. عشق بود و نوشتن. مدیون نان و نمک کلمه‌ام کردی. بی‌نوکری و مجیز گویی. چون خودت بودی و خودت. ترس از پیری و پرت‌وپلا گفتن مجال‌ت نداد که مرگ‌ات خود خواسته شد… حالا و از پس این سال‌ها چند باری آمده‌ام پشت در این خانه. در ش مثل همیشه قفل است.مثل همیشه. مریض‌خانه امیر اعلم مجهز شده به دوربین مدار بسته. خودشان سوراخی باز کرده اند و با نامه و تایید مقامات آدم می‌برند داخل خانه‌ات و می‌آورند. نه اینکه مرده‌پرستی باشد که خودت هم بیزار بودی از این‌کار… نه. نه این‌که راه نداده‌اند به ویرانه‌ای که سال‌هاست خانه‌ی تو نیست. فقط حس فقدان بود و نوستالژی قبل از تخریب خانه‌ای که می‌دانم کسی که به نوشتن اعتیاد داشت و با کلمه خود ویرانگری می‌کرد، از کدام هوا و کدام زمان می‌رفت و می‌آمد. خودت یادم دادی…
راستی خبر داری که خانه‌ای برای شرلوک هلمز که شخصیتی بواقع افسانه‌‌ای بود درست کرده‌اند و سال‌هاست از چیزی که شاید نیست پول در می‌آورند و به آن افتخار می‌کنند؟! تو که افسانه نبودی…چرا‌ باید از لای ترک در و دیوار‌ ویرانه‌ای را وارسی کرد وقتی تو تمام هوای نوفل‌لوشاتو و نادری و فردوسی و منوچهری و هدایت را اشغال کرده‌ای؟! چرا این در همیشه بسته‌است…تو که افسانه‌ نبودی صادق خان؟!… بودی؟!

 

اردیبهشت نودو چهار

 

جای پا

۰۵ اردیبهشت

unnamed

  • از چشم, چشمخانه ای تاریک مانده
    از شمشیر, نیام…
  • می دانستم داغ کردن رسم روزگار است
    پرواز را می خورد
    بال هایش را تف می کند.
  • میثم کیانی
 
Comments Off

نوشته شده در دسته روزنگاري, شعر, صفحه نخست

 

بیان داستانی

۰۹ فروردین

یادداشتی بر مجموعه داستان «دوربرگردان» نوشته میثم کیانی

فرهاد خاکیان دهکردی

 images

  •  مجموعه داستان «دوربرگردان» نوشته میثم کیانی را مانند کتاب قبلی­ اش «رگبار» انتشارات چشمه منتشر کرده ­است.
  • فراموش نمی­کنم، وقتی مجموعه «رگبار» را خواندم و با ادبیات میثم کیانی آشنا شدم، اولین و شاید اصلی­ ترین ایده­ای که درباره داستان­ها داشتم این­ بود که نویسنده تا حد زیادی به مسئله بیان داستانی توجه دارد. این دغدغه اگرچه جزئی از ویژگی داستان کوتاه به شما می­رود؛ اما به­ خودی­ خود توانسته بود در آثار کیانی بدل به یک استایل شخصی شود. به نظرم کیفیت بیان داستانی در ادبیات او  باید مدیون نگاه ویژه­اش به فرمالیسم باشد.
  • قصد دارم در این یادداشت قدری به اعتبارشناسی ارکان مجموعه داستان دومش«دوربرگردان» بپردازم. در مقایسه دو کتاب او متوجه شدم که میثم کیانی در یک به اصطلاح رستگاری بنیامینی توانسته، آثارش را در یک دیسکورس شخصی ارائه دهد. گفتمانی که بر اساس مسئله بیان در داستان کوتاه پایه ­گذاری می­ شود، و اِلمان­ هایش در داستان­های کیانی، تک­ به­ تک قابل بررسی و ارزش­ گذاری­ اند. جان کلام اینکه می­توان داستان­های او را در قیاس با داستان­های خودش سنجید و برای­شان اعتباری قائل شد. آنچه من از الزامات متنی، در دیسکورسی فرضی، حول سبک­شناسی داستان­های میثم کیانی، مفروض داشته ­ام عبارتند از:
  • وقوع مسئله عدم قطعیت
  • برخورد شخصی با مسئله اروتیسم
  • خلق موقعیت­های یکه و شاخص
  • برخورد و تلاقی با امر غریب در داستان­ها
  • حضور روایت­های موازی
  • ارجاعات فرامتنی
  • برخورد اکسپرسیونیستی، مخصوصاً حین بازآفرینی ایماژها
  • * ضمنا می­توان در بحث محتوا مسئله­ ی جدا افتادگی پرسوناژهارا اصلی ­ترین رویکرد او دانست.
  • آنچه در بالا به عنوان شاخص در داستان­های میثم کیانی به­خصوص در مجوعه «دوربرگردان» سیاهه شد. مشخصاً به­ خودی­ خود در داستان­ها جا نگرفته ­اند. اصلی ­ترین وجه ادبیت هم چگونگی بروز این شاخص ­ها در داستان است؛ بنابراین در چند پاراگراف از مواردی که تصور می­کنم جز عوامل اصلی تکنیکی در سبک اوست، یاد کنم.
  • موتیف­ داستانی در جای خود تعریف شناوری دارد، اما داستان« بهمن برای مرده» مثال خوبی است. موتیف­ های داستانی که گویی کیفیت کاربردشان بیشتر از منظر فرمالیست­ها مد نظر بوده، اینجا به سمت همگرا شدن و خلق پیرنگ داستان مدرن حرکت می­ کنند. انگاره ­هایی که به نظر پیش پا افتاده می­رسند، اما جمع همه­ ی آنها، تولید یک پیرنگ خلاقانه در داستان کوتاه می­ کند. در ادامه همین بحث، کلیت داستان­ها در مجموعه «دوربرگردان» واجد یک ویژگی دیگر نیز هست، آنجایی که همگرا شدن موتیف­ها در پیرنگ داستان­های او رخ می­ دهد، باعث می شود تا این متون روایی، به راحتی در قالب­ های دیگر از قبیل نمایشنامه یا فیلم­نامه یا رمان، نگنجد. در واقع کیفیت روایت در متون میثم کیانی، صرفاً داستان کوتاهی است.
  • نیت دارم با خلط ­کردن عنصاری از ساختار، یک ویژگی مهم در داستان­های کیانی را شرح دهم. شخصاً اصلی­ترین رکن در داستان­های مجموعه «دوربرگردان» را شخصیت­پردازی راوی­ ها، می­دانم. کیفیت این ویژگی نیز میسر نمی­ شود، الا در توجه ویژه به فاکتورهایی از قبیل:
  • نثر، زبان، ریتم و لحن شخصیت­ها در داستان
  • شخصیت­های کنش ­مند به عنوان راوی
  • وقوع استعاره­ های نو، هم در سطح زبان و هم در شاکله جهان­ بینی شخصیت­ها که دفعتاً در این متن راوی خوانده می­شوند.
  • وجود طنز که بیشتر ماحصل لحن استحضاآمیز در زبان پرسوناژهاست.
  • دغدغه­ مندی و مداخله جویی راویی در داستان ها (راوی مداخله­ گر)

اگر به صورت موردی هم دیالوگ­نویسی را در داستان­های این مجموعه بررسی کرد. به نظرم پاشنه ­ی آشیل این مجموعه هم دیالوگ­نویسی است. کیانی توانسته با کمک گرفتن از مثلا سه نقطه، هم به گفتگوها لحن بدهد و هم این تقطیع درونی که خاصیت هر دیالوگ است، بازآفرینی ­کند. همچنین با وقوع دیالوگ­ های کنش مند در داستان­ها، هم گذر زمان و هم حال و هوا و فضاسازی غنی ­تری به داستان­ها داده است. نمونه درخشان این فکت­ها را مثلاً در داستان­های « بهمن برای مرده» یا « خزیده تا آن گوشه حال» شاهدیم. منتها همین رویکرد به گمان من در داستان اول مجموعه، که مدخل ورودی کتاب هم هست، کارساز نبوده، و روایت و پیرنگ داستان طبیعی به نظر نمی­رسد؛ گو اینکه آن داستان، کاملا بر مبنای دیالوگ است. به هر ترتیب حین خواندن مجموعه داستان «دوربرگردان» در معرض یک ادبیات ویژه قرار میگیرم که هرچند در حد حوصله یک یادداشت، به ویژگی­ هایش پرداختم؛ ولی هر کدام از داستان­ ها جای بحث مفصل­تری دارند که قبلاً تا حدودی در یکی از جلسات نقد کتاب، به صورت شفاهی به آنها پرداختم؛ ولی بیش از آن حتما مجال دیگری می­ طلبد.

 
Comments Off

نوشته شده در دسته رسانه ها, روزنگاري, رگبار, صفحه نخست

 

دیدارمان شده سال تا سال…باور می‌کنی؟!

۲۳ اسفند

این مطلب در شماره ی نوروزی مجله کافه داستان منتشر شد، می توانید از اینجا مجله را دانلود کنید:

Jeld51

اینبار هم باید از بهار برایت بنویسم. از رویش درختان و شکوفه کردن غنچه‌ها… خنده دار نیست به نظرت؟! چند وقت است از ما خبری نگرفته ایی؟!نمی‌دانی که. می‌دانستی که خبر می‌دادی تمام شود. نمی‌دانی که…اگر امتحان هم بود باید تا حالا تمام شده بود. باید بی‌خیالش می شدی. شنیده‌ای چند هفته است مردم اهواز جای اکسیژن در ریه‌هایشان طعم شن و ماسه می‌چشند؟! خبر داشتی؟! از گرانی و آلودگی هوا پایتخت چیزی شنیده‌ای؟ اینکه گرانی بیداد می‌کند شوخی نیست. از خوراک و خانه و ماشین بگیر تا کتاب… بله بله حتی کتاب.این آخرین بازمانده‌ی متروک کالاهای فرهنگی. آخر می‌دانی…کتاب برای اهل کتاب است فقط.  سینما و تاتر و موزیک حتی مردم عادی که نیازی به کتاب ندارند! جایی گفتم به همه‌ی آنها وحی می‌شود. لابد کار کار خودت است. تنها چشم دیدن اصحاب کلمه را انگار نداری. به همین خاطر وزیر ارشاد دولت تدبیر و امید را روزی یکبار به اینجا و آنجا می‌کشانند تا پاسخگو باشد. می‌دانی اینجا دست بالای دست بسیار است. به همین خاطر هفته‌ای چهار نفر را با کلمه‌هایشان که حاصل سال‌ها زحمت و بی خوابی‌ست به بهانه‌ی فرهنگ و ارشاد به میخ می کشند تا بقیه حساب کار دستشان بیاید. یادت هست دهه ‌های پیش کتاب و کتابخوانی چه رونقی داشت؟! خبر داری حالا یک دهم‌اش هم نیست؟! دهه‌ی ما از زایشگاه و مدرسه بگیر تا دانشگاه و وام ازدواج همه توی صف ایستادند. تب دانشگاه تب نبود، تب خال بود بر کل بدن.پریود هر روز بود و جوش‌های چرک بلوغ. خبر داری حالا با پول می‌شود دکترا خرید؟! با پول می‌شود همه کار کرد. حتی نویسنده شد و کتاب چاپ کرد.یادت هست دهه هفتاد و حتی ابتدای هشتاد اگر شعری خوب یا داستانی بدون نقص می‌نوشتی و جایی مثلا مجله های معتبر مثل کارنامه و کلک یا گلستانه چاپ‌ش می‌کردند، دیگر تمام بود تا تو پذیرفته باشی و جامعه پذیرفته باشد که تو مستعدی برای نوشتن. حالا اگر در حجم ” درجستجوی زمان از دست رفته”مارسل پروست هم کار بنویسی باز باید خودت را اثبات کنی که نویسنده‌ای. کسی کاری به کیفیت ندارد روزگار روزگار کمیت است. همه چیز را می‌شمارند… ازپول و ملک و سکه و ارز بگیر تا کلمه و کتاب…فقط می‌شمارند. کسی نمی داند کیفیت چیست. زیاد بودن ارزش شده. نه اینکه بد باشد ها، نه… مشکل اینجاست که بد و خوب ندارد. هر زیادی لابد خوب است و هر کمی لابد بد. کیفیت از مد افتاده است. نسل دیروز مثل موریانه بر سر زندگی افتاده و چیز درخوری گیرش نمی‌آید. می‌دانی در هر خانواده به ازای هر دختر دم بخت، یک زن متعلقه هست به ازاری هر پسر بیکار یک مرد معتاد. مشکل اقتصادی و تحریم مملکت سگ کی باشند؟! کارخانه ها و تولیدی ها از رفاه و فراوانی‌ست که بسته می‌شوند.توقع نداری در این وضعیت کسی به فکر کلمه و هنر باشد!؟ و گرنه کلا مسئله‌ای نیست که کنج یخچال اهل قلم و جماعت روشن‌فکر سال به سال رنگ گوشت و مرغ را به خودش نبیند. نه واقعا انسان صاحب کلام را به نیاز مادی و اولیه چه کار! سوخت گیری نمی‌خواهد ماشینی که قرار است تجربه زیستی خود را ثبت کند. این حرف‌ها برایش شایعه است. ما نه به سفر نیاز داریم، نه به مسکن، نه به تفریح! تفریح را که کلا فراموش کن…اینجا همه با تفریح مخالفند. خواندن خبر و تماشای عکس و فیلم تیکه پاره شدن چند نفر هر روز و هر روز دورتادور این مرزهای پرگهر بس نیست به نظرت، چه تفریحی بالاتر از این که وضعت روبراه باشد و به ریش خلق گرفتار بخندی!… راستی خبر داری گروهی در سوریه و عراق آمده که از سال گذشته تا همین حالاهر روز سربریده و مرمی گلوگه های آمریکایی و اروپایی را چکانده توی سر خلق همسایه؟!  شهرها کشته و حتی حتی صدای سازمان جهانی عریض و طویل حقوق بشر را هم درآورده؟! اصلا می دانی نفت در اوپک چند است؟! خبر داری همان صفی که بالا صحبت ش بود قرار است تا خانه‌ی سالمندان و غسالخانه همراه هم بیایند؟! از همین حالا شروع شده… فقط نفت نیست که ارزان است. مرگ را هم این روزها ارزان می‌فروشند.

قرار بود برایت از بهار بنویسم. خبر داری این زمستان که گذشت، از بهار گرمتر بود؟! اینها را همینطور شلخته و درهم و برهم برایت نوشتم.سرت شاید گیج برود.منظوری نبود. سالی یک بار است دیگر. سال خوبی بود یا نه نمی دانم. برای هر کسی حرفهایی هست. غم آدمیزاد تمامی ندارد.امیدوارم شادی‌هایش هم تمام نشود. برای من این چند سال بهترین سال‌های زندگیم نبود، می‌دانی؟! ولی یک اتفاق خوب افتاد و به خاطر همان هم شده ناشکری نمی کنم. کلی آدم درجه یک دوروبرم هستند که می خوانند و می‌نویسند. به بهانه کتاب و کلمه کلی دوست تازه پیدا کردم و البته تعدادی هم دشمن. مهم نیست نمک زندگیست. مثل چرخش فصل و تازه شدن سال و رویش جوانه‌ها. یا مثل شکوفه گل ها و سبز شدن درختان…چه دارم می‌گویم! اینها رو خودت بهتر می‌دانی!…خلاصه در تماس باش.گاهی بی‌تو خیلی سخت می‌گذرد. زیاده عرضی نیست… تا سال بعد همین‌جا.

میثم کیانی

زمستان نودو سه

 
Comments Off

نوشته شده در دسته رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

آن پایین، زیر درختان کاج

۱۷ اسفند

20150220125241_IMG_4203_1_1

بهشت جای دوری نیست، برای آدم های خوب لابد. هنرمند هر جا که هنر برایش امر کند، دنیا می آید و هر جا دل بگوید؛ بایست،از نفس می ایستد… پیچ امامزاده ای باشد حوالی راهی دور، ساکت زمینی بایر, یا زیر درختی قطور … هر جا. حتی قطعه ای شلوغ کنار ستاره های دیگر. عجیب است گاهی وصیت آدم ها که انگار دل می برند یکجا از دروغ دنیا و پلشتی آدم های که دل و زبانشان یکی نیست. شرافت را دست نخورده از پر قنداق بر می دارند و تا نقطه ای نامعلوم، کنار کفن چال می کنند. مصدق باشد، یا اخوان، سهراب باشد، یا حسین پناهی، فریدون فروغی بخوانید یا هر چه…وقتی می میری،یا ننگ می ماند یا نام. نامی که زیر غبار و گذر روزگار خاک می خورد و هر بار با یادی می درخشد.

آن پایین زیر درختان کاج و سینه ی کوه؛ مرتضی ممیز است که برای همیشه در این بهشت خوابیده.