RSS
 

به وقت مهتاب

۰۶ دی

  • خبر همین بود:
  • همراهم. همراه مجله تصویری” به وقت مهتاب،که از  آیتم‌های متعددی همچون استوریبرد، نمایش، فتو رمان، داستان و… تشکیل شده و در اصل یک برنامه ترکیبی به شمار می‌رود و قرار است از امشب شش دی ماه از شبکه چهار پخش آن آغاز شود، از شنبه تا سه شنبه هر شب ساعت ۱۰ روی آنتن است.
  • من هر هفته با یک داستان همراه دوستان علاقه مند به ادبیات و داستان خواهم بود… اخبار بیشتر را هم می توانید از لینک های خبرگزاری زیر بخوانید، دوستان و همراهان دیگرم اما بدون تقدم و تاخر:شرمین نادری،آیدا عزتی، هدی یزدانی، بها مرشدی، و دیگرانی که یار و مهمانان برنامه اند. به کارگردانی علی میرمیرانی… همراهیم. تا کجا کسی نمی داند، اینکه چه پیش بیاید را هم کسی نمی داند. خبر همین بود منتهی…
  • لینک خبر در ایلنا 
  • لینک خبر در خبر آنلاین

 

جهل مرکب

۱۵ آذر

یادم نمی آید کدام خبرنگار بود. یادم نمی آید چند سال پیش… تنها یادم است وقتی که پرسید: چرا اینقدر تاریک و تلخ می نویسی؟! جواب دادم: چون زیبایی دنیا اونقدر چشمگیر و جذاب نبود که ازش چیزی بنویسم.
آدمیزاد در دلهره هایش هم تنها و سرگردان است. ابن سینا جایی از “جهل مرکب” گفته ، انسانی که از ندانستن خود دفاع می کند, من اما در مقابل هیچ دانسته ای کلمه ای حتی برای دفاع ندارم. چون شک دارم به همه چیز… از کودکی بی گناه که به بیمارستان نمی رسد برای عمل، و پول جمع شده از فقر هم نجاتش نمی دهد… از جوان های سرزمینم که از بیکار ی و اعتیاد و فقر در حال جان کندن اند… از سیرمانی نیافتن و چاک حماقت بی انتهای آدم های که خود را محق می دانند حتی به مرگ هم نوع… طرف من آن کودنی نیست که توهم دارد هر روز در سراشیبی محبوبیت هورا کشانش غرق بوسه و تبریک شده و نان را به قیمت روز می خورد, کلمه را تنور کرده و دل خوش فردای قشنگ است آنهم با حرف مفت!
من میان درد زندگی می کنم. میان اینهمه خودخواهی. چه اینجا, چه هر سرزمین دیگری طرف من “طاها” پسر بچه ایست در این سرزمین که جانش را سر فقر پدر و مادرش می دهد. طرف من آن سیاه پوست بدبختی ست که زیر دست و پای پلیس های پفیوز صاحب دموکراسی، فریاد خاموش می زند: “نمی تونم نفس بکشم.”
مملکتی که سرانه چند میلیون دلار خرج تبلیغات بهشت بی حدش می کند, تا گروه گروه جوان خسته از مملکت های دیگر را به بهانه ی لاتاری و صد جور حقه ی دیگر به سمت خودش بکشد. رسیدن به سرزمینی دیگر که تا قیامت در آن به عنوان خارجی زیست کنی, دست نیافتنی ست. مفت چنگ هر کسی که این دنیا را میراث خود و تخم و ترکه اش می داند. هر چند حال و روز خودمان هم بهتر نبوده! هنوز مادران سر از سجاده بر نگرفته و از چشم هاشان خونابه روان است. جای گلایه نیست. تنها می شود هشدار داد که دنیای بی “عاطفه” جای خوبی نیست… دنیای با “جهل مرکب” تولیدش دموکراسی چماق است و زور… بهشت ی که امثال جرج بوش, بن لادن, و ابوبکر بغدادی و چه چه نوید می دهند… ترسناک است.

 
 

در باب فرهنگ و عرضه ی محصولات آن…

۱۳ آذر
    • یادم می آید اواخر دهه ی هفتاد و اوایل دهه ی هشتاد, هر وقت جایی برای پناه گرفتن از شهر و تنهایی ش نبود راه را کج می کردی سمت یک کتابفروشی و می نشستی به خواندن و گپ گفت با فروشنده های آن… پاییز و زمستان بود بیشتر می چسبید، اگر از یک جایی دور صدای نواختن پیانو از  ضبط صوتی بین حرف ها و سطرهای کتاب می نشست که دیگر نور علی نور…
    • من الان بیشتر از یکی دو کتاب فروشی و کتاب فروش سراغ ندارم که حوصله و سواد گفتگو در باب کالای فرهنگی و پرستیژ هنری خود در مقابل محصول و مشتری آمده به قلمروشان را داشته باشد… به شکل افراطی جای اینکه دیگرانی کم سواد و البته بیشتر پر افاده و ادعا, به طرف ما و این مکان ها بیایند… ما به سمت آنها حرکت کرده ایم و از آن هم مهمتر اینکه صاحب فروشگاه و دکانهای فرهنگی واقعا امر برشان مشتبه شده که هر آنچه می فروشند از سر سلامتی خود و جیب مبارکشان است و باقی خلق خدا هم جز قاذورات و رعیت بی سواد ندید بدید؛ که فرق زیر گلدانی و کتاب را نمی دانند. واقعا ما چند فروشگاه فرهنگی داریم که غیر پرستیژ و ملک چند صد متری و نمایندگی های دوربین کانن تا کیف و کفش لوییویتون در چهار گوش آنها, تو را به یک لبخند آرامش بخش و کمی سواد برای مصاحبت با فروش اجناس فرهنگی مهمان کنند؟! براستی چقدر جای غر زدن داریم… حیف نیست مدام غر نزنیم از اینهمه موهبت بی حد و حصر؟!

    خب انگار قاعده این است که علی رغم تلاش ها و آدم های که مثل همیشه رو به انقراض یکباره اند… اشیا و اماکن تاریخی هم از بین بروند و متلاشی شوند. حالا چه کاخ ورسای جردن باشد, چه قدیمی ترین ماشین بافت فرش در آذربایجان, چه مجسمه ی آریوبرزن در یاسوج و چه مردان نمکی در زنجان و چه و چه… ای کاش جای همه اینها طاق بعضی از ساختمان های که هیچ کارکرد درست و منطقی ندارند می ریخت. منظورم اصلا اهرام ایلومیناتی بزرگ و کوچک واقع در جای جای این شهر نیست! وقتی کتابها و مولف هایشان مهجور می شوند و سانسور،آنطرف فیلم هایی ممنوع… آنکس که نشان می گیرد محکوم می شود و آنکه رد می کند انگار محبوب!  اینها همینجا بماند…همینطور  اینکه چرا بانیان عرضه محصولات فرهنگی هم کلا فکر تجارتند و جیب پر پول را ترجیح می دهند به هر چیز دیگری…بالاخره زندگی خرج دارد.

 

هفت

۰۷ آذر

به خرچنگ گفتند: چرا از دو سوی روی؟

گفت: پیشرفتم در این است.

” امثال و حکم”

خواسته اینکه چون این کلام بدانی و بخوانی پس نظرت محفوظ بماند میان خود و خدای خویش،… اما روی من در این مقال یارانیست که چون من در سال های پیش، دور از بلوا و در تنهایی و خستگی تام و تمام فقط و فقط به نوشتن می اندیشند، بی هیاهو و تیغ تیزکردن و سپر آراستن، که خلق خدا را نفهم بدانی و خود را عالم دهر، که ما چونین هستیم و دیگران چونان… پس به ساعتی که یار این کلام شدی بدان که نگارنده این چند خط نه قصد تعلیم دارد نه تادیب… چند جلد کتاب را منباب یادآوری و درست دانستن گویم و ریشه یابی دانسته ها که به سبک علم داستان نویسی, جهانی از علت و معلول برایت روشن کند, ولا غیر:

۱. داستان نویسی، لئونارد بیشاپ، ترجمه محسن سلیمانی

۲. درباره داستان و رمان، سامرست موام، ترجمه کاوه دهگان

۳.چرا ادبیات، بارگاس یوسا، ترجمه عبدالله کوثری

۴.نظریه ادبی، تری ایگلتون، ترجمه عباس مخبر

۵. درباره ادبیات، جان آپداک,مالکوم کاولی…، ترجمه دکتر احمد میراعلایی

۶. غلط ننویسیم، ابوالحسن نجفی

۷.شیوه نگارش، مرتضی کاخی

بدیهیست بعضی از این کتب به راحتی در کتاب فروشی ها یافت نشود و کفش آهنین بخواهد و اراده ی پولادین. منتهی این هفت اثر مشتی باشد از انبار،که به حفظ نام و ادعای نقد نیرزد, مگر خوانش مدام و کوشش بسیار برای گسترش ظرفی که دیگران تو را “عالم” خوانند و صاحب این کلام تو را “نویسنده” داند.

تا بعد که باز هم در این باب و کتاب های دیگری کنار هم بنویسیم…

 
دیدگاه‌ها خاموش

نوشته شده در دسته رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

مصاحبه با خبرگزاری ایلنا

۰۱ آذر

متن کامل مصاحبه را اینجا می توانید بخوانید: 

 

دومین کتاب میثم کیانی «دوربرگردان» نام دارد. این مجموعه از ۱۰ داستان با نام‌های فال فسیل، خزیده تا آن گوشه حال، بهمن برای مرده، دیوارهای دوار، شبی‌خون، سهم پاییز، خواب انار، نت‌های خیس، چاقوی دسته زنجان کوهن و چتر پایتخت تشکیل شده است.

کیانی به عقیده برخی کارشناسان، تکنیکی‌ترین نویسنده بین نامزدهای نهایی بخش مجموعه داستان جایزه جلال است. وی مجموعه داستان «رگبار« را که نخستین کتابش است، بستر دوربرگردان می‌داند و درباره مقایسه این دو کتاب با هم می‌گوید: رگبار و دوربرگردان از نظر زبان راوی‌ها شباهت زیادی به هم دارند.

تیر نخست یک کماندار کمک زیادی برای قلق تیراندازی به او می‌کند. رگبار هم نقش این تیر را برای من بازی کرد. کیانی فرم روایت رگبار را متمرکزتر از دوربرگردان می‌داند و ادامه می‌دهد: داستان‌های دوربرگردان یک ساکن زمانی دارند که از تفاوت‌های آن‌ها با کتاب نخستم به حساب می‌آید.

این نویسنده همچنین می‌گوید: داستان‌های رگبار را از میان بیش از ۴۰ داستان انتخاب کرده‌ام اما آثاری که در دوربرگردان منتشر شده‌اند، منتخبی از ۱۷ داستان‌اند. این نشان می‌دهد رگبار قربانی بیشتری گرفته است!

کیانی درباره جایزه جلال، می‌گوید: با شنیدن انتخاب کتابم به عنوان یکی از پنج نامزد نهایی بخش مجموعه داستان جایزه جلال،‌ متعجب شدم. باید ببینیم که طی این سال‌ها چه همکاری‌‎هایی با داستان‌نویسان مستقل شده است. حالا که در جوایز خصوصی ادبی یکی پس از دیگری بسته می‌شوند،‌ اینکه نویسندگان با دیگر جوایز ادبی هم قهر کنند،‌ به سود ادبیات داستانی ایران نیست.

ایلنا

 

“دوربرگردان”یکی از ۳۸ اثری که به مرحله نیمه نهایی جایزه هفت اقلیم رسید

۲۹ آبان

به گزارش ایسنا: آثار راه یافته به مرحله نیمه نهایی چهارمین دوره جایزه ادبی هفت اقلیم معرفی شدند.

دبیرخانه چهارمین دوره جایزه ادبی هفت اقلیم از بین ۱۵۷ اثر منتشر شده در سال ۹۲ (شامل ۸۹ رمان و ۶۸ مجموعه داستان)۱۸ مجموعه داستان و ۲۰ رمان را بدون اولویت شایسته راه یابی به دور دوم جایزه اعلام می‌کند. آثار راه یافته به دور نهایی جایزه،نیمه‌ی اول آذر ماه در دو بخش نامزدهای نهایی و نویسندگان کتاب اولی از بین آثار زیر معرفی خواهند شد.

 طبق اعلام آثار برگزیده مانند دوره‌های پیش زمستان ۱۳۹۳ در مراسمی عمومی مورد تقدیر قرار می‌گیرند.

 

رئالیسم جادویی در آثار عطار و جامی هم دیده می شود.

۲۸ آبان

متن این مصاحبه در روزنامه ی  ”همکاری ملی”  مورخ ۲۶ آبان نودو سه به چاپ رسید

* خیلی از کشورها نویسنده‌هایی سرشناس در دنیا دارند. چرا این اتفاق برای داستان‌نویسان ما نمی‌افتد؟

در وهله اول باید بگویم ما داستان‌نویسان جاه‌طلب در متن داستانی نداریم. جاه طلبی به معنای کشف دنیا های ناگفته و فرم روایت که بتواند جایگاه جهانی پیدا کند ،  نداریم. سطح توقع خیلی از نویسندگان ما فوقش تسخیر فضای داخلی است و متاسفانه به سمت جهانی شدن حتی فکر نمی‌کنند.  این بماند که حالا چند تایی کتاب ترجمه شده است از نویسندگانمان. کی خوانده و کی دیده؟! البته این مقوله خاص ادبیات نیست،ما آرتیست جهانی چند نفر را داریم؟!  در سینمای داخلی هم آن را می‌بینیم و هنرپیشه جهانی هم نداریم. کم پیش می‌آید که داستان‌نویسان ایرانی به میدان بین‌المللی فکر کنند. البته ایران در حال حاضر داستان‌نویسانی دارد که داستان هایشان ترجمه شده باشد یا جایگاهی برای معرفی داستان فارسی زبان پیدا کنند. چهره‌هایی مانند دولت‌آبادی، چهلتن، حسینی‌زاد اما اکثر داستان‌نویسان ما داخلی فکر می‌کنند ، تاکید می کنم به اینکه؛ فکر می کنند…نه به جهانی شدن.

*پس مشکل بزرگ را در تفکر داستان‌نویس ایرانی می‌بینید.

نه، من این را نگفتم. این یکی از مشکلات ماست. مشکل بزرگ جای دیگری است. زبان فارسی تنها در دو سه کشور تکلم می‌شود و متاسفانه سرمایه‌گذاری چندانی برای ترویج آن در جهان نداشتیم. حتی داستان‌نویسان جهان عرب هم وضعیت بهتری نسبت به ما دارند.

* این موضوع درباره زبان ترکی هم صدق می‌کند اما در کشور همسایه ما چهره‌ای مانند پاموک برنده نوبل ادبیات می‌شود.

ببینید وضعیت ادبیات ترکیه و ساختار زبان ترکی با ما تفاوت دارد. ضمن این‌که ترکیه به اروپا نزدیک است و بخش‌هایی از آن هم در قاره سبز واقع شده، طبیعی است که داستان‌نویسان ترک به ادبیات داستانی مدرن نزدیک‌تر باشند. آن‌ها به گفتمان جهانی ادبیات نزدیک‌ترند. نکته جالب این‌که تحقیقات دهه ۵۰ در ایران نشان می‌دهد، مردم آن زمان اصطلاحات لاتین را به خوبی تلفظ می‌کردند و با محصولات اروپایی و آمریکایی بیشتر آشنا بودند. هنگامی که محصولات چینی، ژاپنی و کره‌ای وارد کشور می‌شد، نمی‌توانستند نام صحیح آن‌ها را به خوبی ادا کنند اما به مرور زمان کشورهای خاور دور همراه محصولاتشان، زبانشان را هم صادر کردند.می بینید؟ فرهنگ به اقتصاد و سیاست نزدیک است. می شود با یک محصول خانگی زبان را هم صادر کرد.  به هرحال ما هنوز وارد گفتمان جهانی از نوع ادبیات نشده‌ایم و برای این‌کار باید زبان فارسی را ترویج دهیم

     * برخی منتقدان ادبی داخلی و خارجی که تعدادشان هم کم نیست، معتقدند ادبیات داستانی روسیه به ویژه در دهه‌ ۵۰ تاثیر زیادی بر داستان‌نویسان ایران گذاشته است. دلیل این تاثیر چیست؟ آیا مسائل سیاسی و ترویج تفکر کمونیستی بین طیفی از نویسندگان آن دوران و گرایش برخی گروه‌های مبارز علیه پهلوی هم در این تاثیر، نقش دارد؟

متاسفانه من با این حرف موافقم. نگاه کنید در سوال قبلی جواب من با اشاره به تقابل رودر روی فرهنگ با دو مبحث دیگر سیاست و اقتصاد است. شما دارید به زمانی اشاره می کنید که بازار را امثال شولوخوف و ادبیات میان مایه روسی و تفکر جهت دار مترجمان و روشنفکران پیرومارکس و ادبیات دوره روشنفکران توده، ایران را مسخ کرده بود. در همان دوران و قبل تر از البته بودند کسانی که همچنان پل ارتباطی ادبیاتشان با جهان را حفظ کرده و درست می خواندند و ترجمه می کردند. نگاه کنید و مقایسه کنید به ترجمه های هدایت و گلستان.مقایسه کنید با آنهایی که حتی از حضور همینگوی بی خبر بودند. به ترجمه ی داستان ها بورخس و رمان های فاکنر و کارنامه ی دریابندری و شعله ور میر اعلایی، و بعدتر لیلی گلستان و فرزانه طاهری و تعدد آنها در بازار. این اسامی را به عنوان مثال آوردم.  رک و روراست در اقلیت بودند و هستند حتی. آن وقت چه کتاب ها و شعرهایی در بازار آن زمان بودند. ارجاع می دهم به عنوان کتابهای ترجمه شده آن زمان و حتی برخی تالیف ها.

    *گویا نسل جدید داستان‌نویسان ایرانی هم به نوعی وام‌دار ادبیات داستانی آمریکای جنوبی‌اند.این نظریه را قبول دارید؟

نه من به شخص اعتقاد دارم هنوز نمی شود این مرز را تشخیص داد و حکم صادر کرد. نسل داستان نویسی جدید ایران نسل بی پشتوانه ایست. این نظر برخی از مدرسان داستان نویسی هم هست.  با حداقل امکانات و حداقل آدم های به یادگار مانده و زنده از نسل های درخشان و دهه های خوب داستانی و ادبیات نمی شود انقلاب کرد. با این هجوم بی وقفه ادبیات بی کیفیت و ارزش پیدا کردن کمیت و تعدد و چاق و لاغری و چند و چون که چند سالی گریبان گیر ادبیات شده و البته آن هشت سال و خروجی حداقل دایره کتاب ارشاد و چه و چه و اقعا نمی شود اینطوری حکم داد. یادمان نرود که خشت بر خشت ما باید این حفره ایجاد شده بین نسل های داستانی را به حداقل برسانیم.

*رئالیسم جادویی سبکی است که در جهان ادبیات داستانی طرفداران زیادی دارد اما انگار هنوز این شیوه داستان‌نویسی در ایران مخاطبش را پیدا نکرده است.

ببینید رئالیسم برگرفته از دوران مدرن و رئالیسم جادویی  و سورئالیسم و فراواقعیت یا واقع گرایی مدرن و چه و چه  محصول دوران گذار از مدرنیته و رئالیسم داستانی ایست. نه ارزش است نه نشان از پیشتاز بودن. سبکی ایست که بنا به زیست هنرمند”تاکید می کنم” بنا به جهان بینی و زیست هنرمند انتخاب شده یا ناخود آگاه در کار او شکل می گیرد.  جالب است بدانید در برخی از متون کهن خود ما به شکل ناخودآگاه یا خود آگاه بخاطر نگاه عجیب و تفکر اعجاب انگیز راوی این نشانه ها به وضوح دیده می شوند. به آثار عطار و جامی نگاهی بیندازید تا گاهی سورئالیسم و رئالیسم جادویی را در متن آثارشان ببینید. بی آنکه بخواهند تقلید یا ادا در بیاورند.

*خود شما به آثار چه نویسندگانی (خارجی) علاقه‌مندید؟

سوال کلیشه ایست . من به “هنر” علاقه مندم از نوع ادبیات بیشتر از باقی. تعصب فقط در مورد چند اسم دارم که به نظرم حداقل کار متوسط یا بد را دارند. اسم نمی برم چون به ذات خیلی ایده آلیست م و گاهی سخت گیر . فقط بدانید حتما یک سر و رازی پشت یک اثر وجود دارد، که شما بعضی از اسامی و آثار را از نسلی به نسل دیگر وام دارید.

*داستان‌نویسی در دنیا حرفه شناخته شده‌ای است اما در ایران کمتر نویسنده‌ای پیدا می‌شود که داستان‌نویسی را حرفه خود بداند. آیا می‌توان حرفه‌ای نبودن نویسندگی را از دلایل خلق نشدن شاهکارهای ادبیات داستانی در کشور بدانیم؟

جایی در بالا عرض کردم که فرهنگ و هنر وابسته به سیاست و اقتصاد است. و گرنه محجور است و باید خیلی توانمد باشد که بتواند بماند و دیده شود. نگاه سیاسی و اقتصادی همیشه به دیده شدن هنر کمک کرده است. منتهی این را هم بدانید که الزاما هنر اصیل وام دار و تریبون هیچ سیاست و اقتصادی نیست. این دو شانه فقط به رونق کار مربوط هستند. از گرانی کاغذ بگیرید تا بازاریابی و فروش کتاب و مراحل تولید و چه و چه. به نظرم در شرایط فعلی این سوال کودکانه ایست که ما فکر کنیم فقط با نوشتن تام و تمام می شود نویسنده ی حرفه ای شد. هنرمند در شکل سورئالش جنگجویی ایست که در چند جبهه می جنگد و شمشیر می زند. می تواند با مسئولیت کمتر وظیفه اش را بهترا نجام دهد، منتهی اینکه تنها با نوشتن بتوانیم کسی را نویسنده و خالق یک شاهکار بدانیم برای من شوخی ست. نویسنده باید استطاعت مالی و آرامش خیال معیشتی داشته باشد تا اثری خلق کند. همیشه نمی شود به استثنا قناعت کرد. تا چند سال پیش به این جمله ی آلبر کامو خیلی فکر می کردم که من هر چه در نوشتن دارم محصول فقر است. نمی دانم آن زمان و چطور می شد. منتهی الان و با گرانی و وضع و اوضاع ما یک جورهایی قیاس مع الفارق است به گمانم. این وضعیت هم روی آثار و تولید آنها اثر می گذارد هم روی مخاطبی که می خواهد وقت و هزینه مطالع کند.

*خیلی از داستان‌نویسان ایرانی روزنامه‌نگارند. چیرگی قلم ژورنالیستی در ادبیات داستانی ایران را مثبت می‌دانید یا منفی؟ (با توجه به این که مارکز و پاموک هم روزنامه‌نگار بوده‌اند)

این  هم به نوعی قیاس اشتباهیست. من به شخصه با روزنامه نگاری و شغل شریفش مشکلی ندارم. منتهی زبان اثر که تحت عنوان هنرِ ادبیات عرضه می گردد باید تفاوت زیادی با زبان خبری که یک شغل است با معیارها و قوانین خودش داشته باشد. بسیاری از روزنامه نگاران ما به علت داشتن زبان خبری و گاهی شلخته یا نمی توانند یا به سختی می توانند به زبان داستانی و هنری نزدیک شوند. اگر نویسنده ی پیدا شود که بتواند این دو را هم از هم تمیز دهد و اجرا کند. چه ایرادی، چرا که نه. پاموک باشد یا مارکز یا فالاچی.

* یک توضیح: این مصاحبه در واقع قسمت دوم از مصاحبه ایست که  پیش تر با “خبرگزاری کتاب” IBNA و یاسر سماوات انجام داده بودم و امکان چاپ و نشر آن تا این تاریخ وجود نداشت. (قسمتی از این مصاحبه در چاپ روزنامه “همکاری ملی” به علت قوانین جاری مطبوعات حذف شد که اینجا کامل منتشر شده است.)

 

دوربرگردان

۱۹ آبان

نامزدهای داستان کوتاه جایزه جلال معرفی شدند

ممنونم از دوستانی که تبریک گفتند… از همه. روراست از انتخاب شدن “دوربرگردان” بین کاندید های نهایی جایزه “جلال آل احمد” و باقی کاندیدها بیشتر متعجب بودم. امیدوارم این قدم خوبی باشد تا اینهمه بلایی که بر سرمان ریخته کم کم فراموش کنیم. با یک گل بهار نمی آید, میدانم. منتهی ما را با قناعت بار آورده اند. حالا  صد و ده سکه باشد یا هزار و صد, چه اهمیت دارد. مهم این است که خبر شفاف است و حضور چند کتاب از جنس “ادبیات امروز” در لیست این جایزه امید بخش است, امید به روزگاری که ما هم براستی مردمی بودیم.

ممنون

میثم کیانی

 

از قیصر تا قبرستان، این خیابان ته ندارد

۰۶ آبان

همیشه من داستان نویس را بیشتر از من منتقد دوست داشته ام. شاید به همین خاطر  تعداد کمی کتاب یا جلسه را برای نقد انتخاب کردم. شاید. به هر روی این یادداشت را با نگاه یک داستان نویس بخوانید بر مجموعه‌داستان «تهران -۲۸» 

این مطلب را همراه دیگر مطالب در پرونده سایت دوشنبه بخوانید:

وقتی توی بزرگراه دختر و پسری را می‌بینم پشت موتور سیکلت، چسبیده به هم، روان لای ماشین‌های نیمه‌شب، توی دلم می‌گویم خدا لعنتت کند «بهروز»، و ناخودآگاه فیلم «همسفر» را همراه آن‌ها می‌بینم، با آکتورهای واقعی که جانشان تا مرگ تنها یک بغل فاصله دارد. «کیمیایی» باشد یا «گُله» لمپنیسم ترکیبی با طعم موند بالا و نگاه‌نو آدم‌های عاصی بی‌کلاه مخملی، بی‌لنگ و تیزی، دیر باز است به خوردمان رفته تا بن استخوان. نمونه تاثیراتشان میخانه‌های که ویران شدند و سینماهایی که سوخته‌اند و سینه‌های دریده شده با قمه طی این سال‌ها که گذشت. حال و هواست دیگر… مگر در ادبیات «هدایت» بوف بازمان نکرد و قلمدان به دست؟!… این‌ها باشد همین‌جا و خط و ربط‌‌ی که این چند خط ابتدایی با مجموعه داستان به هم پیوسته «تهران- ۲۸» دارد؛ بیرق عمود خیمه این کتاب که از پنج فصل و پنج داستان کوتاه و بلند تشکیل شده یک چیز است: «زبان»… زبانی ویران‌گر و درگیر میان راوی‌های مختلف و شخصیت‌های هر داستان‌. ضمن این‌که توصیه می‌کنم در این کسادی فرهنگی و روزگار ادبیات از مد افتاده حتمن این کتاب را بخوانید و جا نمانید از صدای نو نویسنده‌ی جوان. و البته که باید همین‌جا این‌را هم اضافه کنم؛ می‌شود این کتاب را از لحاظ مفهومی و مضمونی در چند صفحه باز کرد و یار آدم‌های این مجموعه شد که از کثافت اعتیاد، وخامت اوضاعشان حد ندارد. و با این‌که دنیای تاریک آدم‌های پریشان و راوی‌های داستان‌ تا چه اندازه مصداق عینی و اجتماع پیرامون ما را دارند. منتهی ترجیح در این فرصت کوتاه یکی به میخ و یکی به نعل زدن، همزمان است.
«زبان» داستان‌های «تهران-۲۸» که هم بار روایت و ایجاد توالی ماجرا‌ها را به دوش می‌کشد و هم درگیر فضاسازی و شخصیت‌پردازی‌ست گاهی دقیقن مخل درست پیش رفتن همزمان این عناصر می‌شود و از کار می‌افتد. درست مثل رقابت یک ترومپت با کنترباس در موسیقی متن یک ملودرام. آن‌قدر صدا‌ها مشابه و در هم می‌پیچند که نمی‌توانی از هم تمیزشان بدهی. در این داستان‌ها می‌شود نمونه‌های زیادی از استفاده راویانشان آورد که با اسم‌ و صفت و گاهی اسامی ترکیبی شخصیت‌پردازی شده و کاراکترهایی ساخته شده‌اند که در جای درست به کار می‌آیند. و البته با روایت چرا و چگونگی هر کدام از آن‌ها، کمکی هم به قصه‌گو‌تر شدن داستان‌ها می‌کنند. همین‌طور هستند اسامی که صرف خودخواهی مولف آن‌ها به داستان تحمیل شده و کارکردی مشخص و درست ندارند. از نمونه‌های موفق شخصیت‌های این کتاب؛ علی قلابی و حسین مهوش و میثم کوزت هستند و باقی یا خیلی جذاب از کار درنیامده یا درگیر اضافه‌گویی شده‌اند. شرط که زبان برای داستان عنصری بنیادی و غیر قابل انکار است و البته بوده‌اند کسانی که زبانی از این قسم را در نمونه‌هایی شاخص نوشته‌اند. مثل بهمن شعله‌ور، اسماعیل خلج، بهمن فرسی، محمد محمد علی و حتی در زبان ترجمه، احمد گلشیری در «شکار انسان» با زبانی خاص روایت این آدم‌ها را بیان کرده. تسلط این نویسندگان و باقی به دایره واژگانی و بازی‌های زبانی چه از نوع لمپنیسم باشد چه گونه‌های دیگر، کار باقی نویسندگان و نسل ادامه دهنده آن‌ها را سخت‌تر می‌کند. توصیف دنیای آدم‌های خاکستری خود نشان زندگی آن‌ها نیست. عنصری که مکمل و بازتاب واقعی و عینی ساختمان دنیای آن‌هاست «زبان» است، و البته ویژگی زبانی هر کدام. مشکل اصلی هم گاهی همین است. و متاسفانه در مورد این کار هم صدق می‌کند. راوی پرحرف گاهی از مرحله‌ی بازی زبانی به چاه زبان بازی می‌افتد و این مرکب خوش رکاب او را دچار شیفتگی و اضافه‌گویی بیهوده می‌کند. و خب چون این بنا به عنصر زبان متکی است، تا مرحله ریزش و از هم‌گسیختگی می‌رود و باز می‌گردد. به نوعی از روایت و داستان‌گویی تا مرز لودگی در رفت و آمد است. به عنوان مثال، شاهد گرفتن مخاطب یا‌‌ همان خواننده‌ی داستان‌ها در داستان دوم و سوم. نقدی که حتی گاهی به نمونه‌های خوب زبان عصیان‌گر و آدم‌های عاصی این ادبیات وارد است. در این‌گونه داستان‌ها کسی که دچار بازی زبانی‌ست کار سختی در پیش دارد که نه به چاه تکرار بیفتد نه از مدار داستان‌گویی پرت شود. وقتی زبان تمام شخصیت‌های یک اثر زبانی چال‌میدانی و لمپنی‌ست کار سخت‌تر هم می‌شود. زیرا با خطر تکرار مواجه‌ایم و اگر نتوانیم در ویژگی‌های فردی و کلامی زبان هر کدام از شخصیت‌ها را منحصر به فرد بسازیم، با تغییر نام‌هایشان زبان آن‌ها تغییر نمی‌کند. به عنوان مثال، صفحه ۱۰، پایین صفحه، صفحه ۱۴ میانه صفحه، همچنین در روایت داستان نسبتا ضعیف این کتاب، فصل سوم، روایت پینوکیوی لق لق‌و… که علی‌رقم داشتن پتانسیلی بالا برای تکمیل تمام روایت‌ها به فصلی لوس و پر‌تکرار بدل شده است که نه تنها زبان به درد روایت نمی‌خورد، بلکه گاهی مخل آن هم شده است.
به‌طور کلی فضا متروپلی داستان‌ها و دیالوگ شخصیت‌ها نمره قابل قبولی می‌گیرند و می‌دانید در روایت آدم‌های خاکستری و دایره واژگانی آن‌ها و ادبیات پایین تنه‌ایشان کار برای نویسنده فارسی زبان سخت‌تر هم می‌شود و جای شکر دارد که کتاب از این لحاظ جان سالم به‌در برده و سلامت به نظر می‌رسد… می‌ماند ضرب المثل‌های من‌درآوردی و تازه، که خب در بازی زبانی جذاب و موفق بوده‌اند. با دست کاری انواع قدیمی آن موافق نیستم، چون این زبان به قول «شاملو» آن‌قدر صیقل خورده که حالا با دستکاری آن، سالم نبودنش به چشم بیاید؛ نمونه صفحه پنج، موش از سوراخ گوش… فصل انتهایی اضمحلال راویان دروغگو و پایان کار دنیای سیاه آدم‌هایی که باری به هر جهت و دائم‌النشئه با انواع مخدرات هستند. غلوی قابل قبول و پایان‌بندی نچندان دور از ذهن برای پنچ فصل و روایت چند جوان که به‌‌ همان اندازه که قربانی‌اند، به‌‌ همان اندازه گاهی جانی و خطرناک به نظر می‌رسند و یحتمل قیصرانی پیش‌رو به سمت قبرستانی بی‌انت‌ها.
دو نکته پایانی هم می‌شود این‌ها؛ ابتدای کتاب تاکید ناشر بر نداشتن ویراستار از سوی نویسنده را نشان می‌دهد. نمی‌دانم چقدر به کار نویسنده و زبانش آمده که خب بیرون زدگی و اشتباهات زبانی بالا به نظرم پیامد همین تصمیم است. و دوم این‌که بی‌دقتی عمدی یا غیرعمدی نویسنده یا ناشر که منجر به این شده یکی از اشخاص معروف این کتاب که «محمد سلمونی» نام دارد در صفحات ۹۹ و ۱۰۰ در «فصل چهارم» به «محمد سندلی» خطاب می‌شود؛ که جا دارد به آن رسیدگی شود.

میثم کیانی/مهر نود سه

 

اسمش را گذاشته ام آزادی

۲۶ مهر

اسمش را گذاشته ام آزادی. همینطور می آید می نشیند کنارم ساکت. یک جایی ش همیشه درد می کند. نمی گوید. بی حرف راه می افتم و می روم گوشه ی دیگر خانه… می آید دوباره. نگاه م نمی کند. با پیچیدن استخوانهایش در هم, دردی می پیچد تو کاسه ی چشم هایم. قسمتی از من و او شده این درد. نمی فهمم چرا. خودش هم انگار نمی داند. انگار هیچ کس نمی داند این درد چیست. تنها وجود دارد. مثل درد تنهایی دختری که لای پاهای برج آزادی می آید به طرفت, و در سیاهی موبایلش را می گیرد سمت تو و تقاضای یک عکس می کند. لای پاهای آزادی بر می گردد… ژستش را نمی بینی,صفحه موبایل تاریک است. برق فلاش که می خورد صورتش زیبا می شود و لبخند ش مرئی. عکس بدرد نخوری شده با آنهمه تاریکی. لبخند می زند و می رود توی سیاهی می نشید روی یک پله… نا امنی بیرون و دختر تنها بودن را تقسیم می کند با یکی دو خانواده که شام را کنار چمن و برج آزادی در سکوت می بلعند… از کیف دستی تکه ی ساندویجی می کشد بیرون و گاز می زند… صدای نایلون و تاریکی می پیچد بهم. آزادی مثل همیشه مغرور نیست. مثل او که اینطور استخوانهایش را می پیچد بهم و کز می کند توی خودش، کنج این خانه. مثل لبخند آن دختر که تاریکی و ساندویج ش هیچوقت تمام نمی شود.

“اسمش را گذاشته ام آزادی”