RSS
 

اینجا مرده ای سرگرم کار است.

۳۰ فروردین

 

 

یک جایی توی داستان ” بر ما چه رفته است باربد؟!”  هوشنگ گلشیری از دیواری می گفت که آنقدر عکس مرده بر آن آویخته بودند که شبیه قبرستان تمام عیار شده. دیوار بالای سر من اما یک فرق بزرگ داشت صاحب یکی از تابلوها هنوز زنده بود و مشغول کار. پشت میزش نشسته بود و یک لنگه دمپایی از یکی از پاهایش سقوط کرده بود. گفتند و شنیدید. از تمام خبرگزارهای زنده و مرده دنیای فارسی و غیر فارسی . از پیرمردی گفتند که در هشتاد و هفت سالگی مرد. خودش را لابه لای کلماتش  مدفون کرد. بین تمام دیکتاتورهایی که ساخت. عشق هایی که ما به پایان تلخشان خندیدم و گریستیم. همپای آئورلینا خوزه و  سانیاگو ناصر… غم انگیز از ناپدید شدن خودش، گابوی بی همتا، پیرمردی با بال های بسیار بزرگ، اتمام کار و احداث  قبرستان روی دیوار من با مرگ او تکمیل شد. حضور یک قاب عکس و مرگ او نتیجه ی موهوم نبودن یک راوی… راوی قصه های فرا مدرن. مرده پرستی اگر قسمتی بزرگ از زندگی ما جماعت باشد که هست… اکنون باید رو به دیوار اتاق به سوگ مارکز بزرگ نشست، کنار مایکوفسکی، شاملو، هدایت، گلشیری، فرهاد، کامو، مصدق،.مرده ای در قبرستانی خاموش که مثل باقی این اسامی به سمت دوربین فیگور نگرفته. همچنان سرگرم کار است.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته صفحه نخست

 

دوربرگردان بعد از سه ماه به چاپ دوم رسید.

۲۵ فروردین
  • چاپ دوم مجموعه داستان «دوربرگردان» نوشته میثم کیانی به زودی منتشر شده و در نمایشگاه کتاب تهران عرضه می‌شود.
  •  میثم کیانی داستان‌نویس در گفتگو با خبرنگار مهر، با اعلام این خبر گفت: «فال فسیل»، «خزیده تا آن گوشه حال»، «بهمن برای مُرده»، «دیوارهای دوار»، «شبی‌خون»، «سهم پاییز»، «نت‌های خیس»، «خواب انار»، «چاقوی دسته‌زنجان کوهن» و «چتر پایتخت» عنوان ۱۰ داستان‌ کوتاه این کتاب است.
  • وی افزود: این کتاب دی ماه سال ۹۲ توسط انتشارات زاوش به چاپ رسید و بعد از گذشت ۳ ماه از انتشار، نسخه‌های اولین چاپش به اتمام رسید. ناشر کتاب هم گفت که چاپ دوم آن را برای عرضه در نمایشگاه آماده می‌کند.
  • به گزارش مهر بخوانید
 

مهمان

۱۹ فروردین
  • یک.
  • چند سالی می شود که جسته و گریخته اینجا می نویسم . از حال و روز و اتفاقات.برای کسی  مثل من که با مجاز و دنیای لال ش حرف مشترکی ندارد، اتفاق عجیبی است انس گرفتن با این صفحه. بی حسی مرموز  انگشتانم و سیاهه ی این صفحه. نمی دانم اینکار را تا چند وقت دیگر ادامه می دهم. انگار نامه ای بنویسی که انتظار گرفتن هیچ جوابی را نداری. یا توی منطقه ی صفر مرزی در جایی سرد یا حتی گرم توی بی سیم حرف بزنی بی اینکه خش خش مداوم گوشی اش قطع شود. گوشت منجمد و بلورهای یخ روی شیشه یا چرخش مداوم پنکه ی سقفی و عرق نشسته روی بطری آب یخ: به گوشم… کسی صدای م را می شنود؟
  • دو.
  • امشب ساعت نه ، مهمان برنامه ی “چراغ”  رادیو تهران هستم. رادیو وسیله ی خوبیست به گمانم. مثل همان نامه یا بی سیم. شاید صدایت را کسی بشنود. بی سیم خش دار من کار می کند روزی. به قلب مطمئنم روزی کسی از آن ور خط می گوید: بگو بگو … بگوشم.

 

۰=۱- ۵

۰۶ فروردین

آنها که نکبت جنگ و خفت سربازی را تجربه کرده اند بهتر می دانند. آنها که رفته اند و جاخالی نداده اند. روزگاری میشود که همه·ی کس و کارت، دقیقا تمام دنیای تو می·شوند همان چند نفری که با آنها شب را روز، روز را شب کرده·ای.  پدر مادر و برادر و خواهر. حالا این معادله را بیاورید و یک لحظه خود را جای کسانی بگذارید که قرار است کنار هم بمیرند.  تراژدی قضیه را گفتند و خوانده·اید؛ گروهکی شاکی، آدم کش و احتمالا اجیر شده. از طفل ده روز و بی نام یک سرباز شنیده اید… من اما ترجیحا و تحقیقا اصلا دلم نمی خواهد حتی یک لحظه جای آن چهار نفر باقی باشم. شبی که جای خالی همسنگرت را ببینی و نوبت خودت را از چهار بشماری به بعد… انتظار.انتظار.  خدا باید گاهی در دسترس باشد. اگر باشد، سلام من را به او برسانید و تقاضا کنید، عاجزانه به داد دل آن چهار نفر برسد تا  آن خرده نفسی که می·کشند  درد و غربت کمتری داشته باشد.به شخصه آن بیابان و برهوت را به چشم دیده ام. زمین تخت و خشک… فکرش حتی ترسناک است. درست مثل خداوند جبار و قهار.با شهادت ترسناک تر هم می شود. خدا باید آن حوالی باشد. عاجزانه بخواهید. از دست باقی مخلوقات که انگار کلا کاری بر نمی آید. شما بخواهید شاید بشود.

بهار نود و سه

 
 

نوروزخوانی

۲۴ اسفند
  • حال امروزت چند؟
  • خب قرار این کلمه ها  با سالی که گذشت، بر این اساس است که از خوبی هایش بیشتر از بدی هایش بگوید. از نفس‌هایی که با خیال راحت کشیده شدند. از تعدد کتاب‌ها و محصولات فرهنگی دیگر که بعد انتخابات خرداد ماه ریاست جمهوری بالاخره مجوز گرفتند. از امیدهاییمان برای کتاب‌هایی که همچنان در انتظار مجوز هستند. از دوستانمان بگوید که دلسرد نمی‌شوند و همچنان می‌نویسند. از آرزوهای خوب برای همدیگر، که با گذشت هر سال، کهنه‌تر می شوند و گران قیمت تر. می‌شود بین همین خطوط قرار بگذاریم تا دشمنی ها رابسپاریم  به سال قبل. آزادی را ارزان طلب کنیم  و رها از بخل و حسد نگاهمان را به آینده بیندازیم. جوی باریک تولید کتاب و کتاب‌فروشی را مثل رستوران‌های زنجیره ای و سوپر مارکت‌ها،عریض و پهن آرزو کنیم و زیاد از حد زندگی کنیم و با زندگی از مرگ بیاموزیم. یادمان هم نرود در سالی که گذشت همانقدر که تولد در دنیای ادبیات و نوشتن بوده، سایه مرگ هم تنهایمان نگذاشته است. خانواده‌ی ادبیات فارسی و جمع پیشکسوتان در حال کوچک شدن هستند. بهمن فرزانه، منصور کوشان، علیشاه مولوی و چند تن دیگر از این خانواده کوچ کردند و تنها یاد و کلمه هایشان به یادگار ماند در کتابخانه‌ها. این کوچ‌های پیاپی  برای ترس نسل جوان و بی‌پشتوانه امروز کافیست که دعا کند این تعداد هر سال بیشتر ‌نشود. پس سایه شان مستدام. دولت آبادی و سپانلو، مجابی و احمدی، نازنینانی چون احمد پوری و محمد محمد‌علی، جمال میر‌صادقی و سید علی صالحی، سه نقطه می‌گذارم تا جای خالی را با هر نام که دوست دارید و دارم پر کنیم … کافیست یادمان نرود غم نان و سختی روزگار و فاصله‌ی زیاد مردمان این سرزمین با کلمه‌، خیلی از همکاران دست به قلم را به یاس و دلزدگی کشانده و همچنان می‌کشاند. می‌شود آرزوهای خوب را زیر گوش هم نجوا کنیم و در دل بخواهیم که بختک تاریک جنگ و فقر از همه جا دور باشد و  این سرزمین بیشتر از این درد نکشد. و آنچنان که بوده، میراث ما برای آیندگان غیر کلمه و یاد، آبادانی نیز باشد. تا بلکه آنها به درد این نسل که سوخت و در خود آب شد  دچار نشوند. تا شاید سالی برسد که هر کسی دیگری را  دید با صدای بلند و خنده ای از ته دل بگوید: امروز حالم عالیه… و آرام و به نجوا بشنود: ندید خریدارم، حال امروزت چند؟
  •  اسفند نود و دو
  • میثم کیانی- تهران

 

خبر آمد خبری در راه است.

۱۹ اسفند
  • یک. دوربرگردان؛ کمتر از سه ماه است که میان شما آمده. از قرار معلوم  به زودی “چاپ دوم” ش خواهد رسید.  ممنونم از همراهی و کلمه های پرمهرتان که با هر جوابی، بی جواب است.
  • دو. پرونده ی نظر سنجی پایان سال “مجله تجربه” بسته شد. “دوربرگردان” جز‌ء سه کتاب اول همکاران نویسنده و صاحب نظر شناخته شد. از این بابت، و از آن بابت، هم خوشحال و متشکرم.
  • در آخر. تبریک می گویم به محمود حسینی زاد عزیز دل و ضیاء وظیفه شجاع بابت رتبه ی نخست و دومین کتاب…

 

 

به خودت شلیک کن

۱۷ اسفند

 

چیزى شبیه تخت یک نفره. بخوانید زیست در تنهایی. آمادگی برای شرکت در یک مسابقه. نویسنده‌ی آماده، ابتدا با خودش مسابقه مى دهد، با تنهایی‌اش. بعد با دیگران. دیده ام کسانى را که این مهمترین قسمت که آموختن از خود، زیسته ها و جهان بینى‌شان است را کنار مى‌گذارند، سرگشته مدام به دهان این و آن نگاه مى کنند تا سِر نوشتن بیاموزند. شاید چیز بدرد بخورى در بیاید و با آن بشود کاری کرد. یادمان نرود؛ مسئله آموختن البته چیز دیگری‌ست. البته که قاعده ى بازى را باید آموخت. مگر می‌شود به آب زد و شنا بلد نبود. مگر می‌شود به شکار رفت و تجهیزات و تمهیدات قبل آن را فراموش کرد. تمام اینها پیش درآمد سفری بزرگ است، راهی طولانی. تا یک جایی قاعده است از آنجا به بعد اضافه کاری.هر چقدر شنا گر ماهری باشی، شنا توی خشکی محال است، دست جمعی هم نمی‌شود به آب زد. قاعده‌ی شکار را هر وقت یاد گرفتى گوشت تازه باید شکار کنى. مرده خوارى تا یک جایى جواب مى دهد. تا زمانی که لذت شکار زیر دندانت نرود. برای نوشتن هم همینطور است. نویسنده کارش چه داستان باشد، چه شعر چه حتى تالیف مقاله، بزنگاه بعد هر آموزش و آموخته، خلوت و جهان ذهنى خود او خواهد بود. به شکلى دیگر مى توان گفت؛ از یک جایی به بعد نویسنده مدام از خودش مى آموزد.ازشسکت و پیروزی توامان در تجربه نوشتن. مدام خودش را خراب مى کند و از نو مى‌سازد. شنیدن نظرات و تجربیات دیگران تنها مکمل است و حتی تایید و تکذیب نیست. بیشتر تردید است که باقی راه را پیش می برد. درد نوشتن درمان بلند مدت می‌خواهد. با قرص و شربت آنی درمان نمی‌شود. درد نوشتن نوعی همزیستی مسالمت آمیز است. نویسنده با نوشتن بزرگ می‌شود و می میرد. شاید بهمین خاطر باشد که تعاریف برای او تغییر می‌کند و مثل باقی از هر لذتی سرریز نمی‌شود. جایی در مصاحبه با هوشنگ گلشیری نکته جالبی عنوان شده بود. جواب او مبنی بر افسرده حال بودن مولف و هنرمند. جواب این بود:” نویسنده گاهی به کمی افسردگی نیاز دارد، مایه کار است”  ما بخواهیم و نخواهیم با یاس، امید را تعریف می‌کنیم، و با امید یاس را تشریح. همه‌ی اینها نتیجه جهان‌بینی و زیست فردی هنرمند است. برای نویسنده و مولف جماعت حساسیت کار بیشتر. چون با تولید و تولد فکری “نو” دست به گریبان است. آموخته های دیگران کمک اش می‌کند. منتهی به اندازه انداختن چراغ قوه در ظلمات راه پیش‌رو. باید آنقدر در تنهایی و تخت یک نفره خودت را بشکنی و خراش بدهی تا تندیس وجودت شکل بگیرد. از جمع بیاموزی و در خلوت آموخته هایت را غربال کنی و عیار سنجی. حالا که بحث با شکار شروع شد بگذارید با شکار و شکارچی تمام شود. گفتیم برای تیراندازى باید قاعده ى شلیک را  یاد گرفت، قطع به یقین. بعد باید به سیبل  نشانه رفت و شلیک کرد. کار نویسنده از اینجا کمى با قاعده ى کلى فرق مى کند.از منظر هنر، نویسنده براى خود هم شکار است و هم شکارچى. من با خودم یک قاعده دارم؛ “هر چه تیر تو کارى‌تر؛ حکم آن اثر هم عالى‌تر” این یک قاعده است. قاعده اى که در دنیاى کلمه هیچ وقت نباید فراموش کرد. رازی که باید همیشه در خلوتمان باشد:  به خودت شلیک کن!

 

  • میثم کیانى
  • زمستان نود و دو
  • یک توضیح. این مطلب قرار بود با این پیش شرط در روزنامه ی آرمان چاپ شود که  چیزی از آن حذف نشود.
  • توضیح دوم، بار اول نبوده که با این روزنامه کار کرده ام منتهی بعد از چند نوبت کار و انتشار مطلب. عجیب است که عکس نفر دیگری را به جای عکس خودت ببینی.

لینک روزنامه ی آرمان

 

مفهوم دیگر الفبا

۰۳ اسفند

چند خط به یاد منصور کوشان

روزنامه آرمان

  • بهمن امسال سردتر از پیش بینی هواشناسی شد. حداقل برای جامعه ی ادبی فارسی زبان، داستان و شعر ‌، نقد و ترجمه. مرثیه ها را خوانده اند و پیکر ها تشییع شده. وااسفا را هم طبق معمول گفتیم و نوشتیم. می ماند روزگاری که رفت و این چند کلمه که قرار است برسد به دست مخاطبش؛ منصور کوشان. هر کسی می تواند خاطره ای داشته باشد و روایتی بکند. مطمئنم که اساتید در مدح بزگواری چون او گفتنی ها را گفته اند. از جمله برشمردن آثار و زندگینامه را هم می سپاریم به ویکی پدیا. برای من اما روایت آشنایی با منصور کوشان از خوانش داستان شروع شد و خب نقد نظرات صریح ایشان در مورد داستانهایم. دروغ چرا. نسل ما اگر خودش پیگیر چیزی نباشد کلاه گَل و گشادی سرش می رود. کوشان را من از شعر و داستان می شناختم. بعد از شنیدن نظراتش در مورد داستانهایم بیشتر با او و نگاهش به ادبیات آشنا شدم. هم تعاریفش به دلم نشست و هم نقد و نکاتی که در موردشان گوش زد کرد را خوب بخاطر دارم. بی خبر ماندن و تنها تعقیب ساده مجله ی “جنگ زمان” من را رساند به کلمات مکتوبش در مورد خودم و بازخوانی آنچه گفته بود و شنیده بودم. منتهی بعد از گذشت یک سال. انتشار آن کلمات مصادف شد با انتشار غدد سرطانی او و بعد شنیدن حال و روز اش، شروع بیماری که زمین گیر می کند حتی رستم دستان را. لعنت بر سرطان که چون چاه ویل این روزها خیلی از نازنینانمان را در خود می کشد… یادم نمی رود وقتی می گفت:” کار داستان نویس روایت یک قصه ی ناب،نو،خواندنی و کنجکاو بر انگیز و پر هول ولا در ساختار است.از این روی می گویم ساختار ،تا تو  و هر نویسنده ی دیگری را از گزارشگری و روایت خطی و بی ساختار و فرم باز دارم.”  حالا کوشان رفته از پس نه ماه جنگیدن با بیماری. مردانه رفته و ما اگر قرار باشد در تنهایی و بعد ریختن اشک هایمان کاری بکنیم. خواندن کلمات اوست که بوی تازگی می دهد. از اولیت هایمان باید استقامت باشد و نیازمودن راه خطاهای رفته. چه خوب و چه بد، نویسنده با نوشتن مرگ خود را به تعویق می اندازد و همین بس تا باور کنیم که منصور کوشان زنده است با آثارش… آنچنان که بهمن فرزانه نخواهد مرد و دیگرانی که جایشان در دل کتابخانه های ما محفوظ و تا همیشه باقیست.
  •  

 

  •   نام این مطلب از مجموعه شعری با همین نام از منصور کوشان است.کتاب ایران/ بهار ۷۷
 

رفت‌و‌برگشت و روایت تسلسلی در «دور برگردان»

۲۸ بهمن

 

خبرگزاری مهر ـ گروه فرهنگ و ادب: مجموعه داستان «دوربرگردان» که به تازگی توسط انتشارات زاوش به چاپ رسیده است، شامل ۱۰ داستان کوتاه از میثم کیانی است و دومین مجموعه داستانی است که از وی چاپ می‌شود. داستان‌های این کتاب ویژگی‌های مشخص و معینی دارند که هنگام مطالعه کتاب توجه خواننده را به خود جلب می‌کنند. اولین ویژگی، فضای رفت و برگشتی در داستان‌هاست که یا رفت و برگشت میان گذشته و حال است و یا میان خیال و واقعیت.

ویژگی دوم نیز که هنگام خوانش برخی از داستان‌ها، جلب توجه می‌کند، دایره و حالت دایره‌وار و تسلسلی در روایت داستان است که از نقطه پایان شروع شده، بدنه از ابتدا روایت می‌شود و دوباره به همان نقطه پایانی می‌رسد. عنوانی که کتاب دارد، از هیچ کدام از داستان‌ها گرفته نشده است بلکه به تعبیر نویسنده، حالتی است که از روایت داستان‌ها گرفته شده است. یعنی حالت یک «دور برگردان»؛ همان‌طور که به تعبیر کیانی، داستان‌های مجموعه داستان اولش «رگبار» روایتی رگباری داشتند.

«فال فسیل» داستان اول کتاب، داستان خوب و مناسبی است و شروع امیدوارکننده‌ای را برای کتاب رقم می‌زند. این داستان زمینه پلیسی و جنایی دارد که رگه‌های پلیسی‌اش از میانه‌ کار هویدا می‌شوند. نکته‌ای که در همین داستان ابتدایی مجموعه شاهدیم و قرار است در برخی دیگر از داستان‌های کتاب هم به چشم بیاید، رفت و برگشت زمانی است. رفت و برگشت مذکور، از این گونه است که قسمت متاخر داستان، قبل از قسمت متقدم آن روایت می‌شود و به عبارت ساده‌تر، آخر داستان در اولش روایت می‌شود…

کامل مطلب را در خبرگزاری مهر بخوانید

 

بهمن امسال، بهمن فرزانه و منصور کوشان را با هم برد.

۲۸ بهمن

همین چند وقت پیش بود که به شکلی تصادفی یادداشت منصورکوشان د ر”جُنگ زمانه” را در مورد “رگبار” پیدا کردم و همینجا نوشتم : رگبار به روایت منصور کوشان…  انگار همین چند ساعت پیش بود آن حرف های پر از مهر را به من زد و  بعد از باخبر شدن اصلاحات کتاب جدید، در مورد امکان چاپ کتاب بعدی  در خارج از ایران را گفت و  از اصرار خودم برای چاپ کتاب در داخل ایران شنید. فکر نمی کردم آن کلمه ها به همین زودی یادگاری شوند و برایم خیالی دور باشند. با صفحه ای که دیگر صاحبش بیدار نمی شود. سفری دور رفته باشد انگار… آنسوتر از خودم و هم نسلانم  رنجیدم.  فرقی نمی کند نویسنده و روشنفکر در ایران بمیرد یا در خارج آن… فرقی نمی کند بهمن فرزانه باشی یا منصور کوشان، در نهایت شش نفر زیر تابوتش را می گیرند. ما  در ادبیات حمید سمندریان نداریم که باغ هنرمندان را هوادارانش قرق کنند. عکس های تشییع جنازه بهمن فرزانه این پیام روشن را رساند که هنوز ما عزادارانی در سطح مجازی داریم. نه بیشتر… روح شان شاد.