RSS
 

هاراگیری سرد، یا پشت این خاکریز چند نفر جا می شوند سرهنگ؟!

۰۸ مرداد

در جنگ هشت ساله ی ایران و عراق عملکرد دو فرمانده جنگ بسیار قابل تعمیم است با برخی از حرکات امروز این سرزمین در وادی هنر بالاخص ادبیات. دهه شصت، درست در زمانی که یکی از فرمانده هان ارتش از توجیه نبودن و غیر کاربردی بودن یک عملیات بزرگ به خاطر میزان کشتار و تلفات انسانی، امتناع کرد… یکی دیگر از فرماندهان سپاه با شور آن دوران از یک تیپ نظامی، گروهکی به جا گذاشت و با چند صد شهید، آن عملیات شکست خورد. بماند که آن فرمانده و تئوریسین جنگ حالا زیر خروار ها خاک خوابیده و آن دیگری هنوز هواو هوس قدرت در سرش دارد. این را داشته باشید و مقایسه کنید با سیستم ادبیات و هنر ما… انگار هیچ چیزش توجیه پذیر نیست. نه تلفات انسانی، نه ریزش مخاطب، نه از دست دادن مناطق استراتژیکی به نام نقاط قوت ادبیات… اگر سیستمی عملکردش بد باشد و قابل نقد، اصولا عادت به اصلاح امور نداریم. ترجیح مان اولین و راحترین انتخاب است؛ تعطیلی آن. وقتی می بینیم سیستمی درست کار نمی کند جای از بیخ برکندنش، می شود سیستم و تفکرش را تغییر داد, می شود بر نامه ریزی و استراتژی بازی را عوض کرد… نه اینکه بن کنش کرد. جزیی تر می شود اینکه روراست باید گفت می شود نقدی جدی به عملکرد این چند سال جوایز ادبی ایران, منجمله جایزه ی گلشیری داشت. منتهی در این اوضاع و احوال و این بی حالی و کرور کرور کتاب باد کرده و مخاطب تنبل نسبت به مطالعه، واقعا نباید پشت هم خاکریزها را ترک کرد و عقب نشست. حالا و با فاصله زمانی مناسب می شود در موردش حرف زد, چون جوش “شخصی” در این وادی نمی زنم. من به عنوان یکی از کسانی که در این جایزه و در چند سال گذشته کتابی نادیده گرفته شده” به گفته ی اکثریتی از اهالی قلم و دست اندرکاران و البته بعد از اهدا جایزه” داشتم، در وادی کوچک خودم نسبت به جوایزی از این قبیل بی حس شده ام.اما بی تفاوت نه… این درس را از مخاطب وفادار و با شعور ادبیات گرفتم که کتاب خوب همیشه خوانده می شود هر زمانی که به دست طرفدارش برسد. مخاطبی که با ویترین فاصله ای جدی داشت. مخاطبی که متاسفانه هیچ کدام از همکاران و دست اندرکاران هنری منجمله سینما و تاتر و موسیقی وهنرهای تجسمی و غیره نیست. زیرا آنها اصولا کتاب نمی خوانند و از دانش الهی بهرمند و اکثرا مسخ گیشه ها و حسرت امضا دادن و عینک دودی و فرش سوراخ قرمز هستند. از آن طرف این مخاطب کنجکاو جز همکاران ادبی هم نیست, چون هنوز خود را مرکز جهان هستی نمی پندارد و با دماغی پر باد دیگران را از سوراخ روشنفکری و ژستی تصنعی نمی بیند. حجم تفکرش به حجم کاغذ سیاه کردن و بزرگی دارو دسته جمع کردن بر نمیگردد. حتی شکارچی در سایه نشسته ای نیست که بیشه بکر ببیند و بنشیدند معطل شکار و وقتی فرصت شد بتازد و شلتاق بزند. این جنس مخاطب آنقدر باهوش هست که در جمع ردش دیده نشود. کتاب می خرد می خواند و نظرش را هم می گوید. به جایزه و بوق وکرنا و آنالیز جهت دار هیچ بنی بشری هم اکتفا نمی کند. چون اصولا سواستفاده گر نیست. سودا ندارد. توقع ش از ادبیات زندگیست. چیزی که مربوط به نگاه و جهان بینی اوست. اینکه یک جایزه کارکرد خود را از دست داده باشد قابل اعتناست. اما مگر نمی شود با تدبیر آن را احیا کرد و به روزگاران دور و قابل اعتنایش باز گرداند؟ مگر نمی شود خوشحالی مولف اثر را با مخاطبان آن جشن گرفت؟… ولو در محیطی خصوصی .آنقدر خصوصی که فقط یک لبخند رضایت بخش در خانه ی هر مخاطب و همکار به ارمغان بیاورد. خاکریز را نباید خالی تر از این کرد.استراتژی بازی را تنها باید عوض کرد. باخت به جای خود قابل جبران است. منتهی هاراگیری از این نوع… فرقی ندارد با دادن جایزه های متوالی به کتابهای بدی که صلاحیت برنده شدن نداشته اند.

 
 

کرانه های داستان

۲۴ تیر
  • دوره داستان خوانی / محمد تقوی

  • شاید بهانه ی این چند خط آن باشد که داستان و داستانویسی به شیوه ی درست علمی و هنری محجوب مانده و گاهی بلا تکلیف، و از آن طرف دوست داران واقعی این مقال کم و بیش این سوال را می پرسند که کجا و چطور میشود غیر عناصر خلاق نوشتن، با اصول و قواعد بازی این اثیری دست و پنجه نرم کنند و بیاموزند. خب کم هستند کسانی که این علم را به شیوه ی درست و با اصولی سلامت در اختیار دوستدران داستان بگذارند. این میان وظیفه  ما شاید اطلاع رسانی این اتفاق است. دوره ی کارگاهی محمد تقوی از آن دست کارگاه های علمی و هنریست که به واقع چیزهای زیادی برای آموختن دارد. چنان که می دانید و می دانند.

  • به گفته ی او: “این دوره آموزش عناصر داستان با خواندن سطر به سطر داستان برگزار میشود. که در فایل ضمیمه توضیحاتی راجع به این دوره آمده است. درواقع خوبی این جلسات این است که زمینه ایجاد می‌کند و بعدها در جلسات کارگاه داستان امکان گفتگو و زبان مشترک را به وجود می‌آورد. دوره در ۸ جلسه برگزار می‌شود و جای مناسبی  در خیابان خاقانی کمی پایینتر از تقاطعش با خیابان سمیه در یک موسسه آموزشی است . قرار کلاس را برای روزهای چهارشنبه ساعت پنج و نیم تا هشت گذاشته‌ایم. هر وقت که ما آماده باشیم، کلاس آماده است حتی می‌توانیم از سر همین ماه شروع کنیم. “

  • برای آشنایی بیشتر و آگاهی از برنامه ی هر جلسه ، می توانید این فایل را دانلود کنید: KARANEHAY DASTAN
  • آدرس ایمیل مرتبط برای اطلاع رسانی: m.b.taghavi@gmail.com 

 

وهم، تجربه یی خاص برای نوشتن

۱۵ تیر
  • روزنامه اعتماد: نگاهی به مجموعه داستان «دوربرگردان»  از «میثم کیانی»
  • وهم، تجربه‌یی خاص برای نوشتن
  • تقریبا در تمامی داستان‌های مجموعه با شکلی خاص از گذار واقعیت به خیال و البته به فرآیندی مهم‌تر در ژانر، ورود روایت به عرصه «وهم» مواجه هستیم وهم و وهمناکی ژانری خاص در ادبیات داستانی و نمایشی است. آنچه داستانی را «وهمناک» می‌کند حرکت جهان روایت و قرار گرفتنش در مرز خیال و واقعیت است. گویی رویدادهای داستان بین واقعیت عینی از جهان و عبور از پرده نامرئی وهم در نوسانند. این نوسان رئال و وهم و این بود و نبود واقعیت و خیال، عرصه‌یی جذاب برای مخاطب می‌آفریند.آنچه بسیاری از داستان‌های با قابلیت وهم را به خود نزدیک می‌کند نوعی ورود به دنیای «دلهره و هراس مضحک» (گروتسک) است. گروتسک نوعی از نوشتار است که در آن دلهره و انزجار و وهم در کنار حالتی از «مطایبه» می‌آید در گروتسک جهان عینی ما در واقع تغییر شکل داده، «واژگون» نشده بلکه «بیگانه» شده است.
  • فرهاد فتوحی/ «دور برگردان» مجموعه داستانی است شامل ۱۰ داستان کوتاه که می‌توان بیشترشان را در ژانر ادبی وهم و خیال مورد بررسی قرار داد. در بیشتر داستان‌های این مجموعه سعی شده است از نوشتار «وهمناک» در بیان روایت استفاده شود. جز چند داستان بسیار ساده از لحاظ طرح، نوع روایت، اجرا و تکنیک مثل «فال فسیل» یا «نت‌های خیس» و «سهم پاییز» در باقی داستان‌ها با روایتی بی‌اثر و خنثی مواجه نیستیم. کوشش نویسنده حرکت به سوی تجربه‌یی خاص برای نوشتن است. در این میان دو داستان «بهمن برای مرده» و «چتر پایتخت» از ویژگی‌های منحصر روایی بیش از باقی داستان‌ها برخوردارند. تاکید راوی مجموعه دوربرگردان به شکست سطح واقعیت و ورود به عرصه خیال است. تقریبا در تمامی داستان‌های مجموعه با شکلی خاص از گذار واقعیت به خیال و البته به فرآیندی مهم‌تر در ژانر، ورود روایت به عرصه «وهم» مواجه هستیم. وهم و وهمناکی ژانری خاص در ادبیات داستانی و نمایشی است. زمانی که از وهم در داستان سخن می‌گوییم در واقع می‌خواهیم از مرز «محاکاتی» اثر عبور کرده و به جهانی قدم بگذاریم که «تودوروف» آن را «دید مبهم» می‌نامد. این دید شکل جهش یافته واقعیت عینی به فضای خیالی مرموز، ترسناک و مبهم است. به گونه‌یی که خواننده در نوعی درک مرموز از جهان روایت به سر می‌برد. خوف و ترس البته باورپذیر که قابلیت اتفاق دارند، در کنار رویدادهای ساده روایی.
  • در داستان «بهمن برای مرده» خواننده با سه پیش‌فرض زیرکانه و خلاق «روایت وهمناک» روبه‌رو است. نخست (نظرگاه)؛ «من ـ راوی»یی که با حضور عینی‌اش در داستان باورپذیری واقعه را بیشتر می‌کند. دوم (جایگاه)؛ داستان در «شب» اتفاق می‌افتد که خلاف ساعت کار همیشگی راوی است (گاه) و در عین حال حضور شخصیت داستان در ماشین نعش‌کش و در محوطه قبرستان (جای) . در کنار این دو استفاده بجا از «زبان عامیانه (محاوره‌یی- شکسته) . این سه عنصر، یعنی یک انتخاب حساب شده برای ورود به داستانی مبتنی بر وهم.
  • آنچه داستانی را «وهمناک» می‌کند حرکت جهان روایت و قرار گرفتنش در مرز خیال و واقعیت است. گویی رویدادهای داستان بین واقعیت عینی از جهان و عبور از پرده نامرئی وهم در نوسانند. این نوسان رئال و وهم و این بود و نبود واقعیت و خیال، عرصه‌یی جذاب برای مخاطب می‌آفریند. اگر واقعیت در این گونه داستان‌ها عینی و ملموس نباشد خواننده با داستانی «فانتزی» مواجه شده و خیلی راغب به تحمل جهان داستان نمی‌شود چون در فانتزی مخاطب با «واقعیت واژگون» شده روبه‌رو است اما در وهمناک دقیقا با «واقعیتی شگفت».
  • وهمناکی آنجا شکل می‌گیرد که واقعیت عینی در کنار روایتی شگرف به سوی مخاطب سرازیر می‌شود. باورپذیری خواننده از اینکه اتفاق وهم‌آلود امکان «عمل طبیعی» در دنیای واقعی را دارد باعث می‌شود وهم که به نازکی تاری است پاره نشود و مخاطب در این نوسان همراه داستان باشد.
  • داستان «بهمن برای مرده» روایت زنده شدن زن جوانی است که پیچیده در کفن روی برانکارد در یک نعش‌کش است. راوی داستان ناگهان متوجه زنده شدن میت می‌شود. از همین نقطه زنجیره وهم در داستان شکل می‌گیرد و تا پایان داستان خواننده را در نوسان بین خیال وهمناک یا رویداد اتفاق افتاده قرار می‌دهد. نحوه ارتباط راوی داستان
  • بهمن برای مرده از همین بنیان پیروی می‌کند. در داستان با زن مرده‌یی مواجهیم که زنده شده و از راننده نعش‌کشی که جسدش را حمل می‌کند می‌خواهد او را سر قبر مشخصی ببرد و نقش شخص خاصی را بازی کند. تا پایان داستان خواننده بین مرز واقعیت و وهم در نوسان است. خود شخصیت اصلی هم دقیقا به این نوسان کمک می‌کند. هرچند که می‌تواند اجرای درخورتری از ترس در داستان شکل گیرد و از تکرار صحنه‌ها و مونولوگ‌های نخ‌نما پرهیز شود اما حرکت و اجرای شخصیت توانسته خواننده را در ایجاد وهم و ترس با او همراه کند. البته انگار متوفی واقعا راننده نعش‌کش را با شخصی به نام «رضا» اشتباه گرفته است. جالب آنجاست که زنده شدن زن مرده برای اثبات بی‌گناهی‌اش در رابطه با یک مثلث عاشقانه است. او از راوی می‌خواهد تا شهادت دهد که با او رابطه‌یی نداشته و خیانتی را شکل نداده است.
  • «همون طور که نشسته بود، دوباره با مشت کوبید وسط سینه قبر؛ «می گم با رضا اومدم؛ پاشو سهیل جان… پاشو از خودش بپرس تا خیالت راحت بشه»(ص۴۶)
  • شخصیت خود نیز تا پایان داستان در شک و تردید این شگفتی سردرگم است که آیا جهانی که برایش ساخته شده توهم و خیال است یا واقعیت تا جایی که حتی به زن به ظاهر مرده علاقه‌مند هم می‌شود.
  • «حتی به ذهنم خورد که بزنم بیرون، یه کبابی‌ای، جیگرکی‌ای… … یه جایی بریم که بالاخره دو کلوم حرف حساب بزنیم … … اصلا شاید اونقدر بی‌ارزه که من بشم رضای اون؛ از اسم خودم که خیری ندیدم. اصلا رضا بهترم هست، خیلی بهتر» (ص۴۳)
  • آنچه بسیاری از داستان‌های با قابلیت وهم را به خود نزدیک می‌کند نوعی ورود به دنیا «دلهره و هراس مضحک» (گروتسک) است. گروتسک نوعی از نوشتار است که در آن دلهره و انزجار و وهم در کنار حالتی از «مطایبه» می‌آید در گروتسک جهان عینی ما در واقع تغییر شکل داده، «واژگون» نشده بلکه «بیگانه» شده است. در جای جای داستان با دلهره و اضطرابی مضحک روبه‌رو هستیم و فضایی که شخصیت برای ما می‌آفریند به گونه‌یی به مطایبه و طنز نزدیک است. در داستان «بهمن برای مرده» راوی به شکلی خلاق و البته مرموز از نشانه و اسطوره بهره می‌برد آنجا که می‌خوانیم:
  • «در ماشین را که وا کردم، هنوز همان طور توی برانکارد نشسته بود، برانکارد که نه، تابوت. بچه‌ها بهش می‌گن قایق. چون نه شکل تابوته نه برانکارد، بیشتر شبیه همون قایقه. نشسته بود تویش، زانوهاش رو بغل گرفته بود، ملحفه رو کشیده بود دور تا دور خودش… … » (ص۳۷)
  • به کار بردن واژه قایق برای برانکارد می‌تواند اشاره‌یی باشد به «کشتی مرگ» در اسطوره مصریان که مرده‌هایشان را در قایقی آراسته می‌گذاشتند و به نیل می‌افکندند و جالب آنجاست زن مرده این داستان دقیقا مانند مردگان در دوران کهن و اسطوره‌یی روی برانکارد نشسته است تا بتواند از مسیر آب‌ها به رستاخیز برسد. تاکید راوی به گذاشتن نام «پروانه» برای زن مرده و اشاره‌اش به کفن پیچیده شده دور میت و باز شدن و بیرون آمدن میت از آن نوعی رستاخیز را در ذهن خواننده بازآفرینی می‌کند. گویی زن داستان به علتی که بعد در داستان شکافته خواهد شد گونه‌یی رستاخیز وهم آور و شگفت دارد. بافت بسیار عینی داستان در کنار جنبه وهم گونه‌اش جا را برای هرگونه تصور و تصدیقی باز گذاشته است. آیا راوی داستان دچار توهم حاصل از حضورش در قبرستان شده یا دنیایی آن سوی باور واقعی در حال شکل گرفتن است؛ اوج این وهم داستانی را در دیالوگ ساده و کوتاه راوی با «مش محمد» کارگر شب خواب ساختمان اداره امور اموات می‌توان دید.برخورد معمولی و بسیار باور پذیر مش محمد با راوی هم خیال او را و هم خیال مخاطب را جمع می‌کند که انگار هر شب مرده‌های زیادی مانند پروانه از پیله‌هایشان خارج می‌شوند و رستاخیز شبانه توی قبرستان امری عادی است. رستاخیزی که جهان شگفتی مخاطب را تحریک می‌کند و به جهان وهم‌آلود روایت می‌افزاید. اما آنچه از قابلیت‌های کار کاسته این است که خواننده با جهانی جدید و تجربه نشده روبه‌رو نیست چه رویداد‌ها و چرایی طرح و چه وهم ایجاد شده در داستان نمودی نخ‌نما شده و تکراری دارند. خواننده به خوبی این فضا را می‌شناسد و حس می‌کند نویسنده خواسته تم داستانی تکرار شده‌یی را در قالب روایتی جدید به او منتقل کند. ما در داستان «بهمن برای مرده» از لحاظ ژانر با حرکتی تقریبا دست نخورده مواجهیم اما از جنبه عناصر دیگر روایت در مسیری تکراری قرار داریم. اتفاقی که در داستان «چتر پایتخت» نمی‌افتد. وهم در این داستان در کنار دیگر عناصر بکر توانسته داستانی درخور توجه بیشتر را ایجاد کند و تجربه بهتری برای نویسنده‌اش به ارمغان بیاورد. در داستان «چتر پایتخت» نیز مخاطب به آرامی وارد جهان وهم می‌شود چتری که گوشه ایستگاه اتوبوسی روی صندلی جا مانده است. چتری به رنگ «نارنجی». در این داستان در کنار استفاده از گونه‌یی از ژانر وهم سعی شده از نشانه‌های خاصی نیز استفاده شود. نشانه‌هایی که ذهن مخاطب را به لایه‌یی در پس ظاهر متن می‌کشاند. استفاده از رنگ خود می‌تواند مبین این فرآیند باشد. رنگ چتر جا مانده در ایستگاه نارنجی است. رنگی گرم و غیرافسرده و جذب شدن ذهن شخصیت داستان به چتر نارنجی به صورتی که هرچه سعی می‌کند نمی‌تواند از وسوسه به دست آوردن آن خود را خلاص کند. شخصیت اصلی داستان مردی تنها و منزوی است در شهری بزرگ و شلوغ. کارمند یک اداره خسته‌کننده و زندگی کسالت‌بار و افسرده:
  • «کار شرکت مثل تمام روزهای هفته همان بود که بود با این احوال ساعت‌ها می‌گذشتند و ارباب‌رجوع‌های آن سوی میز مدام عوض می‌شدند تا بعد از ظهر و ساعت برگشت.» (ص۱۰۹)
  • اما وهم داستان از آنجا شکل می‌گیرد که شخصیت اصلی داستان هر وقت درصدد برداشتن چتر بر می‌آید مردی با اندام و حالات خاص جلوی این کار را می‌گیرد و سوالی از شخصیت داستان می‌پرسد که خود می‌تواند راهنمای خواننده در ورود به دنیای دیگری از نشانه‌ها باشد. «چطور؟… هواشناسی چیزی اعلام کرده» (ص۱۰۷)
  • دقیقا این سوال را در ادامه داستان و در اوج آن دختری نیز از مرد می‌پرسد. زندگی حاصل از تنهایی و انزوا در شهری بزرگ شخصیت اصلی را به فردی تبدیل کرده که دچار وهم است و البته داستان هیچگاه به این وهم واقعی یا خیالی اشاره نمی‌کند. دختر چتر را برمی‌دارد و به سوی کوچه‌یی می‌رود در زیر باران تاکسی زرد را با ضربه‌های محکم مشت‌های خود له می‌کند. دختری که تقریبا تبدیل به همان مرد خاص می‌شود و سایه پهناور مرد همراه او است. صدای مرد از حنجره دختر بیرون می‌آید و قدرت مردانه او توی مشت‌های دختر است.
  • چتری که می‌تواند نشانه‌یی برای در امان ماندن از کنش‌ها و رنج‌ها باشد و رنگی که مبین گذار از افسردگی و سرما است حالا تبدیل شده‌اند به نشانه‌یی برای ابراز خشونت. در جایی از داستان باز از جهان نشانه‌های وهمناک استفاده می‌شود شبکه‌های ماهواره‌یی که تنها تفریح شخصیت اصلی داستان هستند در حال نشان دادن شکار گوزنی توسط شیری طلایی‌اند. این برنامه مستند در واقع قبل از رفتن شخصیت اصلی داستان به سوی چتر و دیدار دختر پخش می‌شود و بعد بازگشتنش به خانه شیر طلایی در حال لیسیدن استخوان‌های گوزن است و حالا دیگر این فرآیند وهمناک یک روزه و درنده‌خویی در نگاه او زیبا می‌آید.
  • «توی تلویزیون، یک شیر طلایی رنگ، استخوان‌های یک گوزن را می‌لیسید. به نظرش زیبا آمد. خیلی زیبا… » (ص۱۱۴)
  • در واقع آنچه بر قهرمان داستان گذشته مطمئنا جهان حاصل از وهم او است در واقع در داستان «چتر پایتخت» مخاطب با شکستن شیشه نازک وهم روبه‌رو است در پایان داستان مطمئن می‌شویم که «مرد، دختر و چتر» زاییده وهم قهرمان داستان هستند و انزوا و تنهایی مرد جهان اوهام را در ذهنش بارور کرده است. اما آنچه این داستان را نسبت به داستان‌های دیگر مجموعه متمایز می‌کند استفاده از نشانه‌ها و کارکرد متفاوت و برعکس‌شان است. با توجه به رنگ‌های موجود در داستان «زرد، نارنجی، طلایی» و کارکرد واژگون شده‌شان و همچنین هم آمیختگی دختر با مرد تنومند و خاص داستان می‌توانیم در ذهن خود، جهان شخصیت اصلی داستان را گسترش دهیم و درگیر فراز و نشیب ذهنی وهمناکی باشیم.
  • دوربرگردان مجموعه‌یی است با تلاش‌های متفاوت در تجربه‌های جدید از روایت. انگار همه کوشش نویسنده صرف خلق جهانی جدید از داستان شده است.
 

تنهایی… بی نهایت تیراژ

۲۷ خرداد

بیش از آنکه بتوانی بشماری، تنهایی.  اتهام و کینه اما این تنهایی را رها نمی کنند. شاید بخواهی در مورد اینها  در دنیای ادبیات بشنوی؟ کور سویی دور  در این صد سال، که چون اهلش نبود، گاهی دست نااهلش افتاد. تنور داغ و بستر بیمار گونه ی خالی و جولان به اصطلاح مدعی العموم روشن فکر… فکر…نه. بگذار از فکر برایت بگویم.  فکر یعنی آینه. یعنی تمام قد، لخت بایستی جلوی آینه و تا بن ناکجاآبادت را ببینی، فکر یعنی حوصله خواندن چهار خط حرف حساب، نه مدام کوبیدن شست پای عکس و کلمه های آبکی این و آن… دنیای ماست دیگر. سرت که پایین باشد و آهسته که بروی و بیایی، صور ناکوک بی سوادی می دمند و نداشتن حرف، طاقچه بالا و پیف و پوف کردن ها بیشتر بازار را گرم می کنند ، جای فکر. گاهی هم پیشتازان خط اعتراض و همیشه متفاوت که چون گل زعفران درجه حساسیتشان متغیر است و تقریبا مخالف همه چیز. اینجورهاست که به خودت که می آیی تنها می شوی. دنبال محبوبیت و اسم هم اگر در این سرای خالی میکوبی ، کلاه ات پس معرکه است. در این سرزمین  و این سواد حداقلی و فراوان آدمهای در سطح مانده و منجمد، استعداد تنها غنیمت جنگی ست که باید روی بردش قمار کنی… ده سال و پانزده سال و بیست سال نام ات اگر بماند, مانده ایی. و گرنه که دیدار به قیامت. باقی بقای تو، جان ت به در. نمی شود این بخل و کینه را هم از سر باز کرد. دنیای مدعی و آدم های مدعی و غم پول و نام شکسته و این شهرت که کم هست و گاهی اصلا نیست، خرج زیادی پشت دستت می گذارد… همه ی آنها که نوشتن دغدغه شان است مگر مهر صد آفرین و هزار بار دمت گرم دارند؟! نه… اما آنهایی که سایه هستند و تاریک، انتقام کوتاه قدی خود را با آرایی مثل  لایک و چاکرم و مخلصم می گیرند، صد سال است در بر همین پاشنه می چرخد. اگر این کلمه ها را می خوانی بدان که نوشتن تنها یک راه خیلی ساده برای تلاش” انسان” شدن است، باقی ش کشک. تنهایست با تیراژ بی نهایت نسخه، و قمار یک زندگی و گاهی بیشتر. در این وادی هزار کتاب شاهکار هم که پشت به پشت، تل هم انبار کنی، باز تازه می رسی به درآمد و شهرت یک آکتور درجه ی سه و چهار سینما که نقش جنازه ای را بر برآنکاردی بازی کرده و تنها سبیلش از ملافه بیرون بوده و مورد تایید استاد فن، و سر آخر چیزی غیر کسوت و عکس با پیش تازان این کار نداشته. میشوی خواننده ی عربده کشی که تنها یک شومن است جای داشتن صدا و سواد موزیک, توامان. عکس گل درشت می گیرد با ژست های آنچنانی. موج سواری قسمتی از هنر است، می دانم. منتهی قسمتی از آن… نه همه ی آن. دیده ام کسانی که تا می نویسی می نویسند، تا دوست می داری، دوستت می دارند، تا می دوی می دوند. یک مقلد صرف… اسمش را گذاشته ام؛ “گروگانگیری”….  خب جواب من به این عزیزان که در بالا ذکر مصیبت کردیم این است: بوی کباب خورده ای رفیق، بی خبر از آنکه در این راسته خر داغ می کنند!

        این کلام مخاطب عام و خاص ندارد… جنون کلمه است و آدمیزاد غیر این جنون نیست. در این طباخی عمومی هم گاهی جنون می چسبد، مثل پیاز تند.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته صفحه نخست

 

زنده باشی امپراطور

۰۷ خرداد

  • از این قرار ، برگرداندن نوشته هایی که برای هر چیز و هر حال و هر تاثر درونی کلمه ی دقیق و معین و نحوه ی عبارتی خاص ( خواه نوشته های ساده مانند همینگوی و حتی دشوارتر از آن، خواه پیچیدگی نوشته های جیمز جویس ، خواه نویسندگان با انضباط گذشته مانند فلوبر، و نویسندگان امروز مانند ویلیام فاکنر ) بکار می برند، به زبانی که به علت جامد و بی حرکت شدن( که خود معلول جمود و بیحرکتی مغزها، و واماندگی ذوق و از کف دادن نیرو و امید زیر بار میراث گذشته است و نشان جمود اجتماعی طبقه های دوران به پایان رسیده است که اگر چه سر کارند، اما باید بروند) یکدست و بی زیر و بم مانده و تنبل شده است؛ کاری ست دشوارتر از دشوار.
  • ابراهیم گلستان / مقدمه ای بر داستان بلند ؛ زندگی خوش کوتاه فرانسیس مکومبر ارنست همینگوی/ موسسه ی مطبوعاتی امیر کبیر / به سال ۱۳۲۸
  • پ. ن:
  • برخی از مخاطبان و متعصبان “جک نیکلسون” بازیگر مشهور، پیشاپیش گوری فرضی برای او ساخته اند و طی روزهای معین بر سر قبری نمادین جمع می شوند و فقدان مردی بزرگ را قبل مرگ و نبودن او، عزا می گیرند.
  • درست یا غلط حجم کارها و اطلاعات به روز مانده ی این مرد و آثار ادبی اش،طی این صد سال بی مثال است. قبل مرگ ش عرق سرد می نشاند بر پیشانی و تخت ی پشت. نسل من فقط از او شنید و افسوس که گاهی چه هرز شنید. نخواند و ندیدش، آنقدری که می بایست قدرش را میدانست. و این یعنی براستی قبل مرگ ش باید گریست نه بعد آن… چه حیف که ما به راحتی از دست می دهیم و به راحتی تنها به سوگ می نشینیم.
  • زنده باشی امپراطور. زنده باشی عالیجناب… زنده باشی.
 
۱دیدگاه

نوشته شده در دسته داستان, رسانه ها, صفحه نخست

 

یک داستان کوتاه خوب از چند رمان متوسط ارزشمندتر است

۲۱ اردیبهشت

مصاحبه ی من با خبرگزاری ایبنا در مورد داستان کوتاه 

میثم کیانی، داستان‌نویس و منتقد جوانی است که با «دوربرگردان» منتشرشده از سوی انتشارات زاوش به نمایشگاه کتاب رفت. او سال ۱۳۸۹ با انتشار مجموعه داستان «رگبار»‌ در فضای ادبیات داستانی ایران مطرح شد. این اثر که انتشارات چشمه آن را منتشر کرده است، به دور نهایی جایزه مهرگان ادب هم راه یافت. کیانی سه سال بعد مجموعه داستان دیگری با نام «دوربرگردان»‌ نوشت و این کتاب را نشر زاوش منتشر کرد. البته به گفته خودش «قرار بود رمانم پیش از «دوربرگردان» تمام شود اما هنوز در گیر نوشتن و حذف بخش‌های از آن هستم. اسمش تا امروز « به ساعت ۸ پا» ست. پاسخ کیانی به سوالات ایبنا را در ادامه میخوانید:

*بعد از انتشار «رگبار» به «دور برگردان»‌ رسیدید. خیلی‌ها انتظار کار کاملاً متفاوتی از میثم کیانی داشتند اما انگار شباهت‌هایی بین این دو مجموعه داستان دیده می‌شود. این موضوع را تایید می‌کنید؟ 

بله، برای من «دوربرگردان»‌ مثل سنگی بود که باید آن را روی سنگ اول،یعنی «رگبار» می گذاشتم و البته آن‌ها را جدا از هم نمی‌دانم. این دو اثر تفاوت‌هایی به ویژه در فضای داستانی دارند و داستان‌های مجموعه دوم من بیشتر در فضای شهری امروز می گذرند. ضمن این‌که برخی داستان‌های «دوربرگردان» هم از نظر فرم روایت شبیه به کتاب اولم هستند.

*چه داستان‌هایی؟ 
ببینید برای نمونه داستان «خزیده تا آن گوشه حال» در «دوربرگردان» از نظر فرم روایی شباهت زیادی به داستان‌های «رگبار» دارد. در واقع این داستان شبیه‌ترین اثر به کار قبلی‌ام به حساب می‌آید. مطمئن باشید کتاب بعدی من هم سنگی است که روی این دو کتاب می‌‎گذارم.

* گویا این بار قرار است یک رمان از شما منتشر شود. به این ترتیب شما هم از داستان کوتاه عبور کردید و به جمع رمان‌نویسان اضافه شدید.  
نه قبول ندارم. من هیچ وقت از داستان کوتاه عبور نکردم و نمیکنم. درست است که روی رمان کار می‌کنم اما من داستان کوتاه‌نویسم و سعی کردم این شیوه را هم برای خودم حفظ کنم.

*خیلی‌ها معتقدند داستان کوتاه و کلاً‌ کوتاه‌نویسی هنوز جایگاهش را در ادبیات داستانی ایران پیدا نکرده، شما این موضوع را چطور ارزیابی می‌کنید؟ 
خیلی موافق این نظریه نیستم. مثلاً شما در آثار گلشیری کوتاه‌نویسی را به خوبی می‌بینید،‌ همین‌طور بیژن نجدی هم از ایجاز در نوشته‌هایش بهره برده است. ساعدی،ابراهیم گلستان و… معتقدم یک داستان کوتاه خوب از چند رمان متوسط ارزشمندتر است و البته سخت‌تر. مارکز رمان بی‌همتای «صدسال تنهایی» را برای مخاطبانش به یادگار گذاشت و چند سال بعد «گزارش یک مرگ» را نوشت که بسیار موجزتر از آن بود. البته این را باید بگویم کوتاه نویسانی که پا به عرصه نوشتن رمان می‌گذارند، ریسک بزرگی می‌کنند.

*ممکن است در این‌باره بیشتر توضیح دهید؟ 
بله، نویسنده‌ای که به نوشتن داستان کوتاه علاقه دارد اگر زمانی رمان منتشر کند، یا اثری متفاوت خلق می‌کند یا با یک شکست کامل روبه‌رو می‌شود! این یک ریسک بزرگ است چون اکثر داستان کوتاه‌نویسان موفق، وقتی رمان‌نویس می‌شوند، به دلیل ایجاز و وسواس کوتاه‌نویسی چندان کارشان مورد توجه رمان‌خوان ها قرار نمی‌گیرد.

*اما انگار در همه دنیا رمان سایه سنگینی بر داستان کوتاه انداخته.  
خیر! این را هم قبول ندارم. حتماً‌ می‌دانید امسال آلیس مونرو برنده جایزه نوبل ادبیات شد. حالا من از شما می‌پرسم که این نویسنده در نگارش چه قالبی موفق تر بوده؟ درخشش او در جهان ادبیات منحصر به داستان کوتاه می‌شود و در زمینه رمان چنین موفقیتی نداشته است.

در ایبنا بخوانید

 

جلسه ی داستان در “چیستا”

۱۷ اردیبهشت

 

قرار همان قرار است و خبر همان… فقط

این پنجشنبه مهمان نویسندگان و دوستان در “کرج” هستم. داستان می خوانیم با هم و حرف می زنیم از داستان. گفتم, بگویم, نگویند, نگفت, رفت, گفتم؛
آدرس؛ کرج,عظیمیه, بلوار کاج, نبش پامچال ، کتاب سرای چیستا ,پنج شنبه این هفته, ساعت ۳ تا ۵

 

 

دیدار

۱۳ اردیبهشت

یک. شخص شخیص صاحب این عکس،دقیقا خود خود ایشان… و صدایی که سالهای سال است می شنوم و می شناسم؛ دنس می تو د اند آف لاو… همراه شبها و شبها و شاید تنها کسی است که اعتیاد صدایش برا من رو به افزون است.باده بی انتها؛ بی کاز آف… اوری بادی نوز … سوزان… آه سوزان، وقتی” چاقوی دسته زنجان کوهن” را می نوشتم و خط به خط ترانه اش را داستان می کردم حس عجیبی داشتم از تصاویر آن شعر: و عیسی وقتی بر آب رفت، دریانورد بود! همه و همه پاک باخته ام کرد. هلو مای لاو…یو کیس مای لیپ س.

دو. آن روز که جلد “رگبار” را دیدم ، یک ظهر گرم بود در بندر عباس، ماموریت کاری بود و حس بودن داستانهایم کنار هم در زیر جلد یک کتاب، رنگ و لعاب جلد را بی اهمیت می کرد. بعد ها اما دوستش داشتم. ” دوربرگردان” اما حکایت دیگر بود، بی هیچ تواضع و فروتنی یکی از بهترین جلد هایی بود که این چند سال دیدم و دوستش داشتم و خب ارادت من به آقای خوش صدای صاحب تصویر را بی نهایت کرد. مدام همراهم بوده و هست.

سه. به خاطر کار و وقت تنگ و راه دور هم که شده تنها یکی و دو روز می توانم در نمایشگاه کتاب باشم. فردا یکشنبه از ساعت پنج و نیم تا شش و نیم هفت عصر می روم سالن شبستان، راهرو هفده، غرفه بیست و سه، نشر زاوش… قرابت من با بوی خوش کتاب ها و صدای خوش این آقا با دیدن دوستانی که آنجا کنار هم جمع می شویم ،حس خوب اردیبهشت را چندان و دو چندان می کند که نگو . باقی بقایتان…

 

اشک آن شب، لبخند عشق ی نبود.

۰۹ اردیبهشت

ملغمه ی گوشت اندام تن است با گوشتکوب، گاهی که روزگار  استخوان استخوانت را در هم می شکند… اندوهناک نوشتن از تنهایی و هراس از صبح فردا. ملغمه ی غم انگیزیست آنکه می رود و آنکه می ماند. درد این عکس های بلاتکلیف و یادهایی که با هر باد از این سر شهر به سمت دیگرش کوچ می رودند. از آبمیوه ی توچال تا سینما عصر جدید، چرخش از دزاشیب تا کباب های نپخته ی شاه عبدالعظیم. پیچ خوردن مچ پا روی سنگ فرش پهلوی. یادگارهای تکه تکه شده بر فراز این شهر و کوچه ای که از درازا تمام نمی شود… حال خوب و لباس های خالی از تن، گَل یک چوب رختی. و این دست که هر چه می رود بر تاریکی، استواری یک دیوار محال می شود برایش. اشک رازی ست، لبخند رازی ست، عشق رازی ست… اشک آن شب، لبخند عشق ی نبود!

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنگاري, صفحه نخست

 

اینجا مرده ای سرگرم کار است.

۳۰ فروردین

 

 

یک جایی توی داستان ” بر ما چه رفته است باربد؟!”  هوشنگ گلشیری از دیواری می گفت که آنقدر عکس مرده بر آن آویخته بودند که شبیه قبرستان تمام عیار شده. دیوار بالای سر من اما یک فرق بزرگ داشت صاحب یکی از تابلوها هنوز زنده بود و مشغول کار. پشت میزش نشسته بود و یک لنگه دمپایی از یکی از پاهایش سقوط کرده بود. گفتند و شنیدید. از تمام خبرگزارهای زنده و مرده دنیای فارسی و غیر فارسی . از پیرمردی گفتند که در هشتاد و هفت سالگی مرد. خودش را لابه لای کلماتش  مدفون کرد. بین تمام دیکتاتورهایی که ساخت. عشق هایی که ما به پایان تلخشان خندیدم و گریستیم. همپای آئورلینا خوزه و  سانیاگو ناصر… غم انگیز از ناپدید شدن خودش، گابوی بی همتا، پیرمردی با بال های بسیار بزرگ، اتمام کار و احداث  قبرستان روی دیوار من با مرگ او تکمیل شد. حضور یک قاب عکس و مرگ او نتیجه ی موهوم نبودن یک راوی… راوی قصه های فرا مدرن. مرده پرستی اگر قسمتی بزرگ از زندگی ما جماعت باشد که هست… اکنون باید رو به دیوار اتاق به سوگ مارکز بزرگ نشست، کنار مایکوفسکی، شاملو، هدایت، گلشیری، فرهاد، کامو، مصدق،.مرده ای در قبرستانی خاموش که مثل باقی این اسامی به سمت دوربین فیگور نگرفته. همچنان سرگرم کار است.

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته صفحه نخست