RSS
 

بیان داستانی

۰۹ فروردین

یادداشتی بر مجموعه داستان «دوربرگردان» نوشته میثم کیانی

فرهاد خاکیان دهکردی

 images

  •  مجموعه داستان «دوربرگردان» نوشته میثم کیانی را مانند کتاب قبلی­ اش «رگبار» انتشارات چشمه منتشر کرده ­است.
  • فراموش نمی­کنم، وقتی مجموعه «رگبار» را خواندم و با ادبیات میثم کیانی آشنا شدم، اولین و شاید اصلی­ ترین ایده­ای که درباره داستان­ها داشتم این­ بود که نویسنده تا حد زیادی به مسئله بیان داستانی توجه دارد. این دغدغه اگرچه جزئی از ویژگی داستان کوتاه به شما می­رود؛ اما به­ خودی­ خود توانسته بود در آثار کیانی بدل به یک استایل شخصی شود. به نظرم کیفیت بیان داستانی در ادبیات او  باید مدیون نگاه ویژه­اش به فرمالیسم باشد.
  • قصد دارم در این یادداشت قدری به اعتبارشناسی ارکان مجموعه داستان دومش«دوربرگردان» بپردازم. در مقایسه دو کتاب او متوجه شدم که میثم کیانی در یک به اصطلاح رستگاری بنیامینی توانسته، آثارش را در یک دیسکورس شخصی ارائه دهد. گفتمانی که بر اساس مسئله بیان در داستان کوتاه پایه ­گذاری می­ شود، و اِلمان­ هایش در داستان­های کیانی، تک­ به­ تک قابل بررسی و ارزش­ گذاری­ اند. جان کلام اینکه می­توان داستان­های او را در قیاس با داستان­های خودش سنجید و برای­شان اعتباری قائل شد. آنچه من از الزامات متنی، در دیسکورسی فرضی، حول سبک­شناسی داستان­های میثم کیانی، مفروض داشته ­ام عبارتند از:
  • وقوع مسئله عدم قطعیت
  • برخورد شخصی با مسئله اروتیسم
  • خلق موقعیت­های یکه و شاخص
  • برخورد و تلاقی با امر غریب در داستان­ها
  • حضور روایت­های موازی
  • ارجاعات فرامتنی
  • برخورد اکسپرسیونیستی، مخصوصاً حین بازآفرینی ایماژها
  • * ضمنا می­توان در بحث محتوا مسئله­ ی جدا افتادگی پرسوناژهارا اصلی ­ترین رویکرد او دانست.
  • آنچه در بالا به عنوان شاخص در داستان­های میثم کیانی به­خصوص در مجوعه «دوربرگردان» سیاهه شد. مشخصاً به­ خودی­ خود در داستان­ها جا نگرفته ­اند. اصلی ­ترین وجه ادبیت هم چگونگی بروز این شاخص ­ها در داستان است؛ بنابراین در چند پاراگراف از مواردی که تصور می­کنم جز عوامل اصلی تکنیکی در سبک اوست، یاد کنم.
  • موتیف­ داستانی در جای خود تعریف شناوری دارد، اما داستان« بهمن برای مرده» مثال خوبی است. موتیف­ های داستانی که گویی کیفیت کاربردشان بیشتر از منظر فرمالیست­ها مد نظر بوده، اینجا به سمت همگرا شدن و خلق پیرنگ داستان مدرن حرکت می­ کنند. انگاره ­هایی که به نظر پیش پا افتاده می­رسند، اما جمع همه­ ی آنها، تولید یک پیرنگ خلاقانه در داستان کوتاه می­ کند. در ادامه همین بحث، کلیت داستان­ها در مجموعه «دوربرگردان» واجد یک ویژگی دیگر نیز هست، آنجایی که همگرا شدن موتیف­ها در پیرنگ داستان­های او رخ می­ دهد، باعث می شود تا این متون روایی، به راحتی در قالب­ های دیگر از قبیل نمایشنامه یا فیلم­نامه یا رمان، نگنجد. در واقع کیفیت روایت در متون میثم کیانی، صرفاً داستان کوتاهی است.
  • نیت دارم با خلط ­کردن عنصاری از ساختار، یک ویژگی مهم در داستان­های کیانی را شرح دهم. شخصاً اصلی­ترین رکن در داستان­های مجموعه «دوربرگردان» را شخصیت­پردازی راوی­ ها، می­دانم. کیفیت این ویژگی نیز میسر نمی­ شود، الا در توجه ویژه به فاکتورهایی از قبیل:
  • نثر، زبان، ریتم و لحن شخصیت­ها در داستان
  • شخصیت­های کنش ­مند به عنوان راوی
  • وقوع استعاره­ های نو، هم در سطح زبان و هم در شاکله جهان­ بینی شخصیت­ها که دفعتاً در این متن راوی خوانده می­شوند.
  • وجود طنز که بیشتر ماحصل لحن استحضاآمیز در زبان پرسوناژهاست.
  • دغدغه­ مندی و مداخله جویی راویی در داستان ها (راوی مداخله­ گر)

اگر به صورت موردی هم دیالوگ­نویسی را در داستان­های این مجموعه بررسی کرد. به نظرم پاشنه ­ی آشیل این مجموعه هم دیالوگ­نویسی است. کیانی توانسته با کمک گرفتن از مثلا سه نقطه، هم به گفتگوها لحن بدهد و هم این تقطیع درونی که خاصیت هر دیالوگ است، بازآفرینی ­کند. همچنین با وقوع دیالوگ­ های کنش مند در داستان­ها، هم گذر زمان و هم حال و هوا و فضاسازی غنی ­تری به داستان­ها داده است. نمونه درخشان این فکت­ها را مثلاً در داستان­های « بهمن برای مرده» یا « خزیده تا آن گوشه حال» شاهدیم. منتها همین رویکرد به گمان من در داستان اول مجموعه، که مدخل ورودی کتاب هم هست، کارساز نبوده، و روایت و پیرنگ داستان طبیعی به نظر نمی­رسد؛ گو اینکه آن داستان، کاملا بر مبنای دیالوگ است. به هر ترتیب حین خواندن مجموعه داستان «دوربرگردان» در معرض یک ادبیات ویژه قرار میگیرم که هرچند در حد حوصله یک یادداشت، به ویژگی­ هایش پرداختم؛ ولی هر کدام از داستان­ ها جای بحث مفصل­تری دارند که قبلاً تا حدودی در یکی از جلسات نقد کتاب، به صورت شفاهی به آنها پرداختم؛ ولی بیش از آن حتما مجال دیگری می­ طلبد.

 
دیدگاه‌ها خاموش

نوشته شده در دسته رسانه ها, روزنگاري, رگبار, صفحه نخست

 

دیدارمان شده سال تا سال…باور می‌کنی؟!

۲۳ اسفند

این مطلب در شماره ی نوروزی مجله کافه داستان منتشر شد، می توانید از اینجا مجله را دانلود کنید:

Jeld51

اینبار هم باید از بهار برایت بنویسم. از رویش درختان و شکوفه کردن غنچه‌ها… خنده دار نیست به نظرت؟! چند وقت است از ما خبری نگرفته ایی؟!نمی‌دانی که. می‌دانستی که خبر می‌دادی تمام شود. نمی‌دانی که…اگر امتحان هم بود باید تا حالا تمام شده بود. باید بی‌خیالش می شدی. شنیده‌ای چند هفته است مردم اهواز جای اکسیژن در ریه‌هایشان طعم شن و ماسه می‌چشند؟! خبر داشتی؟! از گرانی و آلودگی هوا پایتخت چیزی شنیده‌ای؟ اینکه گرانی بیداد می‌کند شوخی نیست. از خوراک و خانه و ماشین بگیر تا کتاب… بله بله حتی کتاب.این آخرین بازمانده‌ی متروک کالاهای فرهنگی. آخر می‌دانی…کتاب برای اهل کتاب است فقط.  سینما و تاتر و موزیک حتی مردم عادی که نیازی به کتاب ندارند! جایی گفتم به همه‌ی آنها وحی می‌شود. لابد کار کار خودت است. تنها چشم دیدن اصحاب کلمه را انگار نداری. به همین خاطر وزیر ارشاد دولت تدبیر و امید را روزی یکبار به اینجا و آنجا می‌کشانند تا پاسخگو باشد. می‌دانی اینجا دست بالای دست بسیار است. به همین خاطر هفته‌ای چهار نفر را با کلمه‌هایشان که حاصل سال‌ها زحمت و بی خوابی‌ست به بهانه‌ی فرهنگ و ارشاد به میخ می کشند تا بقیه حساب کار دستشان بیاید. یادت هست دهه ‌های پیش کتاب و کتابخوانی چه رونقی داشت؟! خبر داری حالا یک دهم‌اش هم نیست؟! دهه‌ی ما از زایشگاه و مدرسه بگیر تا دانشگاه و وام ازدواج همه توی صف ایستادند. تب دانشگاه تب نبود، تب خال بود بر کل بدن.پریود هر روز بود و جوش‌های چرک بلوغ. خبر داری حالا با پول می‌شود دکترا خرید؟! با پول می‌شود همه کار کرد. حتی نویسنده شد و کتاب چاپ کرد.یادت هست دهه هفتاد و حتی ابتدای هشتاد اگر شعری خوب یا داستانی بدون نقص می‌نوشتی و جایی مثلا مجله های معتبر مثل کارنامه و کلک یا گلستانه چاپ‌ش می‌کردند، دیگر تمام بود تا تو پذیرفته باشی و جامعه پذیرفته باشد که تو مستعدی برای نوشتن. حالا اگر در حجم ” درجستجوی زمان از دست رفته”مارسل پروست هم کار بنویسی باز باید خودت را اثبات کنی که نویسنده‌ای. کسی کاری به کیفیت ندارد روزگار روزگار کمیت است. همه چیز را می‌شمارند… ازپول و ملک و سکه و ارز بگیر تا کلمه و کتاب…فقط می‌شمارند. کسی نمی داند کیفیت چیست. زیاد بودن ارزش شده. نه اینکه بد باشد ها، نه… مشکل اینجاست که بد و خوب ندارد. هر زیادی لابد خوب است و هر کمی لابد بد. کیفیت از مد افتاده است. نسل دیروز مثل موریانه بر سر زندگی افتاده و چیز درخوری گیرش نمی‌آید. می‌دانی در هر خانواده به ازای هر دختر دم بخت، یک زن متعلقه هست به ازاری هر پسر بیکار یک مرد معتاد. مشکل اقتصادی و تحریم مملکت سگ کی باشند؟! کارخانه ها و تولیدی ها از رفاه و فراوانی‌ست که بسته می‌شوند.توقع نداری در این وضعیت کسی به فکر کلمه و هنر باشد!؟ و گرنه کلا مسئله‌ای نیست که کنج یخچال اهل قلم و جماعت روشن‌فکر سال به سال رنگ گوشت و مرغ را به خودش نبیند. نه واقعا انسان صاحب کلام را به نیاز مادی و اولیه چه کار! سوخت گیری نمی‌خواهد ماشینی که قرار است تجربه زیستی خود را ثبت کند. این حرف‌ها برایش شایعه است. ما نه به سفر نیاز داریم، نه به مسکن، نه به تفریح! تفریح را که کلا فراموش کن…اینجا همه با تفریح مخالفند. خواندن خبر و تماشای عکس و فیلم تیکه پاره شدن چند نفر هر روز و هر روز دورتادور این مرزهای پرگهر بس نیست به نظرت، چه تفریحی بالاتر از این که وضعت روبراه باشد و به ریش خلق گرفتار بخندی!… راستی خبر داری گروهی در سوریه و عراق آمده که از سال گذشته تا همین حالاهر روز سربریده و مرمی گلوگه های آمریکایی و اروپایی را چکانده توی سر خلق همسایه؟!  شهرها کشته و حتی حتی صدای سازمان جهانی عریض و طویل حقوق بشر را هم درآورده؟! اصلا می دانی نفت در اوپک چند است؟! خبر داری همان صفی که بالا صحبت ش بود قرار است تا خانه‌ی سالمندان و غسالخانه همراه هم بیایند؟! از همین حالا شروع شده… فقط نفت نیست که ارزان است. مرگ را هم این روزها ارزان می‌فروشند.

قرار بود برایت از بهار بنویسم. خبر داری این زمستان که گذشت، از بهار گرمتر بود؟! اینها را همینطور شلخته و درهم و برهم برایت نوشتم.سرت شاید گیج برود.منظوری نبود. سالی یک بار است دیگر. سال خوبی بود یا نه نمی دانم. برای هر کسی حرفهایی هست. غم آدمیزاد تمامی ندارد.امیدوارم شادی‌هایش هم تمام نشود. برای من این چند سال بهترین سال‌های زندگیم نبود، می‌دانی؟! ولی یک اتفاق خوب افتاد و به خاطر همان هم شده ناشکری نمی کنم. کلی آدم درجه یک دوروبرم هستند که می خوانند و می‌نویسند. به بهانه کتاب و کلمه کلی دوست تازه پیدا کردم و البته تعدادی هم دشمن. مهم نیست نمک زندگیست. مثل چرخش فصل و تازه شدن سال و رویش جوانه‌ها. یا مثل شکوفه گل ها و سبز شدن درختان…چه دارم می‌گویم! اینها رو خودت بهتر می‌دانی!…خلاصه در تماس باش.گاهی بی‌تو خیلی سخت می‌گذرد. زیاده عرضی نیست… تا سال بعد همین‌جا.

میثم کیانی

زمستان نودو سه

 
دیدگاه‌ها خاموش

نوشته شده در دسته رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

آن پایین، زیر درختان کاج

۱۷ اسفند

20150220125241_IMG_4203_1_1

بهشت جای دوری نیست، برای آدم های خوب لابد. هنرمند هر جا که هنر برایش امر کند، دنیا می آید و هر جا دل بگوید؛ بایست،از نفس می ایستد… پیچ امامزاده ای باشد حوالی راهی دور، ساکت زمینی بایر, یا زیر درختی قطور … هر جا. حتی قطعه ای شلوغ کنار ستاره های دیگر. عجیب است گاهی وصیت آدم ها که انگار دل می برند یکجا از دروغ دنیا و پلشتی آدم های که دل و زبانشان یکی نیست. شرافت را دست نخورده از پر قنداق بر می دارند و تا نقطه ای نامعلوم، کنار کفن چال می کنند. مصدق باشد، یا اخوان، سهراب باشد، یا حسین پناهی، فریدون فروغی بخوانید یا هر چه…وقتی می میری،یا ننگ می ماند یا نام. نامی که زیر غبار و گذر روزگار خاک می خورد و هر بار با یادی می درخشد.

آن پایین زیر درختان کاج و سینه ی کوه؛ مرتضی ممیز است که برای همیشه در این بهشت خوابیده.

 

از اتفاق های کوچک اطراف ما!

۲۵ بهمن

یادم می آید شروع ده ی هشتاد بود که داشتم از پل میدان نوبنیاد به سمت چهار راه پاسداران می رفتم. روی پل، پیرمرد خوش تیپ باوقاری با حالی نزار، یک دست به عصا و دست دیگر چفت بر نرده های پل آرام آرام می آمد تا بگذرد. سلام کردم. با لبخند جواب داد. خسته بود انگار… خوب می شناختمش. از “هزار دستان” تا “آقای شانس”. دیدار کوتاه بود و او حال خوشی نداشت. رفت و من ماندم با حس غریبی که آن مرد به جا گذاشت و دور شد. چند هفته بعدش همراه دوستان برای اولین بار به قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا رفتیم. کنجکاوی معمول و سر کشیدن و دنبال اسم های آشنا مرا برد تا قبر فردین, یکباره یکی از دوستان گفت؛ ااا… این بیچاره هم مرد, چه خوب صدایی داشت…
زیر پایم را نگاه کردم,وسط مرداد بود. یخ کردم. نوشته بود؛ منصور والامقام.
همان پیرمرد خوش تیپ و موقری که همین چند روز قبلش در میدان نوبنیاد دیده بودم.با عصا و انگشتانی چفت به نرده آهنی… آن حس غریب اینبار بوی خاک و مرگ را ریخت توی سرم و باد بی ربطی که می چرخید  لابه لای قبرها، آنهمه هنر را یکجا کشید توی خودش.محال بود.
امشب برحسب تصادف و از سر فراغت، و چرخش کانال های تلویزیون, یکی از کانال ها داشت “هزاردستان” علی حاتمی را پخش می کرد. متصدی گراند هتل داشت خبری رو برای شازده و مفتش می برد… خوش تیپ بود و باوقار و صدایی خوب. آن حس غریب دوباره آمد و آن مرگ همراه سرمای بی ربط آن سال تابستان دلم را آشوب کرد. خودش بود.

 

خواستم بگویم مگر می شود؟!

۰۴ بهمن

IMG_20150123_002736

مگر می شود روزی تمام خاک بشود فروغ؟!… خواستم بگو این تابوت که سینه به سینه ی قبرستان می رود مگر تمام شاعر ها ست که اینچنین سنگین همه را جمع کرده پیش خودش؟! خیلی چیز ها خواستم بگویم که نشد… سبقه ی نامهربانی زیاد است میان این قوم، تاریخ می گوید که هست. نطفه اش شاید به مرگ سهراب برسد. آن هنگام که به سیاس بودن رستم جنگ برده را باخت. خواستم بگویم روایت است گلستان در مراسم تدفین سرد فروغ حضور نداشت. اهل چسناله و برگرداندن آب رفته به جوی نبود. جماعت را هم خوب می شناخت.
خواستم بگویم تدبیر “یحیی” کارگر شد.جوانک ی که برای اولین بار دوربین به دست گرفت و میان جمعیت عزاداری که نمی شناخت رفت و تا ظهیر الدوله شاتر دوربین رهایش نکرد…شاید چون بکر و بی غرض عکس گرفت همه هستند , یکجا، توی این مکان، لای تمام متن ها و سطر به سطر اشعار فروغ. از شاملو و جلال تا اسماعیل شاهرودی و کسرایی.
امروز بعد از چهل و هشت سال این کتاب و عکس های ” یحیی دهقانپور” است که مرگ فروغ را روایت می کند… به هنگام بهمن ماه سال چهل و پنج. خواستید کتاب را بگیرد و تاریخ تکرار  یک مرگ را به دست خود ورق بزنید.

* این متن را یکباره و بعد از جلسه رونمایی این کتاب(آنروز اورا در باغچه کاشتند/ نشر مانوش) و دیدن عکس ها نوشتم.

 

کسی داخل این کشو ها نفس می کشد

۲۸ دی
  • IMG_94104310192889
  • صدای ابراهیم گلستان، ابتدای فیلم “خانه سیاه است” فروغ فرخزاد اینگونه می‌گفت: “دنیا زشتی کم ندارد، زشتی‌های دنیا بیشتر بود، اگر آدمی بر آنها دیده بسته بود. امّا آدمی چاره‌ساز است…” بله، دقیقا نکته گاهی همین‌جاست، آدمی چاره‌ساز است. آدمی… آدمی، هی می‌شود تکرار کرد و هی می‌شود برگشت به جمله ی قبل. براستی این آدمی با خودش و پیرامونش چه کرده که از یکی از بزرگترین مباحث اخلاق به راحتی عبور می‌کند؟!… گاهی از بی‌مصرف ترین اشیاء نمی‌گذرد، تحت هر عنوانی، شما می‌توانید بخوانید؛ دور‌اندیشی یا مثلا روز مبادا، نمی‌گذرد و گاهی تا سال‌ها آن اشیاء متروک را در کشوی میز خانه، خاک گرفته و بی‌جهت نگه می‌دارد. چه می‌شود که این ” آدمی”  دقیقا با هم‌نوع خودش، حتی شبیه همین اشیاء در کشو مانده رفتار نمی‌کند؟! از هم‌نوع و گاهی از نزدیکترین خویشاوند خود براحتی عبور می‌کند. نمونه‌ی درست تجربه‌ی زیستی یا حتی تماشای روزمرگی رفتار آدم‌هایی که سرد و یخ زده و متروک کنج کشویی متمول، زیباتر و البته در ابعاد وسیع و جادار زیست می‌کنند. با این تفاوت که همان آدمی از خاطر برده که کسی یا کسانی پیرامونش هستند که نیاز به حضور و دلگرمی او دارند. آیا این رفتار، نشان از دنیای تاریک و عبور از تمامی آنچه در بالا چاره‌ی آدمی‌ می‌خوانیم‌ نیست؟!
  • البته که اگر درست دقت کنیم لابه‌لای غم و حزن مانده در روزگار این آدم‌ها، دل‌هایی گرم از امید می‌تپند. امید‌ی که یا از باریک نور منتظر از لایِ پرده‌یِ کدرِ اتاقی، با پنج شش تخت موازی می‌گذرد و روی سنگ سفید کف می‌ریزد، یا از نی‌نی چشم زنی که می‌تواند از بزرگترین و قطورترین لنزهای دوربین بگذرد و به تمام پیرامون و آدمیان  اخطار دهد که هنوز زنده است. زندگی را می‌بیند و عمیقا دوستش دارد. میان دیگر آدم‌هایی که سال‌هاست به خاطر شرایط جسمانی‌شان، بستگان و خانواده ی خود را ندیده‌اند و دنیای بیرون برای آنها جهانی قابل کشف است و بحری طویل. این مرثیه ایی بر زندگی انسان سیاه و سیاره زمین امروز نیست… نه. آنچه قطعا قابل روئیت است امید زندگی و عصیان انسان محکوم به تنهایی‌ست، مصداق باز آفرینی مفهوم کلمه‌ای تحت عنوان “بخشش” است.  بخشش زمین و آدم‌های گاهی نامهربان اش. تمام این مصائب، واکنشی طبیعی ست در مقابل رفتار ناگهان یک بدن که امتناع ورزیده از ادامه‌ی اعمال ارگانیک خودش. و یا  بدن سلامتی که به خاطر کهولت سن، دیگران برای راحتی خویش، از خواستن اش سربازمی‌زنند. 
  • آدمی می داند که حادثه اخطار نمی دهد. چون در دل خود عنصر نامشروع “ناگهان” را همراه دارد. در کمین هر کدام از ما که بر مسند دنیای فوق مدرن امروز جولان می‌دهیم و از انباشت اجزای زنده‌ی داخل این کشو غافل مانده‌ایم، نشسته است. باید گاهی رنگ خاکستری را برای اذهان جامانده یادآور شد، و با صدای بلند فریاد زد: کسی دارد درون این کشو نفس می کشد. یک نفر عمیقا توی این عکس‌ها غمگین است.
  • میثم کیانی
  • زمستان نود و سه
  • * این نوشته مربوط به پرونده ی تصویری “آسایشگاه کهریزک” است با همین عنوان /عکس ها را در گالری روزبه روزبهانی ببینید.
 

باید تفنگ را از کشو بر دارم.

۱۵ دی
  • یک داستانک
  •  
  • صدایش ضعیف تر از همیشه همانجاست.از پشت گوشی هم انگار ماتیک سرخش معلوم است: خونه ای؟
  • -          موبایلم روگرفتی مگه…
  • -          پس خونه ای؟
  • -          خونه ام.
  • سکوت می کند، انگار بعد سالی آهسته می پرسد: نرفتی سراغش؟
  • -          چرا رفتم.
  • -          خوب بود؟
  • -          نه…
  • -          چرا؟!…
  • -          هنوز جون داره.
  • -          باید خلاصش می کردی.
  • -          خواستم. نشد. تفنگ و گرفتم رو سرش …دوباره  نگاه کرد.
  • -          دل رحم شدی.
  • -          نه… خودش می میره. امروز نه ، فردا.
  • -          عذاب می کشه ولی…
  • -          همه می کشند.
  • -          می دونم.
  • -          نمی دونی… کاری نداری؟
  • -          خسته ای؟
  • -          نه… دلم سکوت می خواد و پیاده روی.. نه اینهمه سوال.
  • -          هووم… این سری رفتی بکشش.
  • -          نمی شه… هر بار که می رم و ناله شو می شنوم  بیشتر از این شهر و سیاهی ش می ترسم.
  • -          بکشش..از اون فقط یه کوچه با چند تا سایه مونده.
  • -          اون عین خودته …عین یه توده ی بی شکل توی سر.
  • -          عین من باشه که دیگه کارش تمومه…زودتر کارش رو بساز.
  • -          همون چشمها همون ناله…
  • -          بکشش…
  • -          عین ماتیک سرخ روی لبت.
  • -          تو هنوز شاعری  پسر… ببین که داره می میره…دیگه فراموشش کن… ماشه رو بکش.
  • -          کاش می شد.
  • -          هنوزمی شه.
  • -          هنوز جون داره… زیر تک تک درختاش ایستادیم.
  • -          اون فقط یه لاشه ی…
  • -          می دونم… کاری نداری؟
  • سکوت می کند، انگار بعد سالی آهسته می گوید: برو سراغش.
  •  
  • خونسرد می نشینم روی چارپایه چوبی توی بالکن و زل می زنم به شهر. حالا تاریکی ریخته لابه لای تمام برجها و آسمان خراشهایش… کسی چیزی نمی گوید. یعنی این ساعت، درست سه نصف شب، اصولا کسی چیزی ندارد که بگوید. تمام سرگردانیهای بزرگ این شهر نیمه شبها به واحد های کوچک تقسیم می شوند. آدم هایش تقسیم می شوند. معتادها توی پارک ش، بی خانه مانهای زیر پل، تن فروشهای کنار بزرگراه یا حتی همین رفتگری که هر چه پارو می زد  این کوچه ها را، هیچ وقت خدا به هیچ کجا نمی رسد، همه وهمه به خرد ترین شکل ممکن تقسیم می شوند…  این شهر خالی می شود مثل من.مثل این بالکن.  تلفن دوباره زنگ می زند. حتما خودش است. باید تفنگ را از کشو بر دارم.
  •  
  •  
  • میثم کیانی/زمستان نود و سه
  • عکس: میثم کیانی

 

اینبار با سکوت خوشحالتان نخواهم کرد؛

۱۳ دی
  • این بار با سکوت خوشحالتان نخواهم کرد؛
  • ۱. من نظرم را راجع به این ادبیات و جوایز و آدمهایش بارها گفته ام… این متن حدود یک ماه پیش نوشته شده و دوستانی خوانده اند:

    ۲.چندی پیش در صحبت های تلفنی یکی از مقامات مسئول “جایزه هفت اقلیم” که زنگ زده بود دلداری ام بدهد سر کاندید شدن کتابم در جایزه ی جلال آل احمد و تبریکی بگوید… از کتاب ی شنیدم که آورده اند یکهو هوایش کنند…” نام کتاب را نمی گویم چون نه نویسنده اش را می شناسم نه کاری در خور که تبلیغ ش بشود, از این دست کتابها هم کم نیستند در این بازار مکاره ”
    آن مقام مسئول با طرح لبخندی از متوسط بودن کتاب و نمره معمولی گرفتن از اکثر آرا داروان حرف می زد. کاملا معمولی…  و خب از نمره ی کامل گرفتن کتابهای دیگر. که  سندش هم موجود است و غیره. بماند.

    ۳.یادم می آید وقتی سر جایزه ی جلال همه ی تکه ها کلفت انداخته شد و همه ی خبرگزاری های تندرو حسابشان را با ما صاف کردند. به خیالش “کورلئونه” ای نسبتا جدید، در ادبیات دوید وسط و روی صفحه اش نوشت؛ آی ایها الناس ,حقی خورده شد و کتابی روی زمین ماند. که بهترین است در بازار,  تازه از راه رسیدها و نوچه های متروک اسبق تیم های لیگ سوم و خود سانسور کن های فعلی برای گرفتن مجوز هم دویدند و زیرش نوشتند :” وااسفا, آری کورلئونه نو پای ما… براستی چنین است.”

    ۴.خلاصه کلام با مخاطبان و اهالی و دوست دار ادبیات و کتاب

    ۵. یک عده نویسنده متوسط و معلوم الحال که علاقه زیادی به خریدن لامبورگینی و دیده شدن به هر قیمتی , طی زمان کوتاه مدت را دارند… از نوشتن برای حوزه معارف و اصول فقهی اهل شیعه و سنی” در تهران و حومه  و اروپای مرکزی, آلمان و توابع نازی” بگیر تا نوشتن برای بلندترین برج تهران با نرخ مصوب، شما را با تولیدات متوسط خود دوره کرده اند و از دلالان بازار فردوسی هم نرخ شان بالا تر است. پس هر جا اسمی را مدام شنید و به دلتان نچسبید بدانید یکجای کار حتما می لنگد.

    ۶.هوشنگ گلشیری، جایی نقل می کرد که: وقتی بهم می گویند آن جیب ت را ببین, می دانم می خواهند جیب دیگرم را بزنند!!

    پس حواستان باشد جیب تان را نزنند. هوا از کرانه های ساحل خزر تا اصفهان و شیراز و سواحل جنوب کشور با حضور حضرات تا اطلاع ثانوی یک تکه ابریست و راه برای بارش مشتقات کربنی هموار… بدانید و مطلع باشید. خود کرده را هم تدبیر نیست.

    ۷.حرف آخر…
    سکوت و دوستی با این عزیزان, معرفت و حیا و سواد می خواهد که هیچکدامش را در آنها ندیدم. من می نویسم و می خوانم, هنوز اخته نشده این قلم که به هر تهمتی بلرزم و با هر لبخندی سواری بدهم. یا دوره بیفتم برای جلب ترحم یارکشی کنم که فلانی فلانی با من هستند و دیگران نه, و ای مردم بیایید دلداریم بدهید و بازی راهم دهید.

    و اما حالا, روی صحبت هم به روی همین جماعتی که یا با لبخند و پنبه سر می برند یا با هارش بودن خود و مدام نویسنده داریم نداریم هایشان گوش فلک را کر کرده اند , خبر سفارشی دو نبش از حضورشان در محافل ادبی و اوردر دادن به خبر گزاری ها بابت حضور پرنگ شان در فلان نشست و فلان گذر آمده و آنقدر زنگ تلفنها را سوراخ کردند تا برایشان مصاحبه ای یا پرونده ای در مجله ای بیاید روی دکه!

    کاری که مافیای “شریفی نیا” و امثال ایشان در سینما کرد,  را حالا حضرات قصد دارند اینجا و با ادبیات بکنند. و البته می دانم سابق بر این حضرات و اساتیدشان کرده اند… بارها, بارها بارها.

    ۸.از زبان شاملو بزرگ که خوب نامرد پیران و تازه سر از تخم در آوردها را در نسلهای ایران  می شناخت:
    ” دربانانِ روسپی خانه ی مجلاتی که من به سردرِشان تُف کرده ام،
    فریادِ این نوزادِ زنازاده ی شعر مصلوبِتان خواهد کرد:
    طرفِ همه ی شما منم
    من نه یک جنده بازِ متفنن!
    و من
    نه بازمی گردم نه می میرم
    وداع کنید با نامِ بی نامیِ تان
    چرا که من نه فریدون ام
    نه ولادیمیرم!”

    ۹. طبیعت این گونه پستها این است که اگر بخواهید حرفی زیرش بزنید باید منطقی پشتش حاکم باشد و من از تمام حساب کتابهایتان باخبرم,  پس ریسک ش هم مایه دردسر خودتان است…

    ” من نه باجی داده ام, نه باجی می پذیرم” چون مستقل م و حساب و کتابم روشن. والبته بی طمع به هیچ.  کارم با داستان است و کلمه… پس مجبورید تحملم کنید.

    ۱۰. تمام

 
 

شخصیت در موقعیت

۰۷ دی
  • نقدی که در پایین به روی “دوربرگردان” میخوانید، خودم برای اولین بار و همین هفته گذشته در اولین سال  انتشار کتاب در سفری به اصفهان و شهرکرد شنیدم و خواندم و البته با نویسنده و نوشته هایش روبرو شدم. به نظرم نگاه جالب و ارجاعات جالبتری به خارج از متن کتاب دارد. خواستم اینجا منتشرش کنم تا بخوانید:
  • ———————————–
  • مقدمه:
  • خلق یک موقعیت ممتاز و ایجاد یک لحظه استثناء در جهان داستان از اهمیت والایی برخوردار است. این که نویسنده بتواند با ایجاد یک بستری دراماتیک شخصیت­های داستانش را به عکس العمل وا دارد و خودش چون ناظری بی­طرف به ثبت و ضبط و روانکاوی آدم­های قصه­اش بپردازد می­تواند به درجه اعتبار قصه و ایضا نویسنده کمک شایانی بکند.
  • در این یاداشت سعی شده است که مجموعه داستان ” دوربرگردان” نوشته آقای میثم کیانی و نامزد چند جایزه در بخش مجموعه داستان را به لحاظ شخصیت و موقعیت و عملکرد شخصیت در موقعیت مورد بررسی قرار دهیم. تا در آخر بتوانیم به این سوال جواب بدهیم که آیا مجموعه دوربرگردان شامل داستانهای موقعیت می­باشد و اصولا نسبت داستانهای کیانی با داستانهای موقعیت کافکایی تا چه حدی می­باشد.
  • الف) تعاریف
  • ۱)موقعیت(situation)
  • در ضمیمه کتاب ادبیات چیست اثر سارتر مترجم کتاب در ذیل مدخل موقعیت تعریفی را از موقعیت اراءیه می دهد که عینا اینجا ذکر می­کنیم. موقعیت به مجموع اوضاع و احوال عینی می­گویند که موجود بشری در آن قرار می­گیرد و شخصیت هر کس در وهله نخست تابع موقعیت او می ­باشد. مترجم در ادامه بحث دیگری را به نام ” در موقعیت بودن” یا “وجود حصولی””existence” مطرح می­کند و در موقعیت بودن را این جور تعریف می کند: حالتی را که شخص در حال تعامل و تحت تاثیر قرار دادن یا گرفتن اطراف خودش را شامل می شود.
  • ۲) شخصیت:
  • حسین پاینده در جلد دوم داستان کوتاه در ایران و در ذیل صفحه۱۱۳ شخصیت”character” را از شخص “person” جدا می­کند و این طور تعریف می­کند که شخصیت داستانی بازنمود یک ایده یا شیوهای از تفکر ،روشی در زندگی،شکلی در گفتار یا نوعی گفتمان می باشد.
  • ۳)داستان موقعیت(story of circumstance)
  • جریان داستان موقعیت که شاید با فرانتس کافکا شروع شده است یا به وسیله او بسط و عمق یافته است از جریانهای نوپا در داستان­نویسی در ایران است. از نمونه داستانهای موقعیت را می­توان به قصر، محاکمه، و مسخ اثر کافکا و کوری اثر ساراماگو و فقط آمده بودم یک تلفن کنم اثر مارکز اشاره کرد.
  • حسین سناپور در کتاب جادو­های داستان فصلی را به بررسی داستان موقعیت می­پردازد و در آنجا خصوصیاتی را برای داستان موقعیت بیان می­کند که به طور خلاصه به آنها اشاره می­ کنیم.
  • ۱)بی­ ربطی به زندگی شخصیت ها.
  • سناپور از این حالت با عنوان گیرافتادگی یاد می­کند. در داستان فقط آمده بودم یک تلفن کنم ، شخصیت زن داستان به دلیل خرابی ماشینش در شبی بارانی سوار اتوبوس حامل بیماران روانی می­شود و دیگر نمی­تواند از آن محیط خارج شود. این موقعیت یک موقعیت کاملا ناگهانی است که خروج از آن میسر نمی­ باشد.
  • ۲)هر اتفاقی یک موقعیت نیست.
  • اتفاقهایی مانند تصادف ،پیدا کردن پول، یافتن یک رفیق قدیمی نمی­تواننئد تولید داستان موقعیت کنند. و ما اصولا اتفاقهایی را از نوع موقعیت می­دانیم که از یک طرف ناخواسته و نادانسته باشد و از یک طرف دیگر تمام ارکان زندگی شخص را زیر سلطه خود قرار دهند به طوری که خروج از موقعیت امکان پذیر نبوده و شخص تسلیم موقعیت شود.
  • ۳) بی علتی بودن یا غیر قابل فهم بودن
  • مثلا برای کور شدن در داستان ساراماگو که هیچ دلیل یا علتی وجود ندارد.
  • ب) کنکاش در دوربرگردان
  • با مقدمه بالا و تعاریفی که به دنبال آن آمد به سراغ دوربرگردان می­آییم. در پالایش اولیه دو داستان از این مجموعه را که دارای موقعیت­های ناب تر و جذاب تری هستند انتخاب و به بررسی و بحث در مورد آنها می­پردازیم
  • ۱)فال فسیل
  • در داستان فال فسیل میثم کیانی استادانه دست به آفرینش لحظه­ای استثنا زده است. چند سالی است که کت و شلوار دامادی در قامت مانکنی با اندازه غیرطبیعی در ویترین خیاطی محله چشم­نوازی می­کند. این کت و شلوار را سالها پیش جوانی تنومند به خیاط سفارش داده است و همان موقع هم پولش پرداخت شده است. اما بعد از آن جوان هرگز برای گرفتن لباس بر نمی­گردد. حالا سالها گذشته و طی خاکبرداری در محل جسدی با اندازه غیر طبیعی پیدا می­شود. جسدی که مشخصه دیگری دارد ، پاهایش قلم شده است. پای پلیس به ماجرا کشیده میشود و بقیه قصه…
  • آیا فال فسیل یک داستان موقعیت است؟
  • با توجه به آنچه در تعریف داستان موقعیت آوردیم و با توسل به همان اصل اول ” بی ربطی به زنگی شخصیت­ها” جواب مشخص است و این داستان نمی­تواند در ذیل داستانهای موقعیت یا با کلام محدوتر داستانهای کافکایی قرار بگیرد.
  • ۲) داستان بهمن برای مرده
  • میثم کیانی در این داستان موقعیتی نفس گیر را با تمپویی بالا ارایه می کند. داستانی که ماهرانه نوشته شده است. انگار نویسنده خود چنین موقعیتی را تجربه کرده است. راننده نعش کشی در شبی که مثل همیشه کار خودش را انجام می­دهد با موقعیت خاصی روبرو می­شود. هر چند در این داستان لایه­های از سورئالیسم چاشنی کار شده است ولی داستان کاملا به سمت تولید یک موقعیت ممتاز حرکت می­کند.
  • قضاوت در مورد این داستان و این که آیا این داستان نمونه­ای از داستانهایی موقعیت کافکایی است کمی مشکل به نظر می­رسد. ولی با توجه به حرکت شخصیت و خروج از موقعیت ، می توان با توجه به اصل ” سلطه تام الاختیار موقعیت بر شخصیت” این داستان را هم در زمره موقعیت­های کافکایی قرار ندهیم.
  • ج) پاسخ به سوال یا نتیجه گیری
  • براستی چه چیزی باعث می­شود که داستانهای موقعیت “نه لزوما کافکایی ” میثم کیانی را داستانهایی خاص با درجه اعتبار بالا لحاظ کنیم؟
  • نگارنده روزها به دنبال لغتی متناسب با عکس­العمل شخصیت­های دوربرگردان بود. شاید لغتی که بتواند بار این تناسب را بدوش بکشد واژه “شورش” می­باشد. آنچه به نظر نویسنده موقعیت­های دوربرگردان را حتی بالاتر از موقعیت­های کافکایی قرار می­دهد حرکت و شورش شخصیت­ها در مقابل موقعیت به وجودآمده است. شخصیت­های کیانی دیگر منتظر مرگ نمی­مانند یا سوسک شدن را نمی­پذیرند. یا محاکمه را حق طبیعی خود نمی دانند و در مقابل ابزار مدرنیته سر خم ­نمی­کنند. شخصیت­های کیانی قیام می­کنند. حسین گونی به دست به سراغ خیاط می­رود و اظهار می­کند :”قبلا تذکر داده بودم که اگر دوباره بیاید پاهایش را قلم می کنم” یا جوان نعش کش اسیر موقعیت نمی­شود ، حرکت می­کند و برای خروج از موقعیت تلاش می­کند. این­جا با شخصیت های افسرده و تسلیم مدرنیته روبرو نیستیم. اینها شخصیتهایی هستند کاملا عملگرا نه منزوی و توی سری خور.
  • مسعود سلطانی

 

به وقت مهتاب

۰۶ دی

  • خبر همین بود:
  • همراهم. همراه مجله تصویری” به وقت مهتاب،که از  آیتم‌های متعددی همچون استوریبرد، نمایش، فتو رمان، داستان و… تشکیل شده و در اصل یک برنامه ترکیبی به شمار می‌رود و قرار است از امشب شش دی ماه از شبکه چهار پخش آن آغاز شود، از شنبه تا سه شنبه هر شب ساعت ۱۰ روی آنتن است.
  • من هر هفته با یک داستان همراه دوستان علاقه مند به ادبیات و داستان خواهم بود… اخبار بیشتر را هم می توانید از لینک های خبرگزاری زیر بخوانید، دوستان و همراهان دیگرم اما بدون تقدم و تاخر:شرمین نادری،آیدا عزتی، هدی یزدانی، بها مرشدی، و دیگرانی که یار و مهمانان برنامه اند. به کارگردانی علی میرمیرانی… همراهیم. تا کجا کسی نمی داند، اینکه چه پیش بیاید را هم کسی نمی داند. خبر همین بود منتهی…
  • لینک خبر در ایلنا 
  • لینک خبر در خبر آنلاین