RSS
 

مصاحبه با خبرگزاری ایلنا

۰۱ آذر

متن کامل مصاحبه را اینجا می توانید بخوانید: 

 

دومین کتاب میثم کیانی «دوربرگردان» نام دارد. این مجموعه از ۱۰ داستان با نام‌های فال فسیل، خزیده تا آن گوشه حال، بهمن برای مرده، دیوارهای دوار، شبی‌خون، سهم پاییز، خواب انار، نت‌های خیس، چاقوی دسته زنجان کوهن و چتر پایتخت تشکیل شده است.

کیانی به عقیده برخی کارشناسان، تکنیکی‌ترین نویسنده بین نامزدهای نهایی بخش مجموعه داستان جایزه جلال است. وی مجموعه داستان «رگبار« را که نخستین کتابش است، بستر دوربرگردان می‌داند و درباره مقایسه این دو کتاب با هم می‌گوید: رگبار و دوربرگردان از نظر زبان راوی‌ها شباهت زیادی به هم دارند.

تیر نخست یک کماندار کمک زیادی برای قلق تیراندازی به او می‌کند. رگبار هم نقش این تیر را برای من بازی کرد. کیانی فرم روایت رگبار را متمرکزتر از دوربرگردان می‌داند و ادامه می‌دهد: داستان‌های دوربرگردان یک ساکن زمانی دارند که از تفاوت‌های آن‌ها با کتاب نخستم به حساب می‌آید.

این نویسنده همچنین می‌گوید: داستان‌های رگبار را از میان بیش از ۴۰ داستان انتخاب کرده‌ام اما آثاری که در دوربرگردان منتشر شده‌اند، منتخبی از ۱۷ داستان‌اند. این نشان می‌دهد رگبار قربانی بیشتری گرفته است!

کیانی درباره جایزه جلال، می‌گوید: با شنیدن انتخاب کتابم به عنوان یکی از پنج نامزد نهایی بخش مجموعه داستان جایزه جلال،‌ متعجب شدم. باید ببینیم که طی این سال‌ها چه همکاری‌‎هایی با داستان‌نویسان مستقل شده است. حالا که در جوایز خصوصی ادبی یکی پس از دیگری بسته می‌شوند،‌ اینکه نویسندگان با دیگر جوایز ادبی هم قهر کنند،‌ به سود ادبیات داستانی ایران نیست.

ایلنا

 

“دوربرگردان”یکی از ۳۸ اثری که به مرحله نیمه نهایی جایزه هفت اقلیم رسید

۲۹ آبان

به گزارش ایسنا: آثار راه یافته به مرحله نیمه نهایی چهارمین دوره جایزه ادبی هفت اقلیم معرفی شدند.

دبیرخانه چهارمین دوره جایزه ادبی هفت اقلیم از بین ۱۵۷ اثر منتشر شده در سال ۹۲ (شامل ۸۹ رمان و ۶۸ مجموعه داستان)۱۸ مجموعه داستان و ۲۰ رمان را بدون اولویت شایسته راه یابی به دور دوم جایزه اعلام می‌کند. آثار راه یافته به دور نهایی جایزه،نیمه‌ی اول آذر ماه در دو بخش نامزدهای نهایی و نویسندگان کتاب اولی از بین آثار زیر معرفی خواهند شد.

 طبق اعلام آثار برگزیده مانند دوره‌های پیش زمستان ۱۳۹۳ در مراسمی عمومی مورد تقدیر قرار می‌گیرند.

 

رئالیسم جادویی در آثار عطار و جامی هم دیده می شود.

۲۸ آبان

متن این مصاحبه در روزنامه ی  ”همکاری ملی”  مورخ ۲۶ آبان نودو سه به چاپ رسید

* خیلی از کشورها نویسنده‌هایی سرشناس در دنیا دارند. چرا این اتفاق برای داستان‌نویسان ما نمی‌افتد؟

در وهله اول باید بگویم ما داستان‌نویسان جاه‌طلب در متن داستانی نداریم. جاه طلبی به معنای کشف دنیا های ناگفته و فرم روایت که بتواند جایگاه جهانی پیدا کند ،  نداریم. سطح توقع خیلی از نویسندگان ما فوقش تسخیر فضای داخلی است و متاسفانه به سمت جهانی شدن حتی فکر نمی‌کنند.  این بماند که حالا چند تایی کتاب ترجمه شده است از نویسندگانمان. کی خوانده و کی دیده؟! البته این مقوله خاص ادبیات نیست،ما آرتیست جهانی چند نفر را داریم؟!  در سینمای داخلی هم آن را می‌بینیم و هنرپیشه جهانی هم نداریم. کم پیش می‌آید که داستان‌نویسان ایرانی به میدان بین‌المللی فکر کنند. البته ایران در حال حاضر داستان‌نویسانی دارد که داستان هایشان ترجمه شده باشد یا جایگاهی برای معرفی داستان فارسی زبان پیدا کنند. چهره‌هایی مانند دولت‌آبادی، چهلتن، حسینی‌زاد اما اکثر داستان‌نویسان ما داخلی فکر می‌کنند ، تاکید می کنم به اینکه؛ فکر می کنند…نه به جهانی شدن.

*پس مشکل بزرگ را در تفکر داستان‌نویس ایرانی می‌بینید.

نه، من این را نگفتم. این یکی از مشکلات ماست. مشکل بزرگ جای دیگری است. زبان فارسی تنها در دو سه کشور تکلم می‌شود و متاسفانه سرمایه‌گذاری چندانی برای ترویج آن در جهان نداشتیم. حتی داستان‌نویسان جهان عرب هم وضعیت بهتری نسبت به ما دارند.

* این موضوع درباره زبان ترکی هم صدق می‌کند اما در کشور همسایه ما چهره‌ای مانند پاموک برنده نوبل ادبیات می‌شود.

ببینید وضعیت ادبیات ترکیه و ساختار زبان ترکی با ما تفاوت دارد. ضمن این‌که ترکیه به اروپا نزدیک است و بخش‌هایی از آن هم در قاره سبز واقع شده، طبیعی است که داستان‌نویسان ترک به ادبیات داستانی مدرن نزدیک‌تر باشند. آن‌ها به گفتمان جهانی ادبیات نزدیک‌ترند. نکته جالب این‌که تحقیقات دهه ۵۰ در ایران نشان می‌دهد، مردم آن زمان اصطلاحات لاتین را به خوبی تلفظ می‌کردند و با محصولات اروپایی و آمریکایی بیشتر آشنا بودند. هنگامی که محصولات چینی، ژاپنی و کره‌ای وارد کشور می‌شد، نمی‌توانستند نام صحیح آن‌ها را به خوبی ادا کنند اما به مرور زمان کشورهای خاور دور همراه محصولاتشان، زبانشان را هم صادر کردند.می بینید؟ فرهنگ به اقتصاد و سیاست نزدیک است. می شود با یک محصول خانگی زبان را هم صادر کرد.  به هرحال ما هنوز وارد گفتمان جهانی از نوع ادبیات نشده‌ایم و برای این‌کار باید زبان فارسی را ترویج دهیم

     * برخی منتقدان ادبی داخلی و خارجی که تعدادشان هم کم نیست، معتقدند ادبیات داستانی روسیه به ویژه در دهه‌ ۵۰ تاثیر زیادی بر داستان‌نویسان ایران گذاشته است. دلیل این تاثیر چیست؟ آیا مسائل سیاسی و ترویج تفکر کمونیستی بین طیفی از نویسندگان آن دوران و گرایش برخی گروه‌های مبارز علیه پهلوی هم در این تاثیر، نقش دارد؟

متاسفانه من با این حرف موافقم. نگاه کنید در سوال قبلی جواب من با اشاره به تقابل رودر روی فرهنگ با دو مبحث دیگر سیاست و اقتصاد است. شما دارید به زمانی اشاره می کنید که بازار را امثال شولوخوف و ادبیات میان مایه روسی و تفکر جهت دار مترجمان و روشنفکران پیرومارکس و ادبیات دوره روشنفکران توده، ایران را مسخ کرده بود. در همان دوران و قبل تر از البته بودند کسانی که همچنان پل ارتباطی ادبیاتشان با جهان را حفظ کرده و درست می خواندند و ترجمه می کردند. نگاه کنید و مقایسه کنید به ترجمه های هدایت و گلستان.مقایسه کنید با آنهایی که حتی از حضور همینگوی بی خبر بودند. به ترجمه ی داستان ها بورخس و رمان های فاکنر و کارنامه ی دریابندری و شعله ور میر اعلایی، و بعدتر لیلی گلستان و فرزانه طاهری و تعدد آنها در بازار. این اسامی را به عنوان مثال آوردم.  رک و روراست در اقلیت بودند و هستند حتی. آن وقت چه کتاب ها و شعرهایی در بازار آن زمان بودند. ارجاع می دهم به عنوان کتابهای ترجمه شده آن زمان و حتی برخی تالیف ها.

    *گویا نسل جدید داستان‌نویسان ایرانی هم به نوعی وام‌دار ادبیات داستانی آمریکای جنوبی‌اند.این نظریه را قبول دارید؟

نه من به شخص اعتقاد دارم هنوز نمی شود این مرز را تشخیص داد و حکم صادر کرد. نسل داستان نویسی جدید ایران نسل بی پشتوانه ایست. این نظر برخی از مدرسان داستان نویسی هم هست.  با حداقل امکانات و حداقل آدم های به یادگار مانده و زنده از نسل های درخشان و دهه های خوب داستانی و ادبیات نمی شود انقلاب کرد. با این هجوم بی وقفه ادبیات بی کیفیت و ارزش پیدا کردن کمیت و تعدد و چاق و لاغری و چند و چون که چند سالی گریبان گیر ادبیات شده و البته آن هشت سال و خروجی حداقل دایره کتاب ارشاد و چه و چه و اقعا نمی شود اینطوری حکم داد. یادمان نرود که خشت بر خشت ما باید این حفره ایجاد شده بین نسل های داستانی را به حداقل برسانیم.

*رئالیسم جادویی سبکی است که در جهان ادبیات داستانی طرفداران زیادی دارد اما انگار هنوز این شیوه داستان‌نویسی در ایران مخاطبش را پیدا نکرده است.

ببینید رئالیسم برگرفته از دوران مدرن و رئالیسم جادویی  و سورئالیسم و فراواقعیت یا واقع گرایی مدرن و چه و چه  محصول دوران گذار از مدرنیته و رئالیسم داستانی ایست. نه ارزش است نه نشان از پیشتاز بودن. سبکی ایست که بنا به زیست هنرمند”تاکید می کنم” بنا به جهان بینی و زیست هنرمند انتخاب شده یا ناخود آگاه در کار او شکل می گیرد.  جالب است بدانید در برخی از متون کهن خود ما به شکل ناخودآگاه یا خود آگاه بخاطر نگاه عجیب و تفکر اعجاب انگیز راوی این نشانه ها به وضوح دیده می شوند. به آثار عطار و جامی نگاهی بیندازید تا گاهی سورئالیسم و رئالیسم جادویی را در متن آثارشان ببینید. بی آنکه بخواهند تقلید یا ادا در بیاورند.

*خود شما به آثار چه نویسندگانی (خارجی) علاقه‌مندید؟

سوال کلیشه ایست . من به “هنر” علاقه مندم از نوع ادبیات بیشتر از باقی. تعصب فقط در مورد چند اسم دارم که به نظرم حداقل کار متوسط یا بد را دارند. اسم نمی برم چون به ذات خیلی ایده آلیست م و گاهی سخت گیر . فقط بدانید حتما یک سر و رازی پشت یک اثر وجود دارد، که شما بعضی از اسامی و آثار را از نسلی به نسل دیگر وام دارید.

*داستان‌نویسی در دنیا حرفه شناخته شده‌ای است اما در ایران کمتر نویسنده‌ای پیدا می‌شود که داستان‌نویسی را حرفه خود بداند. آیا می‌توان حرفه‌ای نبودن نویسندگی را از دلایل خلق نشدن شاهکارهای ادبیات داستانی در کشور بدانیم؟

جایی در بالا عرض کردم که فرهنگ و هنر وابسته به سیاست و اقتصاد است. و گرنه محجور است و باید خیلی توانمد باشد که بتواند بماند و دیده شود. نگاه سیاسی و اقتصادی همیشه به دیده شدن هنر کمک کرده است. منتهی این را هم بدانید که الزاما هنر اصیل وام دار و تریبون هیچ سیاست و اقتصادی نیست. این دو شانه فقط به رونق کار مربوط هستند. از گرانی کاغذ بگیرید تا بازاریابی و فروش کتاب و مراحل تولید و چه و چه. به نظرم در شرایط فعلی این سوال کودکانه ایست که ما فکر کنیم فقط با نوشتن تام و تمام می شود نویسنده ی حرفه ای شد. هنرمند در شکل سورئالش جنگجویی ایست که در چند جبهه می جنگد و شمشیر می زند. می تواند با مسئولیت کمتر وظیفه اش را بهترا نجام دهد، منتهی اینکه تنها با نوشتن بتوانیم کسی را نویسنده و خالق یک شاهکار بدانیم برای من شوخی ست. نویسنده باید استطاعت مالی و آرامش خیال معیشتی داشته باشد تا اثری خلق کند. همیشه نمی شود به استثنا قناعت کرد. تا چند سال پیش به این جمله ی آلبر کامو خیلی فکر می کردم که من هر چه در نوشتن دارم محصول فقر است. نمی دانم آن زمان و چطور می شد. منتهی الان و با گرانی و وضع و اوضاع ما یک جورهایی قیاس مع الفارق است به گمانم. این وضعیت هم روی آثار و تولید آنها اثر می گذارد هم روی مخاطبی که می خواهد وقت و هزینه مطالع کند.

*خیلی از داستان‌نویسان ایرانی روزنامه‌نگارند. چیرگی قلم ژورنالیستی در ادبیات داستانی ایران را مثبت می‌دانید یا منفی؟ (با توجه به این که مارکز و پاموک هم روزنامه‌نگار بوده‌اند)

این  هم به نوعی قیاس اشتباهیست. من به شخصه با روزنامه نگاری و شغل شریفش مشکلی ندارم. منتهی زبان اثر که تحت عنوان هنرِ ادبیات عرضه می گردد باید تفاوت زیادی با زبان خبری که یک شغل است با معیارها و قوانین خودش داشته باشد. بسیاری از روزنامه نگاران ما به علت داشتن زبان خبری و گاهی شلخته یا نمی توانند یا به سختی می توانند به زبان داستانی و هنری نزدیک شوند. اگر نویسنده ی پیدا شود که بتواند این دو را هم از هم تمیز دهد و اجرا کند. چه ایرادی، چرا که نه. پاموک باشد یا مارکز یا فالاچی.

* یک توضیح: این مصاحبه در واقع قسمت دوم از مصاحبه ایست که  پیش تر با “خبرگزاری کتاب” IBNA و یاسر سماوات انجام داده بودم و امکان چاپ و نشر آن تا این تاریخ وجود نداشت. (قسمتی از این مصاحبه در چاپ روزنامه “همکاری ملی” به علت قوانین جاری مطبوعات حذف شد که اینجا کامل منتشر شده است.)

 

دوربرگردان

۱۹ آبان

نامزدهای داستان کوتاه جایزه جلال معرفی شدند

ممنونم از دوستانی که تبریک گفتند… از همه. روراست از انتخاب شدن “دوربرگردان” بین کاندید های نهایی جایزه “جلال آل احمد” و باقی کاندیدها بیشتر متعجب بودم. امیدوارم این قدم خوبی باشد تا اینهمه بلایی که بر سرمان ریخته کم کم فراموش کنیم. با یک گل بهار نمی آید, میدانم. منتهی ما را با قناعت بار آورده اند. حالا  صد و ده سکه باشد یا هزار و صد, چه اهمیت دارد. مهم این است که خبر شفاف است و حضور چند کتاب از جنس “ادبیات امروز” در لیست این جایزه امید بخش است, امید به روزگاری که ما هم براستی مردمی بودیم.

ممنون

میثم کیانی

 

از قیصر تا قبرستان، این خیابان ته ندارد

۰۶ آبان

همیشه من داستان نویس را بیشتر از من منتقد دوست داشته ام. شاید به همین خاطر  تعداد کمی کتاب یا جلسه را برای نقد انتخاب کردم. شاید. به هر روی این یادداشت را با نگاه یک داستان نویس بخوانید بر مجموعه‌داستان «تهران -۲۸» 

این مطلب را همراه دیگر مطالب در پرونده سایت دوشنبه بخوانید:

وقتی توی بزرگراه دختر و پسری را می‌بینم پشت موتور سیکلت، چسبیده به هم، روان لای ماشین‌های نیمه‌شب، توی دلم می‌گویم خدا لعنتت کند «بهروز»، و ناخودآگاه فیلم «همسفر» را همراه آن‌ها می‌بینم، با آکتورهای واقعی که جانشان تا مرگ تنها یک بغل فاصله دارد. «کیمیایی» باشد یا «گُله» لمپنیسم ترکیبی با طعم موند بالا و نگاه‌نو آدم‌های عاصی بی‌کلاه مخملی، بی‌لنگ و تیزی، دیر باز است به خوردمان رفته تا بن استخوان. نمونه تاثیراتشان میخانه‌های که ویران شدند و سینماهایی که سوخته‌اند و سینه‌های دریده شده با قمه طی این سال‌ها که گذشت. حال و هواست دیگر… مگر در ادبیات «هدایت» بوف بازمان نکرد و قلمدان به دست؟!… این‌ها باشد همین‌جا و خط و ربط‌‌ی که این چند خط ابتدایی با مجموعه داستان به هم پیوسته «تهران- ۲۸» دارد؛ بیرق عمود خیمه این کتاب که از پنج فصل و پنج داستان کوتاه و بلند تشکیل شده یک چیز است: «زبان»… زبانی ویران‌گر و درگیر میان راوی‌های مختلف و شخصیت‌های هر داستان‌. ضمن این‌که توصیه می‌کنم در این کسادی فرهنگی و روزگار ادبیات از مد افتاده حتمن این کتاب را بخوانید و جا نمانید از صدای نو نویسنده‌ی جوان. و البته که باید همین‌جا این‌را هم اضافه کنم؛ می‌شود این کتاب را از لحاظ مفهومی و مضمونی در چند صفحه باز کرد و یار آدم‌های این مجموعه شد که از کثافت اعتیاد، وخامت اوضاعشان حد ندارد. و با این‌که دنیای تاریک آدم‌های پریشان و راوی‌های داستان‌ تا چه اندازه مصداق عینی و اجتماع پیرامون ما را دارند. منتهی ترجیح در این فرصت کوتاه یکی به میخ و یکی به نعل زدن، همزمان است.
«زبان» داستان‌های «تهران-۲۸» که هم بار روایت و ایجاد توالی ماجرا‌ها را به دوش می‌کشد و هم درگیر فضاسازی و شخصیت‌پردازی‌ست گاهی دقیقن مخل درست پیش رفتن همزمان این عناصر می‌شود و از کار می‌افتد. درست مثل رقابت یک ترومپت با کنترباس در موسیقی متن یک ملودرام. آن‌قدر صدا‌ها مشابه و در هم می‌پیچند که نمی‌توانی از هم تمیزشان بدهی. در این داستان‌ها می‌شود نمونه‌های زیادی از استفاده راویانشان آورد که با اسم‌ و صفت و گاهی اسامی ترکیبی شخصیت‌پردازی شده و کاراکترهایی ساخته شده‌اند که در جای درست به کار می‌آیند. و البته با روایت چرا و چگونگی هر کدام از آن‌ها، کمکی هم به قصه‌گو‌تر شدن داستان‌ها می‌کنند. همین‌طور هستند اسامی که صرف خودخواهی مولف آن‌ها به داستان تحمیل شده و کارکردی مشخص و درست ندارند. از نمونه‌های موفق شخصیت‌های این کتاب؛ علی قلابی و حسین مهوش و میثم کوزت هستند و باقی یا خیلی جذاب از کار درنیامده یا درگیر اضافه‌گویی شده‌اند. شرط که زبان برای داستان عنصری بنیادی و غیر قابل انکار است و البته بوده‌اند کسانی که زبانی از این قسم را در نمونه‌هایی شاخص نوشته‌اند. مثل بهمن شعله‌ور، اسماعیل خلج، بهمن فرسی، محمد محمد علی و حتی در زبان ترجمه، احمد گلشیری در «شکار انسان» با زبانی خاص روایت این آدم‌ها را بیان کرده. تسلط این نویسندگان و باقی به دایره واژگانی و بازی‌های زبانی چه از نوع لمپنیسم باشد چه گونه‌های دیگر، کار باقی نویسندگان و نسل ادامه دهنده آن‌ها را سخت‌تر می‌کند. توصیف دنیای آدم‌های خاکستری خود نشان زندگی آن‌ها نیست. عنصری که مکمل و بازتاب واقعی و عینی ساختمان دنیای آن‌هاست «زبان» است، و البته ویژگی زبانی هر کدام. مشکل اصلی هم گاهی همین است. و متاسفانه در مورد این کار هم صدق می‌کند. راوی پرحرف گاهی از مرحله‌ی بازی زبانی به چاه زبان بازی می‌افتد و این مرکب خوش رکاب او را دچار شیفتگی و اضافه‌گویی بیهوده می‌کند. و خب چون این بنا به عنصر زبان متکی است، تا مرحله ریزش و از هم‌گسیختگی می‌رود و باز می‌گردد. به نوعی از روایت و داستان‌گویی تا مرز لودگی در رفت و آمد است. به عنوان مثال، شاهد گرفتن مخاطب یا‌‌ همان خواننده‌ی داستان‌ها در داستان دوم و سوم. نقدی که حتی گاهی به نمونه‌های خوب زبان عصیان‌گر و آدم‌های عاصی این ادبیات وارد است. در این‌گونه داستان‌ها کسی که دچار بازی زبانی‌ست کار سختی در پیش دارد که نه به چاه تکرار بیفتد نه از مدار داستان‌گویی پرت شود. وقتی زبان تمام شخصیت‌های یک اثر زبانی چال‌میدانی و لمپنی‌ست کار سخت‌تر هم می‌شود. زیرا با خطر تکرار مواجه‌ایم و اگر نتوانیم در ویژگی‌های فردی و کلامی زبان هر کدام از شخصیت‌ها را منحصر به فرد بسازیم، با تغییر نام‌هایشان زبان آن‌ها تغییر نمی‌کند. به عنوان مثال، صفحه ۱۰، پایین صفحه، صفحه ۱۴ میانه صفحه، همچنین در روایت داستان نسبتا ضعیف این کتاب، فصل سوم، روایت پینوکیوی لق لق‌و… که علی‌رقم داشتن پتانسیلی بالا برای تکمیل تمام روایت‌ها به فصلی لوس و پر‌تکرار بدل شده است که نه تنها زبان به درد روایت نمی‌خورد، بلکه گاهی مخل آن هم شده است.
به‌طور کلی فضا متروپلی داستان‌ها و دیالوگ شخصیت‌ها نمره قابل قبولی می‌گیرند و می‌دانید در روایت آدم‌های خاکستری و دایره واژگانی آن‌ها و ادبیات پایین تنه‌ایشان کار برای نویسنده فارسی زبان سخت‌تر هم می‌شود و جای شکر دارد که کتاب از این لحاظ جان سالم به‌در برده و سلامت به نظر می‌رسد… می‌ماند ضرب المثل‌های من‌درآوردی و تازه، که خب در بازی زبانی جذاب و موفق بوده‌اند. با دست کاری انواع قدیمی آن موافق نیستم، چون این زبان به قول «شاملو» آن‌قدر صیقل خورده که حالا با دستکاری آن، سالم نبودنش به چشم بیاید؛ نمونه صفحه پنج، موش از سوراخ گوش… فصل انتهایی اضمحلال راویان دروغگو و پایان کار دنیای سیاه آدم‌هایی که باری به هر جهت و دائم‌النشئه با انواع مخدرات هستند. غلوی قابل قبول و پایان‌بندی نچندان دور از ذهن برای پنچ فصل و روایت چند جوان که به‌‌ همان اندازه که قربانی‌اند، به‌‌ همان اندازه گاهی جانی و خطرناک به نظر می‌رسند و یحتمل قیصرانی پیش‌رو به سمت قبرستانی بی‌انت‌ها.
دو نکته پایانی هم می‌شود این‌ها؛ ابتدای کتاب تاکید ناشر بر نداشتن ویراستار از سوی نویسنده را نشان می‌دهد. نمی‌دانم چقدر به کار نویسنده و زبانش آمده که خب بیرون زدگی و اشتباهات زبانی بالا به نظرم پیامد همین تصمیم است. و دوم این‌که بی‌دقتی عمدی یا غیرعمدی نویسنده یا ناشر که منجر به این شده یکی از اشخاص معروف این کتاب که «محمد سلمونی» نام دارد در صفحات ۹۹ و ۱۰۰ در «فصل چهارم» به «محمد سندلی» خطاب می‌شود؛ که جا دارد به آن رسیدگی شود.

میثم کیانی/مهر نود سه

 

اسمش را گذاشته ام آزادی

۲۶ مهر

اسمش را گذاشته ام آزادی. همینطور می آید می نشیند کنارم ساکت. یک جایی ش همیشه درد می کند. نمی گوید. بی حرف راه می افتم و می روم گوشه ی دیگر خانه… می آید دوباره. نگاه م نمی کند. با پیچیدن استخوانهایش در هم, دردی می پیچد تو کاسه ی چشم هایم. قسمتی از من و او شده این درد. نمی فهمم چرا. خودش هم انگار نمی داند. انگار هیچ کس نمی داند این درد چیست. تنها وجود دارد. مثل درد تنهایی دختری که لای پاهای برج آزادی می آید به طرفت, و در سیاهی موبایلش را می گیرد سمت تو و تقاضای یک عکس می کند. لای پاهای آزادی بر می گردد… ژستش را نمی بینی,صفحه موبایل تاریک است. برق فلاش که می خورد صورتش زیبا می شود و لبخند ش مرئی. عکس بدرد نخوری شده با آنهمه تاریکی. لبخند می زند و می رود توی سیاهی می نشید روی یک پله… نا امنی بیرون و دختر تنها بودن را تقسیم می کند با یکی دو خانواده که شام را کنار چمن و برج آزادی در سکوت می بلعند… از کیف دستی تکه ی ساندویجی می کشد بیرون و گاز می زند… صدای نایلون و تاریکی می پیچد بهم. آزادی مثل همیشه مغرور نیست. مثل او که اینطور استخوانهایش را می پیچد بهم و کز می کند توی خودش، کنج این خانه. مثل لبخند آن دختر که تاریکی و ساندویج ش هیچوقت تمام نمی شود.

“اسمش را گذاشته ام آزادی”

 

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

۰۱ مهر

خب،علی القاعده بعد از یک ماه و نیم دو ماه سکوت باید اینجا چیزی نوشت که در سلامت صاحب آن شک نشود و کار برای پزشک قانونی سخت…تر. به دعوت دوستی ده کتاب تاثیر گذار از بین کتاب هایی که دوست داشتم را در صفحه شخصی نوشتم که بگویم زنده ام و کسی را هم به این چالش دعوت نکردم چون می دانستم دوستان پویا زحمت این قضیه را حتما خواهند کشید. منتهی داشتم به تلنتی فکر میکردم از کتابهایی که یا خواندنشان تاثیری در ما نگذاشته یا نیمه کاره خواندشان را رها کرده ایم. یادم می آید سالها پیش هرکاری کردم “قصر” کافکا تمام نشد… یک ماهی مانده بود روی دستم و پیش هم نمی رفت. برای اولین بار بود مثل مادر ی غمگین که از بچه ی خود به ناچار دل می کند و در گهواره ای بر رود روانش می کند…رهایش کردم. غصه دار شدم. سال ها گذشت و من با پدیده ی شومی مواجه شدم،کتاب های بد. خارجی و داخلی دیگر وقت اضافه نداشتم که بشینم منتظر و بخوانماشان. تا صد صفحه گاهی فرصت من بود به نویسنده اش اگر نمی شد یا نمی نشست، رود روان بود و کودک بر آب شناور… سنگ دل تر که شدم در مورد نوشته های خودم هم  همین رفتار شد. نمی شد و جور در نمی آمد دل نمی سوزاندم و رهایش می کردم. این قضیه تا آنجا ادامه پیدا کرد که رود ما به جای آب از کودکانی روان پر شد و من دیگر با ترس و کلی اما و اگر سراغ  نوشتن و کتابها می رفتم. و خب هنوز که هنوز است بی هیچ ادعایی لذت خواندن کودکی ام از؛ بچه اردک زشت ،حسنی نگو یه دسته گل، و بعدتر؛ سپید دندان و سفر به اعماق زمین و داستان راستان  را از خیلی از کتابهایی که به قولی با بینشی بالغ و عاقل شده خواندم، نبردم و ندیدم. کتاب خوب هنوز برای من صومعه ایست برای گریه کردن و آرام شدن. وقتی از مطالعه کتابی می خندم وقتی با زبان سیال کتابی گریه می کنم، صومعه برای من روشن می شود و آرام خط قلمرو مرا در تاریکی بزرگتر می کشد تا بنویسم. تا به آمدن روزگاری نو امید پیدا کنم. بی خروش رود و کودکانی که از سر ناچار ی بر آب بنهم… شناور.

از میان خوانده ها اینها جز جذابترین ها بودند که بر آب نرفتند و همراه م ماندند کنار دوستانشان بر قفسه کتابخانه:

۱.وعدگاه شیر بلفور /ژیل پرو
۲.میرا/ کیرستوفر فرانک
۳.گزارش یک مرگ/ گارسیا مارکز
۴.مرگ کثیف/ پیر ژان رمی
۵. پدر وپارامو/ خوان رولفو
۶.مد و مه/ ابراهیم گلستان
۷.یوزپلنگانی که با من دویده اند/ بیژن نجدی
۸.جبه خانه/ هوشنگ گلشیری
۹.واهمه های بی نام و نشان/ غلامحسین ساعدی
۱۰.نوشته های پراکنده و نامه ها/ صادق هدایت

“عنوان این مطلب مصرعی از حافظ است”

 

هاراگیری سرد، یا پشت این خاکریز چند نفر جا می شوند سرهنگ؟!

۰۸ مرداد

در جنگ هشت ساله ی ایران و عراق عملکرد دو فرمانده جنگ بسیار قابل تعمیم است با برخی از حرکات امروز این سرزمین در وادی هنر بالاخص ادبیات. دهه شصت، درست در زمانی که یکی از فرمانده هان ارتش از توجیه نبودن و غیر کاربردی بودن یک عملیات بزرگ به خاطر میزان کشتار و تلفات انسانی، امتناع کرد… یکی دیگر از فرماندهان سپاه با شور آن دوران از یک تیپ نظامی، گروهکی به جا گذاشت و با چند صد شهید، آن عملیات شکست خورد. بماند که آن فرمانده و تئوریسین جنگ حالا زیر خروار ها خاک خوابیده و آن دیگری هنوز هواو هوس قدرت در سرش دارد. این را داشته باشید و مقایسه کنید با سیستم ادبیات و هنر ما… انگار هیچ چیزش توجیه پذیر نیست. نه تلفات انسانی، نه ریزش مخاطب، نه از دست دادن مناطق استراتژیکی به نام نقاط قوت ادبیات… اگر سیستمی عملکردش بد باشد و قابل نقد، اصولا عادت به اصلاح امور نداریم. ترجیح مان اولین و راحترین انتخاب است؛ تعطیلی آن. وقتی می بینیم سیستمی درست کار نمی کند جای از بیخ برکندنش، می شود سیستم و تفکرش را تغییر داد, می شود بر نامه ریزی و استراتژی بازی را عوض کرد… نه اینکه بن کنش کرد. جزیی تر می شود اینکه روراست باید گفت می شود نقدی جدی به عملکرد این چند سال جوایز ادبی ایران, منجمله جایزه ی گلشیری داشت. منتهی در این اوضاع و احوال و این بی حالی و کرور کرور کتاب باد کرده و مخاطب تنبل نسبت به مطالعه، واقعا نباید پشت هم خاکریزها را ترک کرد و عقب نشست. حالا و با فاصله زمانی مناسب می شود در موردش حرف زد, چون جوش “شخصی” در این وادی نمی زنم. من به عنوان یکی از کسانی که در این جایزه و در چند سال گذشته کتابی نادیده گرفته شده” به گفته ی اکثریتی از اهالی قلم و دست اندرکاران و البته بعد از اهدا جایزه” داشتم، در وادی کوچک خودم نسبت به جوایزی از این قبیل بی حس شده ام.اما بی تفاوت نه… این درس را از مخاطب وفادار و با شعور ادبیات گرفتم که کتاب خوب همیشه خوانده می شود هر زمانی که به دست طرفدارش برسد. مخاطبی که با ویترین فاصله ای جدی داشت. مخاطبی که متاسفانه هیچ کدام از همکاران و دست اندرکاران هنری منجمله سینما و تاتر و موسیقی وهنرهای تجسمی و غیره نیست. زیرا آنها اصولا کتاب نمی خوانند و از دانش الهی بهرمند و اکثرا مسخ گیشه ها و حسرت امضا دادن و عینک دودی و فرش سوراخ قرمز هستند. از آن طرف این مخاطب کنجکاو جز همکاران ادبی هم نیست, چون هنوز خود را مرکز جهان هستی نمی پندارد و با دماغی پر باد دیگران را از سوراخ روشنفکری و ژستی تصنعی نمی بیند. حجم تفکرش به حجم کاغذ سیاه کردن و بزرگی دارو دسته جمع کردن بر نمیگردد. حتی شکارچی در سایه نشسته ای نیست که بیشه بکر ببیند و بنشیدند معطل شکار و وقتی فرصت شد بتازد و شلتاق بزند. این جنس مخاطب آنقدر باهوش هست که در جمع ردش دیده نشود. کتاب می خرد می خواند و نظرش را هم می گوید. به جایزه و بوق وکرنا و آنالیز جهت دار هیچ بنی بشری هم اکتفا نمی کند. چون اصولا سواستفاده گر نیست. سودا ندارد. توقع ش از ادبیات زندگیست. چیزی که مربوط به نگاه و جهان بینی اوست. اینکه یک جایزه کارکرد خود را از دست داده باشد قابل اعتناست. اما مگر نمی شود با تدبیر آن را احیا کرد و به روزگاران دور و قابل اعتنایش باز گرداند؟ مگر نمی شود خوشحالی مولف اثر را با مخاطبان آن جشن گرفت؟… ولو در محیطی خصوصی .آنقدر خصوصی که فقط یک لبخند رضایت بخش در خانه ی هر مخاطب و همکار به ارمغان بیاورد. خاکریز را نباید خالی تر از این کرد.استراتژی بازی را تنها باید عوض کرد. باخت به جای خود قابل جبران است. منتهی هاراگیری از این نوع… فرقی ندارد با دادن جایزه های متوالی به کتابهای بدی که صلاحیت برنده شدن نداشته اند.

 
 

کرانه های داستان

۲۴ تیر
  • دوره داستان خوانی / محمد تقوی

  • شاید بهانه ی این چند خط آن باشد که داستان و داستانویسی به شیوه ی درست علمی و هنری محجوب مانده و گاهی بلا تکلیف، و از آن طرف دوست داران واقعی این مقال کم و بیش این سوال را می پرسند که کجا و چطور میشود غیر عناصر خلاق نوشتن، با اصول و قواعد بازی این اثیری دست و پنجه نرم کنند و بیاموزند. خب کم هستند کسانی که این علم را به شیوه ی درست و با اصولی سلامت در اختیار دوستدران داستان بگذارند. این میان وظیفه  ما شاید اطلاع رسانی این اتفاق است. دوره ی کارگاهی محمد تقوی از آن دست کارگاه های علمی و هنریست که به واقع چیزهای زیادی برای آموختن دارد. چنان که می دانید و می دانند.

  • به گفته ی او: “این دوره آموزش عناصر داستان با خواندن سطر به سطر داستان برگزار میشود. که در فایل ضمیمه توضیحاتی راجع به این دوره آمده است. درواقع خوبی این جلسات این است که زمینه ایجاد می‌کند و بعدها در جلسات کارگاه داستان امکان گفتگو و زبان مشترک را به وجود می‌آورد. دوره در ۸ جلسه برگزار می‌شود و جای مناسبی  در خیابان خاقانی کمی پایینتر از تقاطعش با خیابان سمیه در یک موسسه آموزشی است . قرار کلاس را برای روزهای چهارشنبه ساعت پنج و نیم تا هشت گذاشته‌ایم. هر وقت که ما آماده باشیم، کلاس آماده است حتی می‌توانیم از سر همین ماه شروع کنیم. “

  • برای آشنایی بیشتر و آگاهی از برنامه ی هر جلسه ، می توانید این فایل را دانلود کنید: KARANEHAY DASTAN
  • آدرس ایمیل مرتبط برای اطلاع رسانی: m.b.taghavi@gmail.com 

 

وهم، تجربه یی خاص برای نوشتن

۱۵ تیر
  • روزنامه اعتماد: نگاهی به مجموعه داستان «دوربرگردان»  از «میثم کیانی»
  • وهم، تجربه‌یی خاص برای نوشتن
  • تقریبا در تمامی داستان‌های مجموعه با شکلی خاص از گذار واقعیت به خیال و البته به فرآیندی مهم‌تر در ژانر، ورود روایت به عرصه «وهم» مواجه هستیم وهم و وهمناکی ژانری خاص در ادبیات داستانی و نمایشی است. آنچه داستانی را «وهمناک» می‌کند حرکت جهان روایت و قرار گرفتنش در مرز خیال و واقعیت است. گویی رویدادهای داستان بین واقعیت عینی از جهان و عبور از پرده نامرئی وهم در نوسانند. این نوسان رئال و وهم و این بود و نبود واقعیت و خیال، عرصه‌یی جذاب برای مخاطب می‌آفریند.آنچه بسیاری از داستان‌های با قابلیت وهم را به خود نزدیک می‌کند نوعی ورود به دنیای «دلهره و هراس مضحک» (گروتسک) است. گروتسک نوعی از نوشتار است که در آن دلهره و انزجار و وهم در کنار حالتی از «مطایبه» می‌آید در گروتسک جهان عینی ما در واقع تغییر شکل داده، «واژگون» نشده بلکه «بیگانه» شده است.
  • فرهاد فتوحی/ «دور برگردان» مجموعه داستانی است شامل ۱۰ داستان کوتاه که می‌توان بیشترشان را در ژانر ادبی وهم و خیال مورد بررسی قرار داد. در بیشتر داستان‌های این مجموعه سعی شده است از نوشتار «وهمناک» در بیان روایت استفاده شود. جز چند داستان بسیار ساده از لحاظ طرح، نوع روایت، اجرا و تکنیک مثل «فال فسیل» یا «نت‌های خیس» و «سهم پاییز» در باقی داستان‌ها با روایتی بی‌اثر و خنثی مواجه نیستیم. کوشش نویسنده حرکت به سوی تجربه‌یی خاص برای نوشتن است. در این میان دو داستان «بهمن برای مرده» و «چتر پایتخت» از ویژگی‌های منحصر روایی بیش از باقی داستان‌ها برخوردارند. تاکید راوی مجموعه دوربرگردان به شکست سطح واقعیت و ورود به عرصه خیال است. تقریبا در تمامی داستان‌های مجموعه با شکلی خاص از گذار واقعیت به خیال و البته به فرآیندی مهم‌تر در ژانر، ورود روایت به عرصه «وهم» مواجه هستیم. وهم و وهمناکی ژانری خاص در ادبیات داستانی و نمایشی است. زمانی که از وهم در داستان سخن می‌گوییم در واقع می‌خواهیم از مرز «محاکاتی» اثر عبور کرده و به جهانی قدم بگذاریم که «تودوروف» آن را «دید مبهم» می‌نامد. این دید شکل جهش یافته واقعیت عینی به فضای خیالی مرموز، ترسناک و مبهم است. به گونه‌یی که خواننده در نوعی درک مرموز از جهان روایت به سر می‌برد. خوف و ترس البته باورپذیر که قابلیت اتفاق دارند، در کنار رویدادهای ساده روایی.
  • در داستان «بهمن برای مرده» خواننده با سه پیش‌فرض زیرکانه و خلاق «روایت وهمناک» روبه‌رو است. نخست (نظرگاه)؛ «من ـ راوی»یی که با حضور عینی‌اش در داستان باورپذیری واقعه را بیشتر می‌کند. دوم (جایگاه)؛ داستان در «شب» اتفاق می‌افتد که خلاف ساعت کار همیشگی راوی است (گاه) و در عین حال حضور شخصیت داستان در ماشین نعش‌کش و در محوطه قبرستان (جای) . در کنار این دو استفاده بجا از «زبان عامیانه (محاوره‌یی- شکسته) . این سه عنصر، یعنی یک انتخاب حساب شده برای ورود به داستانی مبتنی بر وهم.
  • آنچه داستانی را «وهمناک» می‌کند حرکت جهان روایت و قرار گرفتنش در مرز خیال و واقعیت است. گویی رویدادهای داستان بین واقعیت عینی از جهان و عبور از پرده نامرئی وهم در نوسانند. این نوسان رئال و وهم و این بود و نبود واقعیت و خیال، عرصه‌یی جذاب برای مخاطب می‌آفریند. اگر واقعیت در این گونه داستان‌ها عینی و ملموس نباشد خواننده با داستانی «فانتزی» مواجه شده و خیلی راغب به تحمل جهان داستان نمی‌شود چون در فانتزی مخاطب با «واقعیت واژگون» شده روبه‌رو است اما در وهمناک دقیقا با «واقعیتی شگفت».
  • وهمناکی آنجا شکل می‌گیرد که واقعیت عینی در کنار روایتی شگرف به سوی مخاطب سرازیر می‌شود. باورپذیری خواننده از اینکه اتفاق وهم‌آلود امکان «عمل طبیعی» در دنیای واقعی را دارد باعث می‌شود وهم که به نازکی تاری است پاره نشود و مخاطب در این نوسان همراه داستان باشد.
  • داستان «بهمن برای مرده» روایت زنده شدن زن جوانی است که پیچیده در کفن روی برانکارد در یک نعش‌کش است. راوی داستان ناگهان متوجه زنده شدن میت می‌شود. از همین نقطه زنجیره وهم در داستان شکل می‌گیرد و تا پایان داستان خواننده را در نوسان بین خیال وهمناک یا رویداد اتفاق افتاده قرار می‌دهد. نحوه ارتباط راوی داستان
  • بهمن برای مرده از همین بنیان پیروی می‌کند. در داستان با زن مرده‌یی مواجهیم که زنده شده و از راننده نعش‌کشی که جسدش را حمل می‌کند می‌خواهد او را سر قبر مشخصی ببرد و نقش شخص خاصی را بازی کند. تا پایان داستان خواننده بین مرز واقعیت و وهم در نوسان است. خود شخصیت اصلی هم دقیقا به این نوسان کمک می‌کند. هرچند که می‌تواند اجرای درخورتری از ترس در داستان شکل گیرد و از تکرار صحنه‌ها و مونولوگ‌های نخ‌نما پرهیز شود اما حرکت و اجرای شخصیت توانسته خواننده را در ایجاد وهم و ترس با او همراه کند. البته انگار متوفی واقعا راننده نعش‌کش را با شخصی به نام «رضا» اشتباه گرفته است. جالب آنجاست که زنده شدن زن مرده برای اثبات بی‌گناهی‌اش در رابطه با یک مثلث عاشقانه است. او از راوی می‌خواهد تا شهادت دهد که با او رابطه‌یی نداشته و خیانتی را شکل نداده است.
  • «همون طور که نشسته بود، دوباره با مشت کوبید وسط سینه قبر؛ «می گم با رضا اومدم؛ پاشو سهیل جان… پاشو از خودش بپرس تا خیالت راحت بشه»(ص۴۶)
  • شخصیت خود نیز تا پایان داستان در شک و تردید این شگفتی سردرگم است که آیا جهانی که برایش ساخته شده توهم و خیال است یا واقعیت تا جایی که حتی به زن به ظاهر مرده علاقه‌مند هم می‌شود.
  • «حتی به ذهنم خورد که بزنم بیرون، یه کبابی‌ای، جیگرکی‌ای… … یه جایی بریم که بالاخره دو کلوم حرف حساب بزنیم … … اصلا شاید اونقدر بی‌ارزه که من بشم رضای اون؛ از اسم خودم که خیری ندیدم. اصلا رضا بهترم هست، خیلی بهتر» (ص۴۳)
  • آنچه بسیاری از داستان‌های با قابلیت وهم را به خود نزدیک می‌کند نوعی ورود به دنیا «دلهره و هراس مضحک» (گروتسک) است. گروتسک نوعی از نوشتار است که در آن دلهره و انزجار و وهم در کنار حالتی از «مطایبه» می‌آید در گروتسک جهان عینی ما در واقع تغییر شکل داده، «واژگون» نشده بلکه «بیگانه» شده است. در جای جای داستان با دلهره و اضطرابی مضحک روبه‌رو هستیم و فضایی که شخصیت برای ما می‌آفریند به گونه‌یی به مطایبه و طنز نزدیک است. در داستان «بهمن برای مرده» راوی به شکلی خلاق و البته مرموز از نشانه و اسطوره بهره می‌برد آنجا که می‌خوانیم:
  • «در ماشین را که وا کردم، هنوز همان طور توی برانکارد نشسته بود، برانکارد که نه، تابوت. بچه‌ها بهش می‌گن قایق. چون نه شکل تابوته نه برانکارد، بیشتر شبیه همون قایقه. نشسته بود تویش، زانوهاش رو بغل گرفته بود، ملحفه رو کشیده بود دور تا دور خودش… … » (ص۳۷)
  • به کار بردن واژه قایق برای برانکارد می‌تواند اشاره‌یی باشد به «کشتی مرگ» در اسطوره مصریان که مرده‌هایشان را در قایقی آراسته می‌گذاشتند و به نیل می‌افکندند و جالب آنجاست زن مرده این داستان دقیقا مانند مردگان در دوران کهن و اسطوره‌یی روی برانکارد نشسته است تا بتواند از مسیر آب‌ها به رستاخیز برسد. تاکید راوی به گذاشتن نام «پروانه» برای زن مرده و اشاره‌اش به کفن پیچیده شده دور میت و باز شدن و بیرون آمدن میت از آن نوعی رستاخیز را در ذهن خواننده بازآفرینی می‌کند. گویی زن داستان به علتی که بعد در داستان شکافته خواهد شد گونه‌یی رستاخیز وهم آور و شگفت دارد. بافت بسیار عینی داستان در کنار جنبه وهم گونه‌اش جا را برای هرگونه تصور و تصدیقی باز گذاشته است. آیا راوی داستان دچار توهم حاصل از حضورش در قبرستان شده یا دنیایی آن سوی باور واقعی در حال شکل گرفتن است؛ اوج این وهم داستانی را در دیالوگ ساده و کوتاه راوی با «مش محمد» کارگر شب خواب ساختمان اداره امور اموات می‌توان دید.برخورد معمولی و بسیار باور پذیر مش محمد با راوی هم خیال او را و هم خیال مخاطب را جمع می‌کند که انگار هر شب مرده‌های زیادی مانند پروانه از پیله‌هایشان خارج می‌شوند و رستاخیز شبانه توی قبرستان امری عادی است. رستاخیزی که جهان شگفتی مخاطب را تحریک می‌کند و به جهان وهم‌آلود روایت می‌افزاید. اما آنچه از قابلیت‌های کار کاسته این است که خواننده با جهانی جدید و تجربه نشده روبه‌رو نیست چه رویداد‌ها و چرایی طرح و چه وهم ایجاد شده در داستان نمودی نخ‌نما شده و تکراری دارند. خواننده به خوبی این فضا را می‌شناسد و حس می‌کند نویسنده خواسته تم داستانی تکرار شده‌یی را در قالب روایتی جدید به او منتقل کند. ما در داستان «بهمن برای مرده» از لحاظ ژانر با حرکتی تقریبا دست نخورده مواجهیم اما از جنبه عناصر دیگر روایت در مسیری تکراری قرار داریم. اتفاقی که در داستان «چتر پایتخت» نمی‌افتد. وهم در این داستان در کنار دیگر عناصر بکر توانسته داستانی درخور توجه بیشتر را ایجاد کند و تجربه بهتری برای نویسنده‌اش به ارمغان بیاورد. در داستان «چتر پایتخت» نیز مخاطب به آرامی وارد جهان وهم می‌شود چتری که گوشه ایستگاه اتوبوسی روی صندلی جا مانده است. چتری به رنگ «نارنجی». در این داستان در کنار استفاده از گونه‌یی از ژانر وهم سعی شده از نشانه‌های خاصی نیز استفاده شود. نشانه‌هایی که ذهن مخاطب را به لایه‌یی در پس ظاهر متن می‌کشاند. استفاده از رنگ خود می‌تواند مبین این فرآیند باشد. رنگ چتر جا مانده در ایستگاه نارنجی است. رنگی گرم و غیرافسرده و جذب شدن ذهن شخصیت داستان به چتر نارنجی به صورتی که هرچه سعی می‌کند نمی‌تواند از وسوسه به دست آوردن آن خود را خلاص کند. شخصیت اصلی داستان مردی تنها و منزوی است در شهری بزرگ و شلوغ. کارمند یک اداره خسته‌کننده و زندگی کسالت‌بار و افسرده:
  • «کار شرکت مثل تمام روزهای هفته همان بود که بود با این احوال ساعت‌ها می‌گذشتند و ارباب‌رجوع‌های آن سوی میز مدام عوض می‌شدند تا بعد از ظهر و ساعت برگشت.» (ص۱۰۹)
  • اما وهم داستان از آنجا شکل می‌گیرد که شخصیت اصلی داستان هر وقت درصدد برداشتن چتر بر می‌آید مردی با اندام و حالات خاص جلوی این کار را می‌گیرد و سوالی از شخصیت داستان می‌پرسد که خود می‌تواند راهنمای خواننده در ورود به دنیای دیگری از نشانه‌ها باشد. «چطور؟… هواشناسی چیزی اعلام کرده» (ص۱۰۷)
  • دقیقا این سوال را در ادامه داستان و در اوج آن دختری نیز از مرد می‌پرسد. زندگی حاصل از تنهایی و انزوا در شهری بزرگ شخصیت اصلی را به فردی تبدیل کرده که دچار وهم است و البته داستان هیچگاه به این وهم واقعی یا خیالی اشاره نمی‌کند. دختر چتر را برمی‌دارد و به سوی کوچه‌یی می‌رود در زیر باران تاکسی زرد را با ضربه‌های محکم مشت‌های خود له می‌کند. دختری که تقریبا تبدیل به همان مرد خاص می‌شود و سایه پهناور مرد همراه او است. صدای مرد از حنجره دختر بیرون می‌آید و قدرت مردانه او توی مشت‌های دختر است.
  • چتری که می‌تواند نشانه‌یی برای در امان ماندن از کنش‌ها و رنج‌ها باشد و رنگی که مبین گذار از افسردگی و سرما است حالا تبدیل شده‌اند به نشانه‌یی برای ابراز خشونت. در جایی از داستان باز از جهان نشانه‌های وهمناک استفاده می‌شود شبکه‌های ماهواره‌یی که تنها تفریح شخصیت اصلی داستان هستند در حال نشان دادن شکار گوزنی توسط شیری طلایی‌اند. این برنامه مستند در واقع قبل از رفتن شخصیت اصلی داستان به سوی چتر و دیدار دختر پخش می‌شود و بعد بازگشتنش به خانه شیر طلایی در حال لیسیدن استخوان‌های گوزن است و حالا دیگر این فرآیند وهمناک یک روزه و درنده‌خویی در نگاه او زیبا می‌آید.
  • «توی تلویزیون، یک شیر طلایی رنگ، استخوان‌های یک گوزن را می‌لیسید. به نظرش زیبا آمد. خیلی زیبا… » (ص۱۱۴)
  • در واقع آنچه بر قهرمان داستان گذشته مطمئنا جهان حاصل از وهم او است در واقع در داستان «چتر پایتخت» مخاطب با شکستن شیشه نازک وهم روبه‌رو است در پایان داستان مطمئن می‌شویم که «مرد، دختر و چتر» زاییده وهم قهرمان داستان هستند و انزوا و تنهایی مرد جهان اوهام را در ذهنش بارور کرده است. اما آنچه این داستان را نسبت به داستان‌های دیگر مجموعه متمایز می‌کند استفاده از نشانه‌ها و کارکرد متفاوت و برعکس‌شان است. با توجه به رنگ‌های موجود در داستان «زرد، نارنجی، طلایی» و کارکرد واژگون شده‌شان و همچنین هم آمیختگی دختر با مرد تنومند و خاص داستان می‌توانیم در ذهن خود، جهان شخصیت اصلی داستان را گسترش دهیم و درگیر فراز و نشیب ذهنی وهمناکی باشیم.
  • دوربرگردان مجموعه‌یی است با تلاش‌های متفاوت در تجربه‌های جدید از روایت. انگار همه کوشش نویسنده صرف خلق جهانی جدید از داستان شده است.