RSS

هم دمایی

New-Picture

می‌خواستم از داستان‌های خودم شروع کنم، اما… برای من کارکرد هر عکس به مثابه یک کلمه یا چند سطر یا چند صفحه نوشته است،با این پیش‌درآمد، ادعای عجیب و غریبی در خصوص عکاسی برای من نمی‌ماند..ظرف هنر اگر باشد، ذاتی‌ و وجودی‌ست،…باقی خب هم البته به سواد و علم‌ِکار برمی‌گردد. به نظرم تصویر با کلمه ارتباط‌تش مستقیم است. به همین بهانه شاید آنقدرکه در حافظه‌ی انسان تصویر کارساز است، توصیفِ یک تصویر، عاجز و خنثی عمل می‌کند…انسان نیاز به مواجهه دارد. مثل صحنه‌ای در کتاب که شما انتظارش را می‌کشید تا سر برسد،یا بزنگاه یک فیلم که علی‌رغم دانستن انتهای آن، باز منتظر می‌مانید تا سرنوشت‌ش را خودتان به چشم ببینید.حیف که ما مردمی کنجکاوِ شنیداری داریم.مزه تصویر اگر می‌چشیدند،قطعن با واقعه مواجه می‌شدند،جای شنیدن توصیف آن…از عکس‌هایی که این چند وقت از فضاهای باز گرفتم، کنار هم و هر کدام به تنهایی فضای یک داستان و کتاب جذاب برای من است.تصاویر آینه‌ای از هم و درهم تنیده که فضای جدیدی و با اشیا جدید تولید می‌کنند، ده تا از کارها را همراه پنج اثر از نویسنده‌ی خارجی و پنج نویسنده ایرانی می‌گذارم. شاید بشود حال و هوای کتاب را با این تصاویر به یاد آورد…لااقل برای من اگر اینطور بوده برای شما هم بشود.دوست دارم در خصوص کارهای خودم هم بتوانم اینگونه عمل کنم. ارادت همگی…

برای مشاهده عکس ها و متن ها به آدرس اینستاگرام: https://instagram.com/ به شناسه ی: میثم کیانی یا meysamkiani

 
Leave a comment

Posted by on مرداد ۳, ۱۳۹۴ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

یک سونای داغ

ششمین شماره «کافه داستان» منتشر شد. پرونده این شماره آقای نویسنده، اختصاص به نویسنده شهر تهران، امیرحسن چهل تن دارد. لینک دانلود

متن پایین را برای مجله “کافه داستان در خصوص پرونده امیرحسن چهلتن نوشتم. که می توانید به همراه کل مجله به صورت رایگان از لینک بالا دانلود کنید. ضمنا در پایان مجله گزراش مفصلی از صحبت هایم در نشست فلوبر خوانی  چند هفته پیش منتشر شده که خواندش خالی از لطف نیست.

یک سونای داغ

برای بیست سالگی،خواندن رمانی به اسم “روضه قاسم” که به صورت زیرزمینی و از دالون‌های تاریک و همیشه جذاب نایاب فروشان انقلاب به چنگ‌ش بیاوری بس است که نام نویسنده‌اش را رها نکنی.سال‌های هشتاد تا هشتاد‌و‌دو. در گام بعدی خوانش تریلوژی “تهران، شهر بی‌آسمان” دیگر بس است برای رفتن و پیدا کردن آقای نویسنده. امیر‌حسن چهل‌تن و کلاس‌های شلوغ بن‌بست نور خیابان ظفر در پایتخت، کمتر از دو سال بعد از مرگ گلشیری و شاملو و بزن‌گاه فقدان احمد محمود بزرگ در “کارنامه” کنار نام‌هایی چون محمدمحمد‌علی و منوچهرآتشی و حافظ موسوی و شمس. یکی از جوان‌ترین اسم‌های روزگار خودش در ده‌ی پنجاه و صاحب چند مجموعه داستان و رمان. نویسنده‌ای که غیراز نوشتن و فعالیت در کانون نویسندگان، تحصیلات آکادمیک مهندسی هم دارد…و خاطراتی از جنگ هم.

داستان‌نویسی که فاصله و زاویه عجیبی با  تعاریف و نگاه چپ ادبی و ژست‌های مرسوم و یادگار مانده از دوران دور و دیر  خودش گرفته و حالا و هم‌گام با دهه‌های درخشان ادبیات فارسی می‌نویسد. تعاریف‌ش از زبان و نگاه‌ به طبقات اجتماعی تفاوت‌ و تنوع کاراکترها‌ی‌اش در خلق  زبانی که بدون شک در تمام کارهای او دستاوردی شخصی و نسخه ادبیات‌ی مخصوص است.

ساعت پنج برای مردن دیر است…دخیل بر پنچره فولاد و دیگر کسی صدایم نکرد… اگر نگوییم که شاخصه راویان داستان‌های چهل‌تن تسلط به زبان درست و داستان‌گوست، یعنی کارهای او را نخوانده‌ایم و یا لااقل درکی متناسب با آنچه در روایت زن‌ها و مردان قصه‌هایش بوده را از دست داده‌ایم.

شاید زبان روایت داستان‌ها و جنس توالی هر داستان بنا به درک و نگاه ما متفاوت باشد و گویش در زبان داستانی دیگر نویسنده‌ها، تنوع و چند صدایی بودن راویان قصه واقسام دیگری داشته باشد. اما در کنار تمام آنها، ویژگی داستانی چهل‌تن و فاصله گرفتن زبان او از ادبیات محاوره و به اصطلاح رویارویی با لمپنیسیم، امریست کاملا مشهود و اینبار ما از نظرگاه راوی زبان‌ی با جنس فاخر و پرطمطراق و دایره واژگانی مخصوص او روبه‌رو هستیم. به عنوان مثال می‌شود به نوع زبان و توصیفات او در داستانهایش از شهر تهران رجوع کرد و پاسخ را از زبان پرسناژهایش دید. خلق موقعیت با حوادث و داستان‌ها و البته مواجه داستان با تاریخ، حالا تهران امروز باشد یا تهران قبل و بعد کودتای بیست و هشت مرداد یا در دل رسومات ایرانی و نگاه زنان به آداب و رسوم ایرانی. و همینطور سهم بزرگی از روایت خرافه و اطلاعات عجیب در غالب خرده‌روایت‌های داستانی در دل داستانی دیگر. این ویژگی‌هاست شاید که در خوانش ابتدایی آثارش صدای شش دانگی از نویسنده  داستان‌ها به گوش می‌رساند، پیش از اینکه به این فکر کنیم که چند اثر داستانی از او ترجمه شد و اقبال خوبی در زمینه های بین‌المللی دارند یا او مثلا کاندید چند جایزه داخلی و خارجی شده و یا اصولا چقدر سیستم نشر و اداره ارشاد در چاپ و تجدید چاپ کتاب‌های او در میان مخاطبینمیان و کتابخوان‌های نسل حاضر کوتاهی کرده یا اهمیت داده است. یک مارتن انفرادی درست بین نویسنده و آثارش یا یک سونای داغ در زمانه‌ایی که باید جایگاه داستان‌نویسان و آموزگارانی چون او بیشتر و بهتر به چشم بیاید…

میثم کیانی

خرداد ۹۴

نام این مطلب وام دار داستانی به همین نام از مجموعه “ساعت پنج برای مردن دیر است” اثر امیرحسن چهل‌تن است.

در این شماره داستان ها و یادداشت هایی می خوانیم از:امیرحسن چهلتن، شرمین نادری، فرحناز علیزاده، میثم کیانی، رضیه انصاری، پوریا فلاح، الهامه کاغذچی، رامبد خانلری، احمد ابوالفتحی، علیرضا رحیمی، بهزاد باباخانی، آزاده حسینی، کیمیا گودرزی، احسان عسکریان دماوندی، درتا سواپا، گلشن قربانیان، ضحی کاظمی، نیلوفر نیک بنیاد، زهره مسکنی، نرگس نظیف، مصطفی علیزاده و…

 

 
دیدگاه‌ها برای یک سونای داغ بسته هستند

Posted by on تیر ۲۰, ۱۳۹۴ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

این شهر روزی خواهد مرد.

unnamed

 

این شهر روزی خواهد مرد. و شاعران‌ش را فراموش خواهد کرد. زنان زیبایی در کوچه‌هایش سال‌ها منتظر می‌مانند، با پستان‌هایی پر از شهوت‌ِمدفون. وقتی این تاریک‌ترین فصل رابطه از راه می‌رسد. مردان عقیم‌ش بوی کافه‌های پوسیده را پ‍ُک می‌زنند و قهوه‌های ماسیده به فنجان را به رگ‌هاشان تزریق…تمام کافه‌دارها خون‌آشام خواهند‌ شد. و سونات رقص کاغذهای سوخته و کتاب‌های معلق‌ این شهر را مدفون خواهد کرد.

 
 

ضد‌جنگ یعنی کسی نمیرد

جایی در سطرهای پایانی رمان زندگی در پیشِ رو راوی داستان، مومو، خطاب به خانم رزا می‌گوید: «من هیچ‌وقت برای چیزی جوان نبوده‌ام.» این منظر درستی برای ورود به داستان بلند دیوار است. جنس راوی داستان با کودکان معمول و هم‌زمانه‌ی خودش فرق چشمگیری دارد: کمی بزرگ‌تر و سردتر و البته خالی از حس کودکانه، متفاوت با سبک‌و‌سیاقی معمولی که ما می‌شناسیم. خطای نظرگاه و دایره‌ی واژگان پسری چهارده‌ساله که زودتر از موعد با پدیده‌ی جنگ و اتفاقات و تبعات آن روبه‌رو می‌شود؛ تهدیدها همیشه جزئی از کل روایت‌هایی از این دست است. اگر فرض و توضیح بالا را قابل‌تعمیم به کل آثار نوشته‌شده در این گونه داستان‌ها بدانیم، می‌شود گفتمان را شروع کرد و اینکه بشود بر سر این مقال به تفاهمی نسبی رسید که در نمونه‌های درخشان این آثار همچون عروسک چینی من گلشیری یا نمونه‌های دیگری که در پایین می‌آورم هم می‌شود بدون قیاس زبانی و موضوعی داستان و نمونه‌های موفق، با کلیت دانسته‌های کودک راوی متفاوتش کرد. ترفند دیگر و باب توجیه دیگر افزایش سن راوی و روایت داستان او در گذشته است، مثل خرکُش احمد محمود یا داستان‌های جلال در قالب روایت‌های از کودکی و آن دوران گذشته. اما راوی دیوار درحال و روند رو‌به‌جلو با بحرانی مواجه شده است. بحران را زندگی می‌کند و پیش می‌رود و مدام تجربه می‌کند… مگر نه اینکه اکثر این شخصیت‌ها تحت‌تأثیر بحران و موقعیت نامعمول دستخوش بلوغی زودرس و کنش‌های کال می‌شوند؟ از نشانه‌هایش هم در این کتاب بلند کردن جوایز از دفتر مدرسه و رد شدن از تله‌خاکی که گور برادر کرولال و باقی آدم‌های مصلح‌شده در سطرها و اوراق کتاب به چشم می‌خورد. روایت دیوار جذاب و باشکوه آغاز می‌شود و تا یک‌سوم کار ضرباهنگ خوب و پُرکششی در آن شنیده می‌شود. تصاویر و شروع واقعه و اولین مرگ‌ها و اشخاص و قربانیان و قربانیان و قربانیان…حالا ژانر جنگ مبدل به ساب‌ژانر روایت ضدجنگ شده. قربانیانی که در مدت بیست‌وچهار ساعت کتاب از شمار خارج می‌شوند و غیر افراد اصلی خانواده‌ی راوی بی‌نام اثر همچون برادر و مادر و هم‌کلاس‌ها حالا در قالب یک شهر و کروکی یک منطقه و بعد قسمتی از نقشه‌ی یک سرزمین است. این نشانه‌ی مخالفت با کشتار به‌شکلی از تکرار و تکرار است، تا جایی که دیگر هیچ‌کس از این افراط‌وتفریط شگفت‌زده نمی‌شود. نکته‌ی اصلی و به‌نوعی درد داستان هم از این‌جاست، جایی که راوی داستان هم مثل خواننده‌ی اثر بی‌گناه به‌نظر می‌رسد و مؤلف این‌بار جای هر دوی آن‌ها را می‌گیرد. او به‌جای همه دست به کشتاری اضافه بر سازمان و نگاه انتقادی‌اش به واقعه‌ی جنگ می‌زند و در دوسوم داستان تا به پایان تنها با اضافه کردن شمار مردگان روایتش را پیش می‌برد و صلابت روایت ابتدایی رمان رنگ می‌بازد. شاید با تقطیع موضوعات یا اضافه کردن زمان‌بندی بیست‌وچهار ساعت اثر می‌شد این را هم به‌گونه‌ای توجیه کرد. و این اتفاق نمی‌افتد و حالا دیگر حتی زبان راوی بی‌نام داستان هم یکنواخت و بی‌فراز و فرود متداول است و تا پایان هم این‌گونه می‌ماند.

نقطه‌ی قوت دیوار اما جای دیگری است. با زبان تخت و ساده‌ی این راوی، ایجاد تصاویری از این دست کار مشکلی است که مؤلف با حفظ نسبیت توصیف و تصویر از پس کار برآمده. می‌ماند خون‌سردی «مُرسو»وارش در برابر مرگ عزیزان که بی‌شباهت به مبحث آشنایی‌زدایی کامو در بیگانه نیست، منتهی این‌بار در روایتی ضدجنگ. انفعال و زبان جذاب مومو در زندگی در پیش رو اثر رومن گاری را ندارد، اما عصیان و دروغ‌هایش بی‌شباهت به «هولدن» ناطور دشت و راوی سلینجر نیست. سکوت و گنگی و رویارویی با حوادثش به «اسکار» طبل حلبی گراس می‌رسد و آن‌قدر مرگ را خسته می‌کند که نشان دهد احساسات انسانی و ضد‌خشونت هم در برابر تکرار و تکرار تخت می‌شوند و بی‌اثر و فرایندش هم فراموشی‌ است: چیزی که، به‌نظر، راوی بی‌نام این قصه خوب یادش گرفته.

نگارنده‌ی این کلمه‌ها در این زمانه‌ی عجیب اثری را تجویز نمی‌کند برای خواندن و سیاهه نمی‌نویسد بر داستانی مگر آن اثر از چند منظر قابل‌بررسی و تأمل باشد. دیوار اثری است عمیق درباره‌ی آنچه بر این سرزمین و آدم‌هایش در جنگ رفته. مطمئناً بی‌نقص نیست، اما می‌شود خواند و همراهش شد و پابه‌پای راوی نوجوانش تجربه کرد، ولو در مدتی کوتاه، چیزی حدود بیست‌وچهار ساعت.

تابستان نودو چهار

 
 

نقد و بررسی “دوربرگردان” در خانه اندیشمندان

IMG_20150604_110805

  • به واقع این اولین جلسه نقد و بررسی “دوربرگردان” در تهران است، بعد از حدود چهارده ماه از انتشارش. و خب لطف دوستان زیادی که خوانده‌اند و شهر‌های دیگری را که دیده،  و تا  اینجا مشخصا دعوت‌ است از شما خوبان برای حضور؛
  • نشست نقدوبررسی مجموعه داستان “دوربرگردان” نوشته میثم کیانی.
    با حضور فرشته نوبخت،مهدی اسدزاده، مصطفی علیزاده و نویسنده اثر / زمان:سه شنبه ۱۹ خرداد، ساعت ۱۷
    خیابان ویلا« نجات الهی»، نبش تقاطع خیابان ورشو، خانه اندیشمندان علوم انسانی.
  • لینک خبر در سایت نشر چشمه
 

عشق همیشه در مراجعه است

unnamed

  • صبح. می‌آی پشت میز کارت و ناخودآگاه چشم‌ت می‌افتد به دوستی که سراسر سرخ پوشیده. عجیب است که ربط سرخ با عشق این‌گونه در ذهن آدم چفت شده باشد، همان‌اندازه که خون… گاهی  می‌بردت تا ناکجای زمان پشت‌سر و گاهی پرت‌ت می‌کند تا کنج میدان فردوسی و لابه‌لای ماشین‌ها و کلمه‌های‌ت. یاد «یاقوت» می‌افتی و داستانی که بر آن زن سرخ‌پوش رفت. پشت میزت می‌نشینی و چند کلمه از داستانی که روزگاری تمام زندگی‌ و درک‌‌ت از تجربه‌ای عجیب بود برای خودت یادداشت می‌کنی.خوب یا بد، آن حال، حال تو ست. دستت می‌رود عکسی بگیری و با چند خط بگذاریش این طرف و آنطرف تا همه همراه‌ت شوند.
  • ظهر. می‌روی سراغ تلفن و با صدای دوستی که قرار است بعد از ظهر ملاقات‌ش کنی و با بازی در کار جدیدش همراه‌ شوی، به این فکر می‌کنی که… ناگهان دستت می‌رود سمت عکس و کلمه‌هایی که گذاشته‌ایی و نظرات و آدم‌هایی که یاد یاقوت و زن سرخپوش گوشه‌ی میدان کرده‌اند.
  • عصر. می‌‌رسی به محل اجرا و قرار ملاقات و دوست مثل همیشه خندان و پر انرژی می‌رسد و همراه‌می‌شوی برای اجرا؛ انگار  در چشم‌های تو… حالا دیگر صحنه‌ی تاتر است و سهم تو از صحنه یک صندلی لهستانی کنج تاریکی و نزدیک‌ترین نقطه به اجراست. دوست حالا قسمتی از یک ماجرا شده، از یک تراژدی که تو از آنچه بر او می‌گذرد مبهوتی، از آنجا دیگر او دوست تو نیست.حالا دیگر او خودش هم نیست… او دارد به شکل غم‌انگیزی شبیه یاقوت می‌شود جایی نزدیک میدان فردوسی. تراژدی عشق و خون. هر‌جا و هر لحظه که باشد سهم کوچکی از گیج‌ی و شوک آن لحظه است که مواجه می‌خوانند… در تاریکی چند قطره اشک‌از‌گوشه‌ی چشم‌ت راه می‌افتد و هبوط یک ماجرا چنگ می‌اندازد به گلویت… از صبح تا همین لحظه. مگر می‌شود. تصادف چقدر میتواند در زندگی هر کدام نقش اساسی ایفا کند. احتمالا درست است: عشق همیشه در حال مراجعه است.  تشویق حضار . می‌ایستی. دست می‌زنند و دست می‌زنی و چراغ‌ها روشن می‌شود…مدام زیر لب می‌گویی مگر می‌شود.
  • شب. برای تو نقش اول امروز یاقوت، زن اثیری داستان و خیابان فردوسی‌ست.  بعد آن دوست مهربان و بازی‌ عالی‌ش در تاتر؛ بهاره‌رهنما… بعد آقای نویسنده و بعد آقای کارگردان: سهراب حسینی و طاها ذاکر… و صدای فرخ نعمتی و تا آخر سروش صحت و سیامک صفری… از تمام آنهایی که دیده‌اند تا آنها که ندیده‌اند.این شکل معرفی و دعوت به تماشا شاید مرسوم نیست. عین واقعیت بود. آنچه از تنهایی و حس مشترک فقدان و عشق است که می‌شود از نزدیک امتحان‌ش کرد یا انگار در چشم‌های کسی اسب می‌دود… همین.
  • میثم‌کیانی‌
  • بهار نود وچهار
 
دیدگاه‌ها برای عشق همیشه در مراجعه است بسته هستند

Posted by on خرداد ۱۲, ۱۳۹۴ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

فلوبر خوانی در نشست ادبیات ملل

image-037427bbca9e149461e94d30f0c409e6e40731f8a892b7dba7d4cc1b48f04e8d-V

 

 

نشست بررسی رمان”مادام بواری”، ازسلسله نشستهای ادبیات ملل باحضور میثم کیانی و همراهی علیرضارحیمی وآزاده حسینی، پنجشنبه ۳۱ام ، ساعت۱۶ در خانه اندیشمندان برگزار می گردد.
این بیست و یکمین جلسه از سلسله جلسات بازخوانی ادبیات ملل است.
جلسات ادبیات ملل با هدف بازخوانی متون داستانی ماندگار سایر ملل و ترویج فرهنگ کتابخوانی برگزار می گردد و ورود برای عموم علاقمندان آزاد است.
آدرس:
خیابان ویلا، پایین‌تر از کریمخان، نبش خیابان ورشو، خانه اندیشمندان علوم انسانی،تالار حافظ

 
دیدگاه‌ها برای فلوبر خوانی در نشست ادبیات ملل بسته هستند

Posted by on اردیبهشت ۲۹, ۱۳۹۴ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

آلزایمر

آلزایمر…  شیوع پیدا کرده است. دیشب مرگ، غیر یک شاعر، حافظه ی  این شهر را بلعید.

 

محمدعلی سپانلو رفت.

 
دیدگاه‌ها برای آلزایمر بسته هستند

Posted by on اردیبهشت ۲۲, ۱۳۹۴ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

دیدار

unnamed (2)

می خواستم چند خطی از نمایشگاه کتاب و مردم کتاب خوان و البته بیشتر کتاب نخوان بنویسم که عجالتا وقتش نیست. دوست دارم ولو نمایشی هم شده کتاب ها را دوست بداریم اگر بخوانیمشان که دیگر نورعلی نور است.الغرض  “رگبار” و “دوربرگردان” امسال بعد از چند سال همراه ناشرشان “چشمه” در نمایشگاه کتاب تهران هستند. من هم هستم… عمری باشد سال بعد با “۸پا” و باقی خدمت می‌رسیم.

ارادت

 
Leave a comment

Posted by on اردیبهشت ۱۷, ۱۳۹۴ in داستان, دوربرگردان, رگبار, صفحه نخست

 

آمدم… نبودی

unnamed (1)

می گفتی: تنها مرگ است که دروغ نمی گوید… حکم خواندن کلمه‌هایت یحتمل پوچی بود و افسردگی… نسل‌ی که پدر و مادر ما شد از تو هراس داشت، مبادا که دُردانه‌هایشان یک‌هو جوگیر شوند و هوس مرگ آنها را به گورستان ببرد. باورت می‌شود اکثر کتاب‌هایت را مخفیانه خواندیم؟! خود من… بوف‌کور را برای بار سوم تو کشوی میز، سگ‌ولگرد را توی خیابان،حاجی آقا را پشت‌در پشت‌بام پناه گرفتم و خواندم… سایه‌ی مغول و مازیار را به خانه‌ی مجردی و دانشجویی بردم که بغض‌اش رهایم نکرد. گریه بود و حس درکی که چرا همه از سوره‌ای که خواندی فقط قُل قُل شنیده بودند و بس. آشنایی با تو به قلم فرزانه شد مهر تایید آنچه در موردت فکر می‌کردم. وطن‌پرستی و خرافه‌گریزی، احترام به زنان و حذر داشتن از میراث‌خوار و کاسه لیس جماعت… ارادت نبود تنها. عشق بود و نوشتن. مدیون نان و نمک کلمه‌ام کردی. بی‌نوکری و مجیز گویی. چون خودت بودی و خودت. ترس از پیری و پرت‌وپلا گفتن مجال‌ت نداد که مرگ‌ات خود خواسته شد… حالا و از پس این سال‌ها چند باری آمده‌ام پشت در این خانه. در ش مثل همیشه قفل است.مثل همیشه. مریض‌خانه امیر اعلم مجهز شده به دوربین مدار بسته. خودشان سوراخی باز کرده اند و با نامه و تایید مقامات آدم می‌برند داخل خانه‌ات و می‌آورند. نه اینکه مرده‌پرستی باشد که خودت هم بیزار بودی از این‌کار… نه. نه این‌که راه نداده‌اند به ویرانه‌ای که سال‌هاست خانه‌ی تو نیست. فقط حس فقدان بود و نوستالژی قبل از تخریب خانه‌ای که می‌دانم کسی که به نوشتن اعتیاد داشت و با کلمه خود ویرانگری می‌کرد، از کدام هوا و کدام زمان می‌رفت و می‌آمد. خودت یادم دادی…
راستی خبر داری که خانه‌ای برای شرلوک هلمز که شخصیتی بواقع افسانه‌‌ای بود درست کرده‌اند و سال‌هاست از چیزی که شاید نیست پول در می‌آورند و به آن افتخار می‌کنند؟! تو که افسانه نبودی…چرا‌ باید از لای ترک در و دیوار‌ ویرانه‌ای را وارسی کرد وقتی تو تمام هوای نوفل‌لوشاتو و نادری و فردوسی و منوچهری و هدایت را اشغال کرده‌ای؟! چرا این در همیشه بسته‌است…تو که افسانه‌ نبودی صادق خان؟!… بودی؟!

 

اردیبهشت نودو چهار

 
Leave a comment

Posted by on اردیبهشت ۶, ۱۳۹۴ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست