RSS

در ابتدا کلمه بود

منتشر شده در کتاب هفته شماره ۱۰۱ تولد یک روایت/  “یَکُلیا و تنهایی او” تقی مدرسی

422107195_143141

سامرست موام “لبه‌ی تیغ”را اینگونه شروع می‌کند:هرگز رمانی را با اینهمه بیم آغاز نکرده ام. اگر بر این کتاب این نام را می‌نهم از آن روست که بر آن نام دیگری نمی دانم*… حس بیم و دلهره کاملا درست است. لااقل برای شروع این چند خط و ادامه آن کاملا کاربردی به نظر می‌رسد. در نقد حرفه ایی و تخصصی ادبی، چه از منظر فرم باشد چه ساختار، همیشه و بدون شک بر پایه‌ی داستانی‌ست که جدا از حس آمیزی، کاملا عریان و بی‌اغماض به آن می نگریم. نگاهی که با روند داستان و توالی قصه‌ی آن و فرم داستانی‌اش مدام در معرض ارزش گذاریست. مدام محک زده می شود با کتاب و داستان‌هایی مشابه  از آن قسم، و پیاپی مورد مقایسه قرار می‌گیرد. همزمان با آفرینش یک اثر یا اکنون و دیگرزمانی، که با گرفتن فاصله زمانی و زبان راوی آن داستان. پلیسی باشد یا اجتماعی، داستانی عاشقانه باشد یا چه و چه. اما در تمام شیوه ها و از هر منظری به اقسام داستان نگاه کنیم، همیشه و بدون هیچ شک و شبه‌ایی به یک شروع نیازمندیم. بگذارید اسمش را اینگونه بگذاریم: نقطه‌ی صفر مرزی، چون بی شباهت هم نیست. روایت باید از نقطه‌ایی شروع شود.از نگاه نگارنده این چند خط،خالی از هرگونه قاعده و قانونی،مواجه با هر اثر ادبی در ابتدایی‌ترین حالت و از هر منظری، با این کلام همراه می‌شود:زشت یا زیبا. به نوعی دیگر: بد یا خوب…حکم کلی کیفیت اثر را در انتها و با پایان‌بندی آن اعلام می‌کنیم. منتهی این نقطه‌ی شروع است که جاذبه‌ی خوانش و ادامه دادن راه را در سرزمین آن داستان مهیا می‌کند. همه چیز نیست. ولی جز مهم‌ترین‌هاست. براستی چه کسی و کدام منتقد و مخاطب است که از اهمیت این نقطه‌ی صفر مرزی غافل شود و آن را بی اهمیت بداند؟! آیا غیر این است که ما همیشه به یک شروع زیبا و خوب به عنوان تشویق خواننده اثر به ادامه راه نیازمندیم؟!…”یَکُلیا و تنهایی او” اثر زنده یاد تقی مدرسی، از منظر همزمانی، اثر مدرنی به نظر می‌آید، با شروعی متفاوت از اقسام کلاسیک ادبی همزمانش و البته پیش تر. شروع اثر با دیالوگ دو چوپان شگفت زده از حضور یِکُلیا است که  ما را همراه داستان وارد خط توالی راویت می‌کند. شگفت زدگی چوپانان از حضور دختر پادشاه قوم اسرائیل در کرانه ی رود اَباِنه و جغرافیای اورشلیم است و چرا و چگونگی حضوراش در آن ساعت و آنجا. انگار همه از چیزی باخبر هستند و خواننده اما بی‌خبر. این چرایی و چگونگی یکلیا، دختر پادشاه است که در مرحله اول به سرعت گرفتن روایت داستان کمک می کند. در ادامه جریان جذاب‌تر هم می‌شود، وقتی متوجه حضور شخص دیگری در کنار او می‌شویم. تمام اینها در کنار شرایط حضور دختری تنها در خارج از کاخ پدر و شهری که در آن زندگی می‌کرده. حالا او نیمه عریان است… لباسش بر تن‌ش دریده شده. جسور به نظر می رسد، انگار چیزی برای از دست دادن ندارد.شاید به همین خاطر است که شرم حضورهم ندارد در مقابل تمام چشم‌هایی که او را می‌پایند. چوپان‌های که او را نظاره می کنند انگار داستانی شنیده‌اند. در منظر ابتدایی انگار همه در داستان چیزی را می دانند که فقط من خواننده‌ی اثر از آن بی خبرم. این شروع معماگونه بازمانده و البته مرسوم‌یست برای آغاز داستان. حکایت؛ ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی. اولین حس‌آمیزی اثری داستانی‌ برای تشویق و مطلع شدن از آنچه بر یکلیا رفته است. نامی شاعرانه که مدام شنیده می شود از زبان‌ها… درهمان چندخط ابتدایی و مدخل داستان می‌توان به تصاویر پشت‌هم، فضاسازی راوی و البته زبانی که با زمان روایت داستان هماهنگ شده اشاره کرد، که بی‌شباهت به زبان مارکز نیست. گونه‌ایی فراتر از جریان رئالیسم داستانی که در متن اثر مشهود است. همانطور که در بالا اشاره شد، ابتدای ماجرا ما متوجه حضور کسی کنار یکلیا می‌شویم. اتفاق عجیبی که به شکل گیریِ روایت کمک بیشتری می کند، اینبار و بعد از شروع  معماگونه داستان انتظار بازهم طولانی نمی‌شود و آن شخص خودش‌را معرفی می‌کند.”ابلیس” تنها کسی‌ست که به تنهایی یکلیا سر کشیده است. حالا کانون روایت حد فاصل حضور یکلیا و ابلیس، با دیالوگ‌های آنها شکل نهایی خود را تا انتهای ماجرا پیدا می‌کند. داستان پیش می رود، تا نقطه‌ی انتها. به طور کلی اگر بخواهیم ویژگی های این داستان را از شروع و شکل‌گیری داستان برشماریم، به قطع زبان و تصویر دو شاخصه‌ی مهم در راستای ادامه و پیشرفت داستانی است که نامش هم وام گرفته از محتوای آن است: یکلیا و تنهایی او…

میثم کیانی

  • *انجیل یوحنا
  • *لبه تیغ/سامرست موام/ ترجمه ی مهرداد نبیلی/ نشر فرزان
 
دیدگاه‌ها برای در ابتدا کلمه بود بسته هستند

Posted by on اردیبهشت ۲۹, ۱۳۹۵ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

برمودا

منتشر شده در صدمین شماره کتاب هفته

20160507_121022

 

یادم می آید بعد از شنیدن داستان” بچه اردک زشت” و” قصه های حسنی” و” امیر ارسلان نامدار” در کودکی، بعدتر دو جلد سبز “داستان راستان” را خواندم که سخت بود برایم و نامفهوم. دوران مدرسه بود و راهنمایی که تب دو کتاب خیلی ناگهان وغریب من را گرفت، تخیلی بودند یا به کلی رئال ومستند هنوز نمی دانم. بماند پای سن نوجوانی که در اوایل ده هفتاد، بلاتکلیفِ شروع سن بلوغ بود. اما این دو کتاب را بیشتر از باقی آنچه از کتابهای مادرم ناخنک می زدم در ذهن دارم؛ اولی “مثلث برمودا” بود و دومی با یکی دو سال تاخیر “مثلث اژدها” که هر دو در نقاطی  از اقیانوس اطلس و دیگری در اقیانوس آرام بود. طبق اسناد و عکسهای منتشر شده در متن کتاب ها، آدم ها، کشتی ها و هواپیماهای زیادی در این دو نقطه  زمین محو و مفقود شده بودند. اعماق اقیانوس وغواص ها در عکس های سیاه و سفید در متن کتاب همچنان یادم مانده… پای موجودات فضایی و یوفوها در کار بود یا کریستال های دفن شده مایاها، یادم می آید که دهانم از تراژدی مرگ خیلی از آدمها تا پس سر باز مانده بود. جک  لندن و داستان بلند “سپید دندان” کشفهای بعدی بودند تا بزرگتر شدن و خندیدن به  فانتزیهای کودکی که ناگهان با داستانهای شاهنامه فردوسی پیوند خورد. شگفت زدگی ام از داستان ضحاک و مرگ او به دست فریدون، پسر کاوه آهنگر در دهانه ی خاموش قله دماوند از مثلث برمودا هم عجیب تر بود برایم. اینکه نگارنده داستان نوشته بود که صدای ضحاک بعد از گذر چند صد سال هنوز در تاریکی و ژرفنای قله دماوند میپیچد، برایم جذاب تر شد که خود اشعار فردوسی را هم بخوانم. شعر خوانی به نیما یوشیج و سهراب و اخوان و فروغ و شاملو رسید و دوران دبیرستان. درست یادم نمی آید که اولین بار کجا بود که “چشمهایش” بزرگ علوی را دیدم و به صورت جدی اولین کتابی بود که با عشق و حیرت تا آخرش را خواندم. همراه آنهمه شعر و شاعر، مواجه جدی من با داستان و رمان بود.کمی بعدتر را به راحتی به یاد دارم. یکباره هجوم داستانهای هدایت، گلشیری، محمود، ساعدی، صادقی،جمالزاده… تا نجدی، که هر کدام برایم یک مثلث برمودا بود. با این تفاوت که اینبار قربانی خود من بودم که لابه لای تمام جمله ها و تصاویرشان محو می شدم و نامریی. وقتی هم پیدا می شدم دیگر شبیه آدم قبلی نبودم.

میثم کیانی

 
دیدگاه‌ها برای برمودا بسته هستند

Posted by on اردیبهشت ۱۸, ۱۳۹۵ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

خوش بحال شما قاسم هاشمی نژاد

unnamed

اگر مرگ پلی باشد برای رسیدن از التهاب این رودخانه به آرامش ابدی… پس خوش بحال شما قاسم هاشمی نژاد. سال هشتاد و سه بود، ابتدای ده ونک. آدرس ناشری بود که من از حسین آبکنار گرفتم که گویا ناشر اکثر کارهای شما بود. با پخشی فاجعه… چون فقط خودش کتاب های خودش را داشت، آنهم در کتاب فروشی در حال احتضارش. نشر کتاب ایران… غیر فیل درتاریکی که بعدها سر زبان افتاد و همه مهمان پاساژ فیروز و صفوی شدند آنهم با پشت کار فراوان و کفش آهنی و جیب پر پول، اینبار باعث چندلر خوانی من شدی. رمان خواب گران چندلر را آنقدری که زبان فارسی حل شده در متن شما جذاب کرد بعید می دانم خود رمان به آن جذابیت باشد. خیرالنساء داستان زنی بود که با مرگ ش انگار غصه در دل آدم ماندگار می شد تا همیشه… رو به عزراییل بدهیم این صفحات عین قبرستان خاک گرفته مدام از مدح چون شمایی که در این سال نو رفتی پر می شود. نجابت به روزگار نیامده آقای هاشم نژاد. زبان زمزمه کارساز نیست که فقط هواار به گوش خلق خدا می رسد. چند مجموعه شعر و چند کتاب پژوهشی و نقد و مصاحبه کارساز، کارنامه ی سنگینیست برای شما. گواهی عاشق اگر بپذیرند … اگر دوباره سنگ ترازوهای کج معلومات و دوسیه ی سنگینتان را محک نزنند.خوش به حال شما که از پل گذشتی و رفتی… و بد به حال ما که باید بمانیم و هر روز برزخ شویم از این روزگار

میثم کیانی

 
دیدگاه‌ها برای خوش بحال شما قاسم هاشمی نژاد بسته هستند

Posted by on فروردین ۱۵, ۱۳۹۵ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

بیدارمان نکنید

b8360f84-ee54-48ef-b0c0-d98a8215514a

یک سال دیگر نخ نما شد، به همین راحتی، سرشار از تولد و مرگ، سرشار از بوسه های داغ و آغوشهای غرق عرق در سرمای زمستان. و البته فراوان از کف دستهایی که به نشان خداحافظی توی صورت دیگری ایستادند، راه و گاه رفته این کلام؛ شاید نرود، خدا کند برگردد، و چه حیف… دقیقا همین، همین چه حیف. پرنده ها بنا به غریزه خانه می سازند… با امید، هر بار می نشینند روی پوسته ی سفت و سفید تخمهاشان. این اگر نشانه زندگی نباشد و چرخش دوران، لااقل می شود امید داشت که هر سال ما و این سیاره ی پیر، تجربه های بهتری پیش رو داشته باشیم. با امید و شنیدن خبرهای خووب همراه جیک جیک همین جوجه ها که پشت میز کار من تا چند روز دیگر گوش دنیا را کر می کنند… بی غم عشق، نترس در برابر گرسنگی، سربلند در برابر لباس و پرهای کهنه شان، و البته بی وحشت داعش گربه ها و هر زورگو و مفت خور دیگری که می خواهد تو نباشی، تا خودش باقی بماند…. لااقل می شود امید داشت به تعداد کم انسانهایی که هنوز تو را زنده میخواهند و توی لالوهای تاریک ذهن شان طناب دار تو را نمی بافند.تنفر و خشم دشمنِ بیگانه را می فهمم، ولی تا این سطح نازل خشم و حسادت در نگاه آدم های یک شهر، یک محله، یک خانه… یا حتا یک مشغله صنفی را نمی فهمم. اسم ش رقابت نیست، مطلقا. چند وقت پیش نوشتم دنیای بی عاطفه جای ترسناکی ست. لااقل می شود امیدوار بود. من امیدوارم… تو هم باش. به سال های در پیش، به تولد جوجه ها و بوسه ها و دست های گرم و تفنگ های خاک گرفته و موشک های زنگ زده و سقف های قرص بالای سر آدم ها…و البته کلمه. حتی اگر خواب باشد…لطفا از خواب بیدارمان نکنید. تا سال بعد دوباره از خواب بیدار شویم.شاید دنیا جای بهتری شده بود…شاید

 
دیدگاه‌ها برای بیدارمان نکنید بسته هستند

Posted by on اسفند ۲۵, ۱۳۹۴ in دوربرگردان, رسانه ها, رگبار, روزنگاري, صفحه نخست

 

شوکران

 

872f289d-3657-4673-b865-e8ca2032e612

حساب و کتاب زندگی روشن بود، نه کاسه لیس شدن، نه فدایی…نه دروغ گفتن،نه طبل تو خالی… نه تو بمیری، نه من بمیرم… معنی رفاقت را هم فهمیدیم که طعم کشک می داد با نعنای دو آتیشه و عرق سگی. باقی خلاص. تنها تنهایی معرکه بود که قاب خاتم گرفتیم به پیشانی، تا با احترام بمیرد. این روزها دوست و دشمن آجیل شب یلدای پارسال اند، بیات شده تا استخوان.جامعه، فرهنگ، اقتصاد، سیاست، همه چیز تخم دو زرده می کند برای خلق شکمباره و سرریز از مصرف. بی اینکه بدانیم. هر روز کرکسان مرگ نزدیکتر می شوند مدام، کسی هم حواسش نیست. همه فکر خویش و مرحمت از بالا، هر که نان خشکی و خشتکی تمیز دارد راضیست، عام و خاص، چپ یا راست. لطف تان واقعا مستدام. خوش گذشت روزگار. کلمه شد ناندانی و سقف تاریک مردمانی که فقط شعار می دادند برای نان بی خردی. روشنفکران شب به شب مست، سوغات به تخت می بردند و تبصره می دادند خلق را برای کشتن دیو و به فردایی بهتر، وعده پشت وعده و فرصت طلبی پشت هم. چه معجونی شد چه ملغمه ایی، چه غمگین جماعتی چه خلق حیرانی…که بخت یونس شکم نهنگ بود و صبر ایوب مرگ روز به روز. به معجزه نزدیک بود، که میان تمام نام ها “کلمه” دستم را گرفت، که نمی گرفت فاتحه… پس پناه به کلمه که چیدمانش نه به حرف است و یاوه نه به شعر است و شوره. عریان است و تلخ چون شوکران.

 
دیدگاه‌ها برای شوکران بسته هستند

Posted by on دی ۱۶, ۱۳۹۴ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

شبی خون خوانی

New Picture (15)

با خوانش داستان و داستان صوتی بیگانه نبوده ام. چند سال پیش به مدد نشر و ناشری که الان نمی دانم هر کدامشان کجای این گیتی هستند مجموعه داستانی صوتی کار کردم که خیلی زود کمیاب و بعد مدت کوتاهی نایاب شد، درست مثل ناشرش… حالا  و بعد مدتی سایت شهر کتاب برای معرفی و ترویج فرهنگ کتابخوانی دست به اقدامی جالب زده و  در سایت خودش بانکی صوتی و شنیداری تهیه کرده است. تمایلش اگر بود و وقتش هم،  اینجا بشنوید و بخوانید شبی خون از کتاب دوربرگردان را همراه باقی کارها و کتاب ها در این سایت:

شبی خون 

 
دیدگاه‌ها برای شبی خون خوانی بسته هستند

Posted by on آبان ۱۷, ۱۳۹۴ in داستان, دوربرگردان, روزنگاري, صفحه نخست

 

بی… نیاز رفت

download

از هدفن توی گوشم سمفونی مرگ می شنوم.ساکسیفون… و زیر لبم  شعر خاورمیانه  است. حافظ…. یکهو آوار میشود همه چیز. چه می شود که دیگر جواب تلفن را نخواهی داد. استاد نقد و داستان و مرد مهربان خیابان آبان تهران، که همیشه  درب خانه ات باز بود به  مهر… شُوک می شوم از نبودنت. عجب سالهایی شده این سالها…مدام مرگ است و مرگ. بیشتر از تولد. یادم می آید آنروز که  چشم هایت را  که به خاطر مطالعه و نوشتن بیش از اندازه، چسبندگی قرنیه پیدا کرده بودند، عمل جراحی چاره ساز شد ، ولی همچنان کوهیار پسرت و بانو متن ها را با فُونت درشت شده برایت می خواندند. کم کم  تماس ها کم شد و  بیماری بیشتر، چند سفر در پیش… جنوب و آفتاب و بازگشت و تلفنی که از ترس آدم های حقیر دیگر بر نمی داشتی. موبایل و شماره خصوصی. تبریک عید و حال و احوال، که خوب و بد می گذشت. استاد بی نیاز مهربان از تو برای این ادبیات میراثی حدود پانصد  نقد مکتوب و اصولی جدا از اثار تالیفی داستانی به یادگار  مانده. نقدهایی که با کلمه ها و تعارفهای معمول فاصله زیادی داشت. خِشت خام  کسان نبود. تازه از راه رسیده ها حضور و زبانت را برنمی تافتند. داستان و  کلمه، توصیف و تعریف و نان قرض دادن نبود برایت. بگذار هر چه می خواهند بگویند. تو خود جاودانه در این راه بودی. با داستان و تعریف درست آنچه از نوشتن در سرت بود. دلم برایت تنگ می شود. برای نگاه و آن کلمه های دقیق ات از درد هر داستانی که می شنیدی، و برای ذوقی که در چشمهایت با کلمه داستان دیده می شد. برای دل شکسته ات از دست برخی که می آمدند و وقتی نانی از تنور گرم سوادت برایشان در نمی آمد به باد ناسزا می گرفتند و می رفتند. برای نامهربانی این روزگار. چه غریب آمدی و چه  زود رفتی،  بی نیاز از خلق و این  روزگار.

پاییز نود و چهار

 
دیدگاه‌ها برای بی… نیاز رفت بسته هستند

Posted by on مهر ۱۳, ۱۳۹۴ in رسانه ها, رگبار, روزنگاري, صفحه نخست

 

هول

CYMERA_20150816_132119

میان راه مانده‌بودیم…من، سیاوش و کسری. موتور ماشین‌ یک‌هو ایستاد. پیر‌مردی در تاریکی پایین کوه از لای درخت‌ها نگاه می‌کرد
من:تعمیرکار سراغ نداری حاجی؟
-چرا…اما چه‌فایده؟
سیاوش: خب درستش کنه دیگه.
-نمی‌تونه… دست اون نیست.
من:نمی‌فهمم؟!
-عقل داشتید با چهار‌چرخ از اینجا رد نمی‌شدید. یه نگاه بکن به اون.
کسری:خب… یعنی اونم خرابه؟!
-چهل‌و دو ساله که اونجاست.جون‌‌دار نیست.از اینجا فقط جوندارها می‌گذرن…بی‌جون‌ها رو هول می‌گیره.
راه سرد بود و اولین آبادی دور…هوای سنگین توی ریه‌هامان می‌ماسید.توی راه صد ماشین دیگر دیدیم که زمین‌گیر بودند. هول گرفته بودشان انگار. بی‌جان.

عکس ‌و داستانک‌ #میثم_کیانی#هول

 
۲ Comments

Posted by on مرداد ۲۵, ۱۳۹۴ in داستان, رسانه ها, صفحه نخست

 

هم دمایی

New-Picture

می‌خواستم از داستان‌های خودم شروع کنم، اما… برای من کارکرد هر عکس به مثابه یک کلمه یا چند سطر یا چند صفحه نوشته است،با این پیش‌درآمد، ادعای عجیب و غریبی در خصوص عکاسی برای من نمی‌ماند..ظرف هنر اگر باشد، ذاتی‌ و وجودی‌ست،…باقی خب هم البته به سواد و علم‌ِکار برمی‌گردد. به نظرم تصویر با کلمه ارتباط‌تش مستقیم است. به همین بهانه شاید آنقدرکه در حافظه‌ی انسان تصویر کارساز است، توصیفِ یک تصویر، عاجز و خنثی عمل می‌کند…انسان نیاز به مواجهه دارد. مثل صحنه‌ای در کتاب که شما انتظارش را می‌کشید تا سر برسد،یا بزنگاه یک فیلم که علی‌رغم دانستن انتهای آن، باز منتظر می‌مانید تا سرنوشت‌ش را خودتان به چشم ببینید.حیف که ما مردمی کنجکاوِ شنیداری داریم.مزه تصویر اگر می‌چشیدند،قطعن با واقعه مواجه می‌شدند،جای شنیدن توصیف آن…از عکس‌هایی که این چند وقت از فضاهای باز گرفتم، کنار هم و هر کدام به تنهایی فضای یک داستان و کتاب جذاب برای من است.تصاویر آینه‌ای از هم و درهم تنیده که فضای جدیدی و با اشیا جدید تولید می‌کنند، ده تا از کارها را همراه پنج اثر از نویسنده‌ی خارجی و پنج نویسنده ایرانی می‌گذارم. شاید بشود حال و هوای کتاب را با این تصاویر به یاد آورد…لااقل برای من اگر اینطور بوده برای شما هم بشود.دوست دارم در خصوص کارهای خودم هم بتوانم اینگونه عمل کنم. ارادت همگی…

برای مشاهده عکس ها و متن ها به آدرس اینستاگرام: https://instagram.com/ به شناسه ی: میثم کیانی یا meysamkiani

 
Leave a comment

Posted by on مرداد ۳, ۱۳۹۴ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

یک سونای داغ

ششمین شماره «کافه داستان» منتشر شد. پرونده این شماره آقای نویسنده، اختصاص به نویسنده شهر تهران، امیرحسن چهل تن دارد. لینک دانلود

متن پایین را برای مجله “کافه داستان در خصوص پرونده امیرحسن چهلتن نوشتم. که می توانید به همراه کل مجله به صورت رایگان از لینک بالا دانلود کنید. ضمنا در پایان مجله گزراش مفصلی از صحبت هایم در نشست فلوبر خوانی  چند هفته پیش منتشر شده که خواندش خالی از لطف نیست.

یک سونای داغ

برای بیست سالگی،خواندن رمانی به اسم “روضه قاسم” که به صورت زیرزمینی و از دالون‌های تاریک و همیشه جذاب نایاب فروشان انقلاب به چنگ‌ش بیاوری بس است که نام نویسنده‌اش را رها نکنی.سال‌های هشتاد تا هشتاد‌و‌دو. در گام بعدی خوانش تریلوژی “تهران، شهر بی‌آسمان” دیگر بس است برای رفتن و پیدا کردن آقای نویسنده. امیر‌حسن چهل‌تن و کلاس‌های شلوغ بن‌بست نور خیابان ظفر در پایتخت، کمتر از دو سال بعد از مرگ گلشیری و شاملو و بزن‌گاه فقدان احمد محمود بزرگ در “کارنامه” کنار نام‌هایی چون محمدمحمد‌علی و منوچهرآتشی و حافظ موسوی و شمس. یکی از جوان‌ترین اسم‌های روزگار خودش در ده‌ی پنجاه و صاحب چند مجموعه داستان و رمان. نویسنده‌ای که غیراز نوشتن و فعالیت در کانون نویسندگان، تحصیلات آکادمیک مهندسی هم دارد…و خاطراتی از جنگ هم.

داستان‌نویسی که فاصله و زاویه عجیبی با  تعاریف و نگاه چپ ادبی و ژست‌های مرسوم و یادگار مانده از دوران دور و دیر  خودش گرفته و حالا و هم‌گام با دهه‌های درخشان ادبیات فارسی می‌نویسد. تعاریف‌ش از زبان و نگاه‌ به طبقات اجتماعی تفاوت‌ و تنوع کاراکترها‌ی‌اش در خلق  زبانی که بدون شک در تمام کارهای او دستاوردی شخصی و نسخه ادبیات‌ی مخصوص است.

ساعت پنج برای مردن دیر است…دخیل بر پنچره فولاد و دیگر کسی صدایم نکرد… اگر نگوییم که شاخصه راویان داستان‌های چهل‌تن تسلط به زبان درست و داستان‌گوست، یعنی کارهای او را نخوانده‌ایم و یا لااقل درکی متناسب با آنچه در روایت زن‌ها و مردان قصه‌هایش بوده را از دست داده‌ایم.

شاید زبان روایت داستان‌ها و جنس توالی هر داستان بنا به درک و نگاه ما متفاوت باشد و گویش در زبان داستانی دیگر نویسنده‌ها، تنوع و چند صدایی بودن راویان قصه واقسام دیگری داشته باشد. اما در کنار تمام آنها، ویژگی داستانی چهل‌تن و فاصله گرفتن زبان او از ادبیات محاوره و به اصطلاح رویارویی با لمپنیسیم، امریست کاملا مشهود و اینبار ما از نظرگاه راوی زبان‌ی با جنس فاخر و پرطمطراق و دایره واژگانی مخصوص او روبه‌رو هستیم. به عنوان مثال می‌شود به نوع زبان و توصیفات او در داستانهایش از شهر تهران رجوع کرد و پاسخ را از زبان پرسناژهایش دید. خلق موقعیت با حوادث و داستان‌ها و البته مواجه داستان با تاریخ، حالا تهران امروز باشد یا تهران قبل و بعد کودتای بیست و هشت مرداد یا در دل رسومات ایرانی و نگاه زنان به آداب و رسوم ایرانی. و همینطور سهم بزرگی از روایت خرافه و اطلاعات عجیب در غالب خرده‌روایت‌های داستانی در دل داستانی دیگر. این ویژگی‌هاست شاید که در خوانش ابتدایی آثارش صدای شش دانگی از نویسنده  داستان‌ها به گوش می‌رساند، پیش از اینکه به این فکر کنیم که چند اثر داستانی از او ترجمه شد و اقبال خوبی در زمینه های بین‌المللی دارند یا او مثلا کاندید چند جایزه داخلی و خارجی شده و یا اصولا چقدر سیستم نشر و اداره ارشاد در چاپ و تجدید چاپ کتاب‌های او در میان مخاطبینمیان و کتابخوان‌های نسل حاضر کوتاهی کرده یا اهمیت داده است. یک مارتن انفرادی درست بین نویسنده و آثارش یا یک سونای داغ در زمانه‌ایی که باید جایگاه داستان‌نویسان و آموزگارانی چون او بیشتر و بهتر به چشم بیاید…

میثم کیانی

خرداد ۹۴

نام این مطلب وام دار داستانی به همین نام از مجموعه “ساعت پنج برای مردن دیر است” اثر امیرحسن چهل‌تن است.

در این شماره داستان ها و یادداشت هایی می خوانیم از:امیرحسن چهلتن، شرمین نادری، فرحناز علیزاده، میثم کیانی، رضیه انصاری، پوریا فلاح، الهامه کاغذچی، رامبد خانلری، احمد ابوالفتحی، علیرضا رحیمی، بهزاد باباخانی، آزاده حسینی، کیمیا گودرزی، احسان عسکریان دماوندی، درتا سواپا، گلشن قربانیان، ضحی کاظمی، نیلوفر نیک بنیاد، زهره مسکنی، نرگس نظیف، مصطفی علیزاده و…

 

 
دیدگاه‌ها برای یک سونای داغ بسته هستند

Posted by on تیر ۲۰, ۱۳۹۴ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست