RSS
 

تنهایی

۲۸ اردیبهشت

 (داستانی که جا ماند)

دمدمای صبح، تو آسمون، لبه‌ی دیوار، شش تا کلاغ رو که می‌شمری، به هفتمی نمی‌رسه که همه پر می‌کشن،… نمی‌دونم یه جایی بیرون پنجره… لااقل از اینجا که معلوم نیست… همیشه اون بالا، بالای حموم آقا خسرو گم می‌شن… لای سیخ‌های کج آنتنش… راستی بهت گفتم این روزا هر موقع بیکار می‌شه، یعنی همیشه‌ی خدا  که بیکار هست، از پشت پنجره حمومش اینجا رو می‌سوکه؟ گوش کن! گوش کن!… بعضی وقتا صدای دوش گرفتنش رو می‌شه شنید… اگه خوب گوش کنی حتی چیلیک چیلیک شیر خراب حمومش رو هم می شنوی، گوش کن گوش کن، انگار  می‌خوره رو کاشی‌ها… نه،تا حالا ندیدمش، یعنی دروغ چرا،‌غیر از چند باری که تو سوپر ِ دی تو دی ِسر کوچه دیدمش، نشده اونقدر سرش رو بالا بیاره که بشه مثلا طاسی سرش رو دید… شایدم من ندیدم…کاری نداره، کافیه ده دقیقه اینجا وایستی تا دود سیگارش از تو پنجره بره هوا… حتی می‌شه فهمید کجای حموم وایستاده، یا حتما پشت اون بندای آجر قرمز، یه جایی، مشت انداخته وسط خشتکش و داره… اَی چندش… شنیدم همین چند سال پیش مرده،زن بیچاره…  دقش داده حتما مرتیکه کچل تا بتونه راحت  زنای مردم رو دید بزنه… گربه صفتی تو خون شما مرداست … آره جون ننت اگه همین زنای چی و چی نبودن، امورات پایین تنه‌ی شما از کجا رتق و فتق می‌شد؟…خبِ خبِ اول صبحی حوصله پا منبر نشستن ندارم… از دیشب برات سیگار مونده؟… اِی بترکی… تو که نمی‌کشی،‌پس اونو بده به من… کجا گذاشتیش؟… تهش بود،آخر شب روی میز بود… می‌خوام دیگه… می خوام بریزمش روی سیگار… گه خوردی… دیشب دیدی چطوری مشتری شده بودی… حالا می‌گی مسخرست… هوی وحشی نشو! بلند شو می‌گم، آقا خسرو… پرده… خاک تو اون سرت… بهت می‌گم بیست و چهار ساعته پشت پنجرست… بلند شو پرده رو بکش… بی‌آبرو!

  شبیه مستراح های بین راهی شده اینجا… از یه دستیِ سبز دیواراش و پارکت قهوه‌ای سوخته براق، اصلا نشونی می‌بینی؟… روتختی شرمن ارغوانی، رو بالشی‌های سفید، همه رو به گند کشیدی… بیا این دمپایی رو فرشی ایتالیایم، عمودی می ذاریش بیخ دیوار،‌تا ته سیگارهای کوفتیت رو توش خاموش کنی… اون مخمل خوشگلش رو ببین… با توام… می‌شنوی؟ جورابام کو؟ نکنه دوباره چپوندیشون زیر تشک؟

 ببین به نظرت کدوم رنگی رو بزنم؟… قهر کردی باهام؟… این خوبه؟… یادته هفته‌ی پیش؟… گفتی رو لبام خیلی خوب می‌شینه… از همون کاسب چاقِ هیز… نخند، بی‌مزه… مرتیکه‌ی زشت، یه دفعه با پوزخند در اومد که :خانوم اگه لباسِ زیر هم بخواین داریم. می‌خواستم بخوابونم زیر گوشش… خنده‌ی تو نگذاشت… عین همیشه ریز و بی‌صدا، جوری که آدم از خط و برق چشمات می‌فهمه که داری می‌خندی،… مثل آب سرد بود… نگاش کن… تنم کردم… از حالت ایستادنش خوشم نمی آد، بخاطر تو می‌پوشمش.

 کجا شال و کلاه کردی؟… همیشه بهت گفتم خیلی بدم می آد تا کارت تموم می‌شه سر پا لباس می‌پوشی و می‌زنی بیرون… شهرنو که نیومدی… با هر کی و هر قبرستونی این کارو می‌کردی با من نکن!… خوشم نمی‌یاد… من تموم اون لحظه ها رو به عشق این آخرش صبر می‌کنم… یعنی اینکه یعنی… ماله نکش… عادت شده تر بزنی تو اوقات آدم… لباست رو که پوشیدی، گمشو بیرون دیگه!…

 برای منم بیار…  باور می‌کنی از صبح که رفتی همش تو همین اتاق بودم… حتی حال نداشتم لباس تنم کنم… وای نگفتم… بعد از ظهری حواسم به پرده افتاد، دیدیم باز مونده… یاد این مرتیکه افتادم…‌ پریدم که ببندمش… دیدم وایستاده تو چهار چوب پنجره و داره بر و بر اینجا رو دید می‌زنه… تا منو دید… دود سیگارش پرید تو گلوش… آره، از ننه جون شما خواستگاری کرد… فقط یه نخ… از صبح نوزده نخ و دو تا کتاب و سه ساعت خواب… هیچی‌!… تو چی خوردی؟… ای بی‌شرف، منو بگو که منتظر تو مونده بودم… ببین چیزی تو یخچال مونده من بخورم… دارم از حال می‌رم… کجا؟… وای خدا… من که از خدامه… سه سوته آماده می‌شم. به نظرت چی بپوشم هان؟… نه! خسته نشدی از این رنگ زیتونی… من که حالم ازش بهم می‌خوره… هرکی ندونه خیال می کنه همین یه دست لباسو دارم.

  وقتی اینجوری می‌خوابی و من تو آئینه فقط سوراخ‌های دماغت‌رو می بینم که دارن باز و بسته می‌شن از خودم عقم می‌گیره… از زندگیم، از چروک‌های زیر گردنم،  از این ریشه‌های سفید موم…  می‌شنوی؟ با تواما… حالم از تو و این تنهایی بهم می‌خوره… چرا یه کاری نمی کنی؟…  مگه قرار نبود منو ببری بیرون؟…  پس چی شد؟… من اینهمه رژ زدم، لباس زیتونیم رو پوشیدم… چرا منو نمی‌بری؟ خودت گفتی آماده شم… به خدا اگه نبریم بیرون از همین پنجره پرتت می‌کنم پایین… بوگندوی سفید… یا منو ببر بیرون یا گورت رو گم کن دیگه نمی‌خوام ببینمت… حالمو داری بهم می‌زنی… گم شو!

 سلام!… بفرمایید؟… آقای؟…اوه بله بله…بفرمایید بالا…

 حالتون چطوره آقا خسرو؟… نخیر بیدار بودم… ببخشید من امروز خیلی حالم خوب نیس… امرتون رو بفرمایید؟…  من با شوهرم!…  من که شوهر ندارم… شاید شما منو با خانم خوروَش، همسایه‌ی طبقه بالا اشتباه گرفتید… ایشون گاهی با بچه‌ها و شوهرشون دعوا و کتک کاری دارن… اما من… کدوم امانتی!؟….خرس سفید!… اِوای خدا… بوگندوی سفید من …پیش شما چکار می‌کنه؟… ول کنید آقا من که گفتم، شاید خانم خوروش اینا بودن… در هر صورت مرسی که برش گردوندید… نمی‌دونم یکهو از دستم افتاد… تو حیاط شما بود؟چه جالب… حالا چرا جلوی در ایستادید بفرمایید تو… بفرمایید…چای یا قهوه؟… منم تلخ دوست دارم… ببخشید که اینجا یه ذره بهم ریختست… بله دل و دماغ نمی ذاره… خدا رحمتشون کنه شنیده بودم… می فهمم، کاملا می فهمم… راستی چطوری فهمیدید این برای منه؟… یعنی چی! باورم نمی شه!… رنگ زیتونی…مگه شما هم دوستش دارید؟…واقعا که!

اردیبهشت هشتاد و شش (بازنویسی  اردیبهشت نود ویک)

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته داستان, صفحه نخست

 

خداحافظ آقای فیلیپه مونترو

۲۷ اردیبهشت

Carlos Fuentes Macías November 11, 1928 – May 15, 2012

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنگاري, صفحه نخست

 

۲۵ اردیبهشت

این پخش که می‌کنی عطرت، همین پخش که می‌کنی… آن نمی دانم نامش میان همه‌ی خیابان‌های شهر، پخش که می‌کنی عطرت…

 
دیدگاه‌ها خاموش

نوشته شده در دسته روزنگاري, صفحه نخست

 

گوشت‌خوار

۱۹ اردیبهشت

مدام می‌بازم به تو. مدام  فرو رفتن را حس می کنم. این عاشقانه را دوست دارم که تقدیم می شود به هیچ‌کس،نام پرنده‌ای که توی همین حوالی لانه کرده و نمی دانم چطور باید سیرش کنم. از قلب‌هایی که مدام از سینه ام پاره می‌کنم و او که مدام سیر نمی‌شود… چکار باید کرد با این نتیجه موهوم که مرد هیچ زنی نبوده این نامرد! و تنها وقتی دلباخته‌، که او را زنده زنده بلعیده‌اند. راستی تو خواب دیده ای مرا یا من کابوس هر شبم تویی؟!  جنازه‌ی مردی که چوب هم نمی‌شود به آن زد، و  مشتری تکه تکه‌های گوشتش، زیباترین کرکس این شهر است، ساکن همین حوالی…

 

 
دیدگاه‌ها خاموش

نوشته شده در دسته روزنگاري, شعر, صفحه نخست

 

مرثیه‌‌ای برای یک لحاف‌دوز

۱۳ اردیبهشت

 

پیش آمده بود جایی توی خانه نشسته باشی و ناگهان صدایی محو توی کوچه بپیچد و تو یادت برود چه کار داشته‌ای می‌کردی و شش دانگ حواست جمع شود تا صدا را تشخیص دهی.نه…مثل اینکه  این روزها پیش نمی‌آید که لابه‌لای سرو صداهای توی کوچه، این کلمه‌ها بپیچند: لحاااااااااف دوزیه‌ه‌ه…  یکدفعه به این فکر می‌کنی که آیا این روزها کسی لحاف می‌دوزد؟!… دوخت لحاف و زدن پنبه‌ها کنج حیاط بماند، اصلا آیا هنوز مادر پدرهایی هستند که بچه های شیطانشان را بترسانند از اشخاصی مثل لحاف‌دوز یا نمکی یا نمی‌دانم یک غول بی‌شاخ‌ ودم دیگر که زهره آنها را بترکاند. کارایی لحاف‌دوز این روزها که همه تشک‌ها و لحاف‌ها ماشینی و پشم شیشه شده چیست؟!… نکند روزی دیگر نباشد!… یادت می آید آن‌روزها حتی فکر اینکه بتوانی یکبار چشم در چشم یک لحاف‌دوز بدوزی هیجانی توی دل و مثانه‌ات ایجاد می کرد، مثال نازدنی… یک صبح تا ظهر سروکله زدن با تفنگها و شمشیر‌های تیزپلاستیکی، سوار بر اسب چوبی مهربان، که می‌توانست بزرگی اتاق را مثل صحرای نوادا برایت بی‌کران و گسترده کند. و خواب بعد ازظهر، بعد آنهمه آتش سوزاندن چه خوب می‌چسبید زیر خنکی کولر، با شکمی سیر… و ناگهان درست وقتی کشیده بودی زیر پتوی خرس‌دار و بالش ابری زیر سرت رام رام بود… یکباره همان صدا می آمد! توی کوچه بود اما طاق‌خانه و درختهای حیاط همزمان می‌لرزیدند: لحااااااااف دوزیه‌ه‌ه… خواسته ناخواسته سرت را می بردی زیر پتو تا مگر خطر رفع شود. شانس می‌آوردی آن زیر هوا به اندازه‌ی کافی بود، و گرنه با توصیفات دیگران از این غول هولناک و البته تصور اینکه یک لحاف دوز تا چه اندازه می‌تواند خطرناک باشد و احتمالا تا حالا چند تا از بچه‌های همان محل را به جرم شیطنت به خاک و خون کشیده ،همه می‌توانستند همان زیر پتو از ترس قبضِ‌ِروحت کنند… خواب بعداز‌ظهر که زهره‌مار بود، ولی با این حال فکر اینکه کسی هست توی کوچه که برایت خطرناک است، تا هنوز و امروز همراهت مانده…اصلا مگر می شود روزی لحاف‌دوز نباشد؟!، اصلا مگر می‌شود بچه ها از چیزی نترسند؟….یادش بخیر… چند وقت پیش مقاله‌ای می‌خواندی که ‌پرداخته بود به انقراض و مرگ زبان‌ها و گویش‌هایی که تا چند ده‌ی آینده اثری از آنها باقی نخواهد ماند مگر در موزه یا همچین جاهایی. این خطر انقراض برای زبان فارسی هم بود! همان موقع توی دلت آرزو کردی که بمیری و آن‌روز را نبینی که زبانی مثل فارسی نابود شود… اصلا چه معنی می دهد که همه دنیا به زبان‌های انگلیسی و فرانسه و چه و چه حرف بزنند و فارسی این وسط جایش خالی شود!… حالا زبان چینی باشد یک حرفی، با چیزی حدود هفتاد هشتاد هزار صدا و آوا برای خواندن و نوشتن چکار می‌شود کرد؟!…فارسی و لحاف‌دوزی اما حکایت دیگریست… اگر این زبان با خیلی چیزهای دیگر منقرض شوند، راستی چه بلایی سر ما خواهد آمد؟!… دنیا بدون لحاف دوز چه شکلی می‌شود؟!  آنوقت بچه ها را باید از چه ترساند؟!… لابد از آدم فضایی!!!… چه کسی باور می‌کند تمام ترس کودکی‌ات از دو چوبه درخت ازگیل بوده و یک موشه و چند دسته نخ چلوار و سوزن و دوچرخه ای خورجین‌دار که از کوچه‌های این شهر می‌گذشته!…چه چیزی برایشان خواهد ماند که مثل تو روزی بنشینند و از تلخی‌ها و شیرینی‌هایش حرفی بزنند و بنویسند… با کدام زبان بیگانه؟… یک نفر به من بگوید این روزها آدم‌ها از چه چیزی بیشتر می‌ترسند؟ از بودن لحاف‌دوز یا نبودن زبان فارسی؟!

 
۳ دیدگاه

نوشته شده در دسته داستان, صفحه نخست, کودکانه

 

ممنوعیت حضور!

۰۳ اردیبهشت

از آن دست مقولاتی که اگر ساعتها فکر کنی، نمی توانی کلمه ای، پاسخی، منطقی برایش بیابی، شاید همین خبری باشد که اینجا تحت عنوان: “ممنوعیت حضور نشر چشمه در نمایشگاه کتاب “آمده است. می‌شناسم نویسنده هایی را که علی‌رغم  تمام شدن آثار جدیدشان همچنان منتظر روشن شدن وضعیت نشر چشمه هستند… می‌شناسم کسانی را که از این حالت تعلیق،کنج دلشان غنج می‌رود و  علی‌رغم این خیال کج، خودشان اگر روزی از دستشان برآید کتاب به این ناشر خواهند سپرد…. کسانی را هم می‌شناسم که چشم به نمایشگاه کتاب و  چشمه  دوخته بودند،حالا یا  برای  رونمایی کتاب جدیدشان، و  یا برای تجدید چاپ کتابشان در آن ایام چند روزه… علت این عنادورزی ها هر چه باشد یک چیز  واضح و روشن است؛ کمکی به ارتقاء فرهنگی این مملکت که نمی‌کند هیچ، با سردرگمی و دلزدگی این روزهای ادبیات،  اوضاع بد معدود ناشرانی که حرفه‌ای و با تمام وجود در خدمت نشر آثار ادبی و فرهنگی در این سرزمین هستند را بیشتر و بشتر رو به وخامت می‌برد. فرض بگیریم که از پشت پرده این جریانات ما بی‌خبریم،  یا نه اصلا بگیریم که این تصمیم کاملا منطقی و درست بوده، آیا گرفتن این تصمیم درست، ضررش بیشتر از منفعتش نیست!؟…آیا نه اینکه  مخاطبان کتاب، فرهنگی و غیر فرهنگی، رو به انقراض دسته جمعی هستند!… وضعیت فروش کتاب که می دانیم این روزها چطور است، پس چرا تمام  توان خود را برای ضربه زدن به ناشرانی که بیشترین سهم را در اشاعه و ترویج  محصولاتی با کیفیت، از هر نظر  را دارند، بی هیچ ملاحظه‌ای به کار می بریم!  حالا که اخبار بد، از گرانی گرفته و التهاب بازار  و نگرانی جنگ و  دیگر دغدغه ها مثل ادعای بی‌اساس کشورکی مبنی بر مالکیت قسمتی از این خاک ، پیوسته هجوم  رسمی خود را به مغر ما  اعلام می‌دارند…افتادن  به جان خانه‌ای که از قبل دیگرانی ساخته و انگار  باید تا بن خراب شود، چه سودی به حال چه کسی دارد؟!… تنها مشکل این مُلک مشکل بر طرف کردن پرونده‌ای در آژانس نیست، ما مشکلات دیگری از  این دست فراوان داریم، و انگار  نمی دانیم  کی باید به آنها فکر کنیم تا حضورمان ممنوع نشود!

—————————————-

در همین‌باره بخوانید:

نامه ی جمعی از نویسندگان در مورد تعلیق نشر چشمه و ثالث

از مهربانی و سکوت و صبر خطرناک‌تر چی؟ پدرام رضایی زاده

جای خالی نشر چشمه/ اسدالله امرایی

از این تیتر بدم می‌آید / مجید قیصری

 
۶ دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنگاري, صفحه نخست

 

پابرهنه نمی شه برگردم ؟

۲۹ فروردین

 

 

تا کجا من اومدم؟… چطوری برگردم؟

چه دراز سایه‌ام!

چه کبود پاهام!

من کجا خوابم برد؟

یه چیزی دستم بود!… کجا از دستم رفت؟

من می خوام برگردم به کودکی!

“حسین پناهی”

 

بگذار همه چیز در نگاه تو باشد.

۲۰ فروردین

 

از احوالات این روزها و این کرختی بهاری که خیلی هم تعریفی نیست،و البته این قطره های باران که نم نم می‌بارد در بالکن و شره‌‌هایش می‌ماسد بر شیشه‌ها و نخوتی کهنه را در آدم بیدار می‌کند. بانو با فنجانی قهوه می آید. طبق معمول لبخند کجی تحویلش می دهی و او از راه آمده بر می گردد و دوباره در تنهایی به کلمه‌ها فکر می کنی، به تنبلی و کسالت، به دیر به‌روزرسانی این صفحه‌ی وب، اخبار بی رمق صفحات و لینکهایی  که از نظر دیگران حتما با اهمیت هستند و تو اهمیتشان را درک نمی کنی. ذکر اینکه کدام کتاب را خوانده ای و خوانده‌اند و چه فیلم‌هایی را در روزهای خلوت پایتخت رفته ای و رفته‌اند…یا در خانه چه دیده ای از اسکاری ها و فیلمهای بی خرس و با خرس، با نخل و بی نخل…و قهوه‌ی مداوم و سیگار پشت هم…هی می گردی و نمی‌یابی… این تلخی‌ها و روزمرگی‌ها گاهی اگر سازنده باشند،همچنین وقتهایی است لابد، که کلمه ها را پشت هم قطار کنی و خاطره ها را با خودت بکشی پشت پلکهای بسته… کنج دنج کافه ای در استانبول و شنیدن زبانی بیگانه چطور است؟! یا لب ساحل صخره ای چابهار و آلاچیق ها و آب‌جوهای خنک زیر آسمانی پر از ابر در جایی دور افتاده با صدای خوابیدن چند موج… و دوستی که از در تو بیاید، چه در کنج همان کافه در استانبول، چه زیر همان آلاچیق در چابهار… مهم لبخندیست که بر لب دارد… مهم تمام موسیقی‌های خوب است  که در زیرصدای حرفهای او، توی گوش تو جاریست… همان موقع دوست داری توی یکی از همین پستها با فونت صد بنویسی: لبخند…گاهی قهقهه فراموش نشود!…به احترام آن لبخند کلاه از سر برمی‌داری و تا کمر خم می‌شوی … لابه لای موسیقی و لبخند، حرفهای آزار دهنده‌ای هم هست خب. مگر می‌شود نباشد!  از آن دست حرف‌هایی که مثلا می‌خواهد همه چیز را خوب و خوش نشان دهد و یا روراست نباشد و هی بگوید همه چیز تحت کنترل است و مثلا گلایه کند که چرا این صفحات و وب‌نوشته‌ها پر است از اندوه و درد…یک تضاد اخلاقی مغزت را سوارخ می کند. یاد جمله ای از برشت می‌افتی : آنکه می‌خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است! تجویز سکوت احتمالا برای تو بهتر است… تجویز همین تنهایی…نشستن روی صندلی پشت میز تحریرت و بعد از ساعتها زل زدن به یک متن نیمه کاره، گذاشتن تنها یک نقطه‌‌ی پایانی در انتهای یک جمله. پکی از سیگار با پلکهای بسته و به‌دنبال آن،یک لبخند…  بعد از چرخیدن در اسامی تلفن همراهت یا همان فُن‌بوک موبایل، و تحقق احساس دیدن و شنیدن این فضاها وصداها همراه آن لبخند، نشسته بر دهان همان دوست، از اینهمه اسم و شماره که هرروز چون سنگ‌سیزیف بر دوش می کشی و به مقصد نمی رسی، آیا خبری داری؟!… فرشته از سفر برگشته؟  کاوه هنوز می‌نویسد و طراحی می‌کند؟ آیدا می‌رود شکار؟ رضیه چه عکس خوبی گذاشته است در فیس‌بوک…از مریم و صفحه سیزده چه خبر؟ آن سن دارترها چطور؟ بیشتر باید نگران آنها باشی!…همینطور می‌روی و می‌رسی به اسمهای دیگر، پدرام… پدرام همیشه یک جایی آنطرف ناتور بیدار است و تقریبا شبیه تو خبرها و لینکهایش دیر به‌روز می‌شود. انگار فراتر از افسردگی بهاره رفته و دارد از دست روزگار رنج می‌کشد… رفیق است… می‌روی تا شمال، منتهی از شمال غرب…به آزرم گفتم که همه چیزش یکجورهایی شیک و پیشرو است… دیگران چطور…هنوز کسی خوابگردی می‌رود؟…هنوز پوریا در قاب سبیلهایش توی عکس می‌خندند؟! ونداد انگارنشسته است پشت غولترین کامپیوتر دنیا و موسیقی و تنهایی‌اش را رها نمی‌کند،خوب است که هست… فرهاد در سکوت کامل، صدمین داستانش را در حالی تمام می‌کند که سلول سلولش از بیخ وبُن فریاد می‌کشند: غیر قابل چاپ!… از پیمان، سینا یا امیر حسین… از حمید و عکس‌هایش ،از آیت و  اقلیمش چه خبر؟! کسی می‌داند حال یوسف بهتر شده یا نه؟…صلاح جایی میان دود و کافه‌ِخیابان گم شده،همراه شهرام شهیدی… از چشمه‌ و یارانش چطور؟ خدا کند این عنادورزی‌های اخیر را ختم به خیر کنند! انگار توی راهی تاریک قدم می‌زنی که با پدیده‌ای به نام چراغ بیگانه است. همه اطرافیانت با نور لرزان شمع، تاریکیِ را طی می‌کنند و در هاله‌ای از مه به جایی نامعلوم می‌رسند… مارکز جایی در روسپیان سودازده می‌گفت: اخلاقیات‌هم  بستگی به زمان و زمانه دارد.خواهی دید… فنجان قهوه به آخرش رسیده. بگذار آن لبخند کج، کنج دنج آن کافه بماند… بگذار تمرکز کنی و چند شعری که یادت رفته است را به خاطر بیاوری… بگذار چند خطی بنویسی توی فیس بوک و تمام دوستانت را دقیقه به دقیقه بشماری… آهان، یک داستان دارد از راه می‌رسد… نوشیدن یک لیوان آب پرتقال و گردش خرطوم یک فیل وقتی جفتش را به خاطر یک عاج سر بریده‌اند.   اسم داستان را می‌گذاری:  قطره اشکی که در چشمهایش حلقه شد… یا: بگذار عاشقانه ترین نگاه، نگاه یک فیل باشد.

 
 

کمی عید هم اگر از لبانت بریزد…

۲۹ اسفند

دیروز روز تو بود، امروز  روز من. اگر این آخرین اسفند تو باشد، آخرین دیروز من هم خواهد بود. و شاید هم این است که من عاشق اسفندم و از فروردین فراری. چون بوی سرکه می دهد.  پلک می زنم تا شاید این بو برود و آن دیگری برسد…وقتی رسید  باز عاشق توام، عاشق اسفند  نه!.. قول   می دهم… اینبار وقتی از در بیایی و لباس نو تنت باشد و دعوتم کنی به یک بغل سبزه و سیر… و ماهی گلی هی بچرخد با صدای فرهاد: بوی عیدی بوی توپ… من باز کنار تو سماق را بچشم، تو سیب باشی و من، تمام سیبها را بچشم… کمی به عید مانده ای تو…کمی به دیروز…با اینهمه قول می دهم اسفند تا نخورده در جیب من بماند… و این روزها را اگر تا هفت بشماری، سیاهیشان بماند به زغال، پس بشماریم: یک… و… دو… و… تمام که شد رفیق، با سکه هایت جرینگ و جرینگ کن در تنهایی… بدانم که هستی و  تمام روزهایم را با سمنو نوچ نوچ کنم. کمی عید هم اگر از لبانت بریزد که می شود نورعلی نور…

 

یست و نه اسفند نود

 
۱دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنگاري, صفحه نخست

 

سومین شماره مجله ادبی گیور منتشر شد

۲۸ اسفند

     دانلود مجله

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته روزنگاري, صفحه نخست