RSS

وقتی وجدان تحقیر می‌شود

20160804_232613

ترس کوچک ما از آینده شاید، خاورمیانه‌ی آتش گرفته و بوی کباب، اخبار بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان با آتش دهانه‌ی لوله‌های  تانک قطع نمی‌شوند‌. کسی بود این میان که از زندگی حرفی زد؟! کسی میان این حروف می‌دود و این بوی کباب می‌پیچد توی عطر شَنل خانمی که پاشنه‌های سرخ کفش چسبیده است به سن شیشه‌ایی… شامپاین میان سطل یخ است و کسی از دور دارد فریاد می‌زند. صدا شفاف است همانقدر که بوی کباب. ناله کودکی هم هست توی ویرانه‌ای که قبل‌تر خانه‌اش بوده… نه، درست وسط آشپزخانه‌ای که روزی مادر آشپزی می‌کرده، نشسته است و گریه‌اش بند نمی آید…کسی نیست که یادش مانده باشد این کودک دقیقا کجای این نقشه در حال گریه کردن است. حالا بوی کباب هم هست این لابه‌لا. آرامشی که تا مرگ یک قدم فاصله دارد. می‌رود و باز می‌گردد، آمار مرده‌ها از دست خارج است و کسی دقت نمی‌کند که بوی کباب از کدام سمت می‌آید… همه نگاه‌شان فقط به قوزک پای سفید آن خانم است و رقص پاشنه‌های سرخ‌اش وقتی رون سن کَت‌واک می‌کند. دارد می‌سوزد خاورمیانه و این بوی کباب ول نمی‌کند دنیا را…
و اما روایت سرراست و بی‌ادعای #جهان‌انزوا برای هنوز کتاب‌خوان‌ها و متنفرین از جنگ ساخته شده… ببینیدش. بازی خوب سربازهایی که فراموش شده در خاکریز جا مانده‌اند، کنار وجدان‌ تحقیر شده، این روزگار می‌پوسد… لعنت به جنگ، لعنت به فراموشی آدمیزاد

میثم کیانی

 
دیدگاه‌ها برای وقتی وجدان تحقیر می‌شود بسته هستند

Posted by on مرداد ۱۴, ۱۳۹۵ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

شکار زمین

IMG_20160725_144537

جهان، گذار است و موقت درست…‌ اما این‌روزها آنقدر خاطره از مرگ داریم که ناخودآگاه تولد یادمان رفته است، کافیست اخبار را دنبال کنید، بوی تعفن اجساد است و خونی‌که بند نمی‌آید… روی زمین جا تنگ شده آنقدر که جوان‌ها از بالا می‌پرند مثل پرنده که تکه‌ای شاید چند سانتی‌متری از آن شکار کنند. شنیده‌اید لابد؟!… آمار از دست تمام مغزها در رفته. سلاطین نشسته‌اند بر کاغذهای پزشک قانونی و از پشت شیشه‌های ضد گلوله، تکه‌های بدن را به مضرب دو صرف می‌کنند… کاش بایستد زمین.کاش جلو نرود

تابستان نود و پنج

 
دیدگاه‌ها برای شکار زمین بسته هستند

Posted by on مرداد ۴, ۱۳۹۵ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

داستان خوانی

به گزارش ایبنا

IMG_20160611_124958

چهارشنبه دوم تیرما از ساعت ۲۰ تا ۲۲  داستان خوانی من و  دیگر دوستان نویسنده است….تشریف بیاورید به:

شب‌های شعر و داستان و ترجمه با حضور اهالی فرهنگ و هم‌زمان با ماه مبارک رمضان، در نشرچشمه‌ ی آرن در تهران برگزار می‌شود. در این نشست‌ها شاعران، نویسندگان و مترجمان با دوستداران کتاب دیدار خواهند داشت. ساعت برگزاری این نشست‌ها۲۰ الی ۲۲ خواهد بود.

کتاب‌فروشی نشرچشمه‌ی آرن در شهرک غرب، بلوار فرحزادی، تقاطع خیابان حافظی و فخار مقدم، مرکز خرید آرن، طبقه‌ی سوم، نشرچشمه واقع شده است.

 

 

 
دیدگاه‌ها برای داستان خوانی بسته هستند

Posted by on خرداد ۲۶, ۱۳۹۵ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

چقدر خوبیم ما

تمام نوشته‌ها جایی مخاطب خاص دارند. به شرط و شروطی لابد.مهم این است که توی سرت و توی دنیایی که ساخته‌ای یک خلاقیت پرورش یافته داشته باشی برای تفهیم یک ارتباط… دور از شوآف و دور از دروغ و ما چقدر خوبیم. وقتی کسی کلمه‌ایی، حرکتی درست و درونگرا تولید می کند، قطعا تمام آدم‌ها مخاطب خاص او هستند با هر زبانی. در مقابل وقتی کسی تماما تقلید و خالی از خلاقیت فردی‌ست، حتا خودش هم مخاطب خاص خودش نیست… رغبت باز دیدن یک عکس، یا خواندن نوشته ای از خود، یا نمایش یک تابلوی نقاشی، یا گوش کردن به خطوط حامل نت‌های نوشته شده توسط خود، چقدر به هیجان می ‌آوردش وقتی کسل کننده و تکراریست؟!.. من می‌گویم ه‌‌ی‌چ…تو باور کن

میثم کیانی

 
دیدگاه‌ها برای چقدر خوبیم ما بسته هستند

Posted by on خرداد ۱۹, ۱۳۹۵ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

در ابتدا کلمه بود

منتشر شده در کتاب هفته شماره ۱۰۱ تولد یک روایت/  “یَکُلیا و تنهایی او” تقی مدرسی

422107195_143141

سامرست موام “لبه‌ی تیغ”را اینگونه شروع می‌کند:هرگز رمانی را با اینهمه بیم آغاز نکرده ام. اگر بر این کتاب این نام را می‌نهم از آن روست که بر آن نام دیگری نمی دانم*… حس بیم و دلهره کاملا درست است. لااقل برای شروع این چند خط و ادامه آن کاملا کاربردی به نظر می‌رسد. در نقد حرفه ایی و تخصصی ادبی، چه از منظر فرم باشد چه ساختار، همیشه و بدون شک بر پایه‌ی داستانی‌ست که جدا از حس آمیزی، کاملا عریان و بی‌اغماض به آن می نگریم. نگاهی که با روند داستان و توالی قصه‌ی آن و فرم داستانی‌اش مدام در معرض ارزش گذاریست. مدام محک زده می شود با کتاب و داستان‌هایی مشابه  از آن قسم، و پیاپی مورد مقایسه قرار می‌گیرد. همزمان با آفرینش یک اثر یا اکنون و دیگرزمانی، که با گرفتن فاصله زمانی و زبان راوی آن داستان. پلیسی باشد یا اجتماعی، داستانی عاشقانه باشد یا چه و چه. اما در تمام شیوه ها و از هر منظری به اقسام داستان نگاه کنیم، همیشه و بدون هیچ شک و شبه‌ایی به یک شروع نیازمندیم. بگذارید اسمش را اینگونه بگذاریم: نقطه‌ی صفر مرزی، چون بی شباهت هم نیست. روایت باید از نقطه‌ایی شروع شود.از نگاه نگارنده این چند خط،خالی از هرگونه قاعده و قانونی،مواجه با هر اثر ادبی در ابتدایی‌ترین حالت و از هر منظری، با این کلام همراه می‌شود:زشت یا زیبا. به نوعی دیگر: بد یا خوب…حکم کلی کیفیت اثر را در انتها و با پایان‌بندی آن اعلام می‌کنیم. منتهی این نقطه‌ی شروع است که جاذبه‌ی خوانش و ادامه دادن راه را در سرزمین آن داستان مهیا می‌کند. همه چیز نیست. ولی جز مهم‌ترین‌هاست. براستی چه کسی و کدام منتقد و مخاطب است که از اهمیت این نقطه‌ی صفر مرزی غافل شود و آن را بی اهمیت بداند؟! آیا غیر این است که ما همیشه به یک شروع زیبا و خوب به عنوان تشویق خواننده اثر به ادامه راه نیازمندیم؟!…”یَکُلیا و تنهایی او” اثر زنده یاد تقی مدرسی، از منظر همزمانی، اثر مدرنی به نظر می‌آید، با شروعی متفاوت از اقسام کلاسیک ادبی همزمانش و البته پیش تر. شروع اثر با دیالوگ دو چوپان شگفت زده از حضور یِکُلیا است که  ما را همراه داستان وارد خط توالی راویت می‌کند. شگفت زدگی چوپانان از حضور دختر پادشاه قوم اسرائیل در کرانه ی رود اَباِنه و جغرافیای اورشلیم است و چرا و چگونگی حضوراش در آن ساعت و آنجا. انگار همه از چیزی باخبر هستند و خواننده اما بی‌خبر. این چرایی و چگونگی یکلیا، دختر پادشاه است که در مرحله اول به سرعت گرفتن روایت داستان کمک می کند. در ادامه جریان جذاب‌تر هم می‌شود، وقتی متوجه حضور شخص دیگری در کنار او می‌شویم. تمام اینها در کنار شرایط حضور دختری تنها در خارج از کاخ پدر و شهری که در آن زندگی می‌کرده. حالا او نیمه عریان است… لباسش بر تن‌ش دریده شده. جسور به نظر می رسد، انگار چیزی برای از دست دادن ندارد.شاید به همین خاطر است که شرم حضورهم ندارد در مقابل تمام چشم‌هایی که او را می‌پایند. چوپان‌های که او را نظاره می کنند انگار داستانی شنیده‌اند. در منظر ابتدایی انگار همه در داستان چیزی را می دانند که فقط من خواننده‌ی اثر از آن بی خبرم. این شروع معماگونه بازمانده و البته مرسوم‌یست برای آغاز داستان. حکایت؛ ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی. اولین حس‌آمیزی اثری داستانی‌ برای تشویق و مطلع شدن از آنچه بر یکلیا رفته است. نامی شاعرانه که مدام شنیده می شود از زبان‌ها… درهمان چندخط ابتدایی و مدخل داستان می‌توان به تصاویر پشت‌هم، فضاسازی راوی و البته زبانی که با زمان روایت داستان هماهنگ شده اشاره کرد، که بی‌شباهت به زبان مارکز نیست. گونه‌ایی فراتر از جریان رئالیسم داستانی که در متن اثر مشهود است. همانطور که در بالا اشاره شد، ابتدای ماجرا ما متوجه حضور کسی کنار یکلیا می‌شویم. اتفاق عجیبی که به شکل گیریِ روایت کمک بیشتری می کند، اینبار و بعد از شروع  معماگونه داستان انتظار بازهم طولانی نمی‌شود و آن شخص خودش‌را معرفی می‌کند.”ابلیس” تنها کسی‌ست که به تنهایی یکلیا سر کشیده است. حالا کانون روایت حد فاصل حضور یکلیا و ابلیس، با دیالوگ‌های آنها شکل نهایی خود را تا انتهای ماجرا پیدا می‌کند. داستان پیش می رود، تا نقطه‌ی انتها. به طور کلی اگر بخواهیم ویژگی های این داستان را از شروع و شکل‌گیری داستان برشماریم، به قطع زبان و تصویر دو شاخصه‌ی مهم در راستای ادامه و پیشرفت داستانی است که نامش هم وام گرفته از محتوای آن است: یکلیا و تنهایی او…

میثم کیانی

  • *انجیل یوحنا
  • *لبه تیغ/سامرست موام/ ترجمه ی مهرداد نبیلی/ نشر فرزان
 
دیدگاه‌ها برای در ابتدا کلمه بود بسته هستند

Posted by on اردیبهشت ۲۹, ۱۳۹۵ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

برمودا

منتشر شده در صدمین شماره کتاب هفته

20160507_121022

 

یادم می آید بعد از شنیدن داستان” بچه اردک زشت” و” قصه های حسنی” و” امیر ارسلان نامدار” در کودکی، بعدتر دو جلد سبز “داستان راستان” را خواندم که سخت بود برایم و نامفهوم. دوران مدرسه بود و راهنمایی که تب دو کتاب خیلی ناگهان وغریب من را گرفت، تخیلی بودند یا به کلی رئال ومستند هنوز نمی دانم. بماند پای سن نوجوانی که در اوایل ده هفتاد، بلاتکلیفِ شروع سن بلوغ بود. اما این دو کتاب را بیشتر از باقی آنچه از کتابهای مادرم ناخنک می زدم در ذهن دارم؛ اولی “مثلث برمودا” بود و دومی با یکی دو سال تاخیر “مثلث اژدها” که هر دو در نقاطی  از اقیانوس اطلس و دیگری در اقیانوس آرام بود. طبق اسناد و عکسهای منتشر شده در متن کتاب ها، آدم ها، کشتی ها و هواپیماهای زیادی در این دو نقطه  زمین محو و مفقود شده بودند. اعماق اقیانوس وغواص ها در عکس های سیاه و سفید در متن کتاب همچنان یادم مانده… پای موجودات فضایی و یوفوها در کار بود یا کریستال های دفن شده مایاها، یادم می آید که دهانم از تراژدی مرگ خیلی از آدمها تا پس سر باز مانده بود. جک  لندن و داستان بلند “سپید دندان” کشفهای بعدی بودند تا بزرگتر شدن و خندیدن به  فانتزیهای کودکی که ناگهان با داستانهای شاهنامه فردوسی پیوند خورد. شگفت زدگی ام از داستان ضحاک و مرگ او به دست فریدون، پسر کاوه آهنگر در دهانه ی خاموش قله دماوند از مثلث برمودا هم عجیب تر بود برایم. اینکه نگارنده داستان نوشته بود که صدای ضحاک بعد از گذر چند صد سال هنوز در تاریکی و ژرفنای قله دماوند میپیچد، برایم جذاب تر شد که خود اشعار فردوسی را هم بخوانم. شعر خوانی به نیما یوشیج و سهراب و اخوان و فروغ و شاملو رسید و دوران دبیرستان. درست یادم نمی آید که اولین بار کجا بود که “چشمهایش” بزرگ علوی را دیدم و به صورت جدی اولین کتابی بود که با عشق و حیرت تا آخرش را خواندم. همراه آنهمه شعر و شاعر، مواجه جدی من با داستان و رمان بود.کمی بعدتر را به راحتی به یاد دارم. یکباره هجوم داستانهای هدایت، گلشیری، محمود، ساعدی، صادقی،جمالزاده… تا نجدی، که هر کدام برایم یک مثلث برمودا بود. با این تفاوت که اینبار قربانی خود من بودم که لابه لای تمام جمله ها و تصاویرشان محو می شدم و نامریی. وقتی هم پیدا می شدم دیگر شبیه آدم قبلی نبودم.

میثم کیانی

 
دیدگاه‌ها برای برمودا بسته هستند

Posted by on اردیبهشت ۱۸, ۱۳۹۵ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

خوش بحال شما قاسم هاشمی نژاد

unnamed

اگر مرگ پلی باشد برای رسیدن از التهاب این رودخانه به آرامش ابدی… پس خوش بحال شما قاسم هاشمی نژاد. سال هشتاد و سه بود، ابتدای ده ونک. آدرس ناشری بود که من از حسین آبکنار گرفتم که گویا ناشر اکثر کارهای شما بود. با پخشی فاجعه… چون فقط خودش کتاب های خودش را داشت، آنهم در کتاب فروشی در حال احتضارش. نشر کتاب ایران… غیر فیل درتاریکی که بعدها سر زبان افتاد و همه مهمان پاساژ فیروز و صفوی شدند آنهم با پشت کار فراوان و کفش آهنی و جیب پر پول، اینبار باعث چندلر خوانی من شدی. رمان خواب گران چندلر را آنقدری که زبان فارسی حل شده در متن شما جذاب کرد بعید می دانم خود رمان به آن جذابیت باشد. خیرالنساء داستان زنی بود که با مرگ ش انگار غصه در دل آدم ماندگار می شد تا همیشه… رو به عزراییل بدهیم این صفحات عین قبرستان خاک گرفته مدام از مدح چون شمایی که در این سال نو رفتی پر می شود. نجابت به روزگار نیامده آقای هاشم نژاد. زبان زمزمه کارساز نیست که فقط هواار به گوش خلق خدا می رسد. چند مجموعه شعر و چند کتاب پژوهشی و نقد و مصاحبه کارساز، کارنامه ی سنگینیست برای شما. گواهی عاشق اگر بپذیرند … اگر دوباره سنگ ترازوهای کج معلومات و دوسیه ی سنگینتان را محک نزنند.خوش به حال شما که از پل گذشتی و رفتی… و بد به حال ما که باید بمانیم و هر روز برزخ شویم از این روزگار

میثم کیانی

 
دیدگاه‌ها برای خوش بحال شما قاسم هاشمی نژاد بسته هستند

Posted by on فروردین ۱۵, ۱۳۹۵ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

بیدارمان نکنید

b8360f84-ee54-48ef-b0c0-d98a8215514a

یک سال دیگر نخ نما شد، به همین راحتی، سرشار از تولد و مرگ، سرشار از بوسه های داغ و آغوشهای غرق عرق در سرمای زمستان. و البته فراوان از کف دستهایی که به نشان خداحافظی توی صورت دیگری ایستادند، راه و گاه رفته این کلام؛ شاید نرود، خدا کند برگردد، و چه حیف… دقیقا همین، همین چه حیف. پرنده ها بنا به غریزه خانه می سازند… با امید، هر بار می نشینند روی پوسته ی سفت و سفید تخمهاشان. این اگر نشانه زندگی نباشد و چرخش دوران، لااقل می شود امید داشت که هر سال ما و این سیاره ی پیر، تجربه های بهتری پیش رو داشته باشیم. با امید و شنیدن خبرهای خووب همراه جیک جیک همین جوجه ها که پشت میز کار من تا چند روز دیگر گوش دنیا را کر می کنند… بی غم عشق، نترس در برابر گرسنگی، سربلند در برابر لباس و پرهای کهنه شان، و البته بی وحشت داعش گربه ها و هر زورگو و مفت خور دیگری که می خواهد تو نباشی، تا خودش باقی بماند…. لااقل می شود امید داشت به تعداد کم انسانهایی که هنوز تو را زنده میخواهند و توی لالوهای تاریک ذهن شان طناب دار تو را نمی بافند.تنفر و خشم دشمنِ بیگانه را می فهمم، ولی تا این سطح نازل خشم و حسادت در نگاه آدم های یک شهر، یک محله، یک خانه… یا حتا یک مشغله صنفی را نمی فهمم. اسم ش رقابت نیست، مطلقا. چند وقت پیش نوشتم دنیای بی عاطفه جای ترسناکی ست. لااقل می شود امیدوار بود. من امیدوارم… تو هم باش. به سال های در پیش، به تولد جوجه ها و بوسه ها و دست های گرم و تفنگ های خاک گرفته و موشک های زنگ زده و سقف های قرص بالای سر آدم ها…و البته کلمه. حتی اگر خواب باشد…لطفا از خواب بیدارمان نکنید. تا سال بعد دوباره از خواب بیدار شویم.شاید دنیا جای بهتری شده بود…شاید

 
دیدگاه‌ها برای بیدارمان نکنید بسته هستند

Posted by on اسفند ۲۵, ۱۳۹۴ in دوربرگردان, رسانه ها, رگبار, روزنگاري, صفحه نخست

 

شوکران

 

872f289d-3657-4673-b865-e8ca2032e612

حساب و کتاب زندگی روشن بود، نه کاسه لیس شدن، نه فدایی…نه دروغ گفتن،نه طبل تو خالی… نه تو بمیری، نه من بمیرم… معنی رفاقت را هم فهمیدیم که طعم کشک می داد با نعنای دو آتیشه و عرق سگی. باقی خلاص. تنها تنهایی معرکه بود که قاب خاتم گرفتیم به پیشانی، تا با احترام بمیرد. این روزها دوست و دشمن آجیل شب یلدای پارسال اند، بیات شده تا استخوان.جامعه، فرهنگ، اقتصاد، سیاست، همه چیز تخم دو زرده می کند برای خلق شکمباره و سرریز از مصرف. بی اینکه بدانیم. هر روز کرکسان مرگ نزدیکتر می شوند مدام، کسی هم حواسش نیست. همه فکر خویش و مرحمت از بالا، هر که نان خشکی و خشتکی تمیز دارد راضیست، عام و خاص، چپ یا راست. لطف تان واقعا مستدام. خوش گذشت روزگار. کلمه شد ناندانی و سقف تاریک مردمانی که فقط شعار می دادند برای نان بی خردی. روشنفکران شب به شب مست، سوغات به تخت می بردند و تبصره می دادند خلق را برای کشتن دیو و به فردایی بهتر، وعده پشت وعده و فرصت طلبی پشت هم. چه معجونی شد چه ملغمه ایی، چه غمگین جماعتی چه خلق حیرانی…که بخت یونس شکم نهنگ بود و صبر ایوب مرگ روز به روز. به معجزه نزدیک بود، که میان تمام نام ها “کلمه” دستم را گرفت، که نمی گرفت فاتحه… پس پناه به کلمه که چیدمانش نه به حرف است و یاوه نه به شعر است و شوره. عریان است و تلخ چون شوکران.

 
دیدگاه‌ها برای شوکران بسته هستند

Posted by on دی ۱۶, ۱۳۹۴ in رسانه ها, روزنگاري, صفحه نخست

 

شبی خون خوانی

New Picture (15)

با خوانش داستان و داستان صوتی بیگانه نبوده ام. چند سال پیش به مدد نشر و ناشری که الان نمی دانم هر کدامشان کجای این گیتی هستند مجموعه داستانی صوتی کار کردم که خیلی زود کمیاب و بعد مدت کوتاهی نایاب شد، درست مثل ناشرش… حالا  و بعد مدتی سایت شهر کتاب برای معرفی و ترویج فرهنگ کتابخوانی دست به اقدامی جالب زده و  در سایت خودش بانکی صوتی و شنیداری تهیه کرده است. تمایلش اگر بود و وقتش هم،  اینجا بشنوید و بخوانید شبی خون از کتاب دوربرگردان را همراه باقی کارها و کتاب ها در این سایت:

شبی خون 

 
دیدگاه‌ها برای شبی خون خوانی بسته هستند

Posted by on آبان ۱۷, ۱۳۹۴ in داستان, دوربرگردان, روزنگاري, صفحه نخست